تبليغاتX
ديندامال - برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375
ادبیات

 

كبوتر مي‌نشيند بر لبِ بام

كمان در خوابِ كودك مي‌زند گام

به سوي پرده مي‌آيد نسيمي

نگاهي ... ناگهان ... مي‌گيردآرام

علي بداغي

 

تبربردوش مي‌آمد غضبناك

گريبانِ نگاهش خوني و چاك

شقايق گفت:”باران را نديدي؟“

تبر وارفت و او افتاد بر خاك

علي بداغي

 

غروب و غربت و قاب و غباري

تكانِ شانه‌هاي بي‌قراري

نگاهِ كودك و زيباييِ زن

فرومي‌ريخت بر سنگِ مزاري

علي بداغي

 

لبِ ديواري و نجواي ساري

دمِ تاريكي و سوتِ قطاري

كماني، كودكي، سنگي، صدايي

زني زانوزد و زدزيرِزاري

علي بداغي

 

در اين تنهانشينِ بي‌قراري

كه غير از بي‌كسي سهمي نداري

مگر خوابي گشايد پَر قناري!

كه سر بر دامنِ زنبق گذاري

علي بداغي

 

لبِ دريا و دُرنايِ قشنگي

تمجمج‌هاي موج و تخته‌سنگي

تبسّم بر لبِ صياد و ... خورشيد

نهان شد پشتِ ابرِ تيره‌رنگي

علي بداغي

 

خراب از خواب مي‌آيد ستاره

كنارِ آب مي‌آيد ستاره

دلش را مي‌گذارد روي ساحل

لبِ گرداب مي‌آيد ستاره

علي بداغي

 

ز خوابِ كوچه‌ها كوچيده بودم

كنارِ شعله پا كوبيده بودم

لبِ دريا پياپي موج مي‌گفت:

”بيا با من!“ چه خوابي ديده بودم!

علي بداغي

 

بيا تصويرها را گِل بگيريم

لبِ آيينه‌ها منزل بگيريم

خدا را خوش نمي‌آيد، بياييد

سراغِ ساده‌اي از دل بگيريم

علي بداغي

 

رها گَرد از حصارِ استعاره

تلنبارِ افاعيل و اشاره

بيا بالاي بامِ بي‌قراري

تماشايي ست تقطيعِ ستاره!

علي بداغي

 

كسي فرياد مي‌زد با تو هستم

 

دلم لب‌ْريز و خالي هر دو دستم

خيالم را به بالِ باد بستم

سپردم آرزوها را به پاييز

سرِ راهِ پرستوها نشستم

 

كسي فرياد مي‌زد با تو هستم

علي بداغي

 

ما هر دو هم‌آباديِ باران بوديم           آيا نه؟

گهواره‌نشينِ كوچه‌ي جان بوديم          آيا نه؟

تا بالِ كبوتري تَرَك‌برمي‌داشت            يادت هست؟

مرطوب‌ترين معنيِ انسان بوديم        آيا نه؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:43  توسط بداغی