تبليغاتX
ديندامال - برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375
ادبیات

 

همسايه‌ي حسرتْ‌ثمرِ گل‌ْسنگم

پاخورده‌ي خاطراتِ خالي‌رنگم

اي ابر! به آبروي بارانيِ باد!

با پنجره پچ‌پچي بكن! دل‌ْتنگم

علي بداغي

 

با خاطره‌ها حالِ خرابي دارم

كو شانه‌ي دوست؟ شعر نابي دارم

چون پرچمِ پاره‌پوره‌اي بر لبِ بام

عمري ست به دل حسرتِ خوابي دارم

علي بداغي

 

بي روي تو با اين همه روشن چه كنم؟

با پنجره و نسيم و سوسن چه كنم؟

در خلوتِ خاكستريِ خاطره‌ها

جز تكيه به شانه‌هاي شيون چه كنم؟

علي بداغي

 

شوريده دلم! حصار آماده كنيد

دژخيم و درفش و دار آماده كنيد

دژخيم و درفش و دار با او چه كند!؟

يك تار ز موي يار آماده كنيد

علي بداغي

 

در گفت: ”مگر ناله‌ي پيوسته شدي

چون من كه تو شكوه مي‌ كني خسته شدي؟“

ديوار سكوت كرد و آيينه شنيد:

”از پيكر و پا و سر اگر بسته شدي! ...“

علي بداغي

 

از قابِ غروب و قلبِ سنگ آمده‌ام

دنبالِ ترانه با تفنگ آمده‌ام

بگذار در اين حوالي‌ام با گريه

از طعنه‌ي بن‌بست به‌تنگ‌آمده‌ام

علي بداغي

 

دل‌خوش نه به اين جهان و آن ديگري‌ام

بي حوصله‌تر ز هرچه‌نامم‌بري‌ام

آن سوي هزارتوي تاريكِ عصب

آيينه‌نشينِ شهرِ خاكستري‌ام

علي بداغي

 

تا عابرِ آبروي آبي شاعر!

با لرزشِ شانه‌اي خرابي شاعر!

جاي گله از هيچ كسي ديگر نيست

چون خانه‌خرابِ شعرِ نابي شاعر!

علي بداغي

 

با خاطره‌ها خرد و خميرم شاعر!

پروانه‌ي ناپريده پيرم شاعر!

از سادگيِ سلامِ سبزي چه خبر؟

از صيقلِ استعاره سيرم شاعر

علي بداغي

 

تا بود حساب ما جدا بود و نبود

ما را همه عشق ناخدا بود و نبود

بر سنگِ مزارِ زارِ ما نقش كنيد

نقّاشِ خيالِ ما خدا بود و نبود

علي بداغي

 

پَرَش را زيرِ باران مي‌گذارد

سرش را بر سرِ آن مي‌گذارد

نگاهش رو به دريا قوي غمگين

كنار صخره‌ها جان مي‌گذارد

علي بداغي

 

ز پشتِ ناگهان طوفان به‌درشد

وساطت‌هاي دريا بي‌اثر شد

ميانِ بارشِ آهسته‌ي برف

شقايق در پرِ قو غوطه‌ور شد

علي بداغي

 

كنارِ چشمه مي‌آيد قناري

دمي در بهت مي‌پايد قناري

شقايق، سر به زانو، چشمه، خالي

گلو بر سنگ مي‌سايد قناري

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:44  توسط بداغی