كاش ميشد
پيشاني به شانهي ابري نهاد و
سالها گريست
بي حضورِ مزاحمِ بادِ ولگردي!
يا چه ميدانم!
گذشت و رفت
با طوفان
چون برگچهي زردي!
دست كم كاش
درنگي ميكرد
لحظهاي
دردي!
...
خدايا!
چه روزگارِ نامردي!
علي بداغي
آشياني بر چنار
جوجهاي در انتظار
ميرسد از دورها
خستهبالي در غبار
سايهاي در پشتِ سرو
با كماني بغضدار
...
آشياني بر چنار
جوجهاي در احتضار
علي بداغي
آمدي پروانهاي تر با تو بود
يادِ زنبقهاي پرپر با تو بود
گريه بر آغوشمان پيشي گرفت
يك بغل بوي كبوتر با تو بود
علي بداغي
بد به باران گفتنم بيهوده است
پشت بر گُل خفتنم بيهوده است
چون دلي دارم ز جنسِ آشتي
بر كسي آشفتنم بيهوده است
علي بداغي
با غروبِ غريبِ پاييزي
طرحِ هر قصّهاي كه ميريزي
به ترانه تو را به تنهايي!
بلبلي را به گُل نياويزي!
علي بداغي
اهلِ دل باش و هر كجايي باش
كافر و مؤمن و دوتايي باش
جام برگير و به لطفِ اهريمن
از همه بگذر و خدايي باش
علي بداغي
كاش كودك بودي و قلبم عروسكخانهاي
پشتبامِ پلكهايت نمنمِ افسانهاي
كوچهها را كاشكي هرگز خياباني نبود
سنگِ دستِ كودكان بودي و من ديوانهاي
علي بداغي
انگار كه از پنجره اين جا خبري نيست
از پچپچِ پاييز و پرستو خبري نيست
جز باد كه تابوتِ مرا ميبرد از ياد
در كوچهي بيحادثهها رهگذري نيست
علي بداغي
تا بسترِ بسته مُنتهاي غمِ او ست
از دوست چه ميفهمد بيچارهي پوست
تردامن و دركِ عشق!؟ جلالخالق!
”از كوزه همان برون تراود كه در او ست“
علي بداغي
با اين دلِ ديوانه كه در بر داري
با اين همه افسانه كه در سر داري
چندان نه غريب مينمايد شاعر
گر سهميهي خوردنِ خنجر داري
علي بداغي