رفته بودم
لبِ ساحل
كه به خورشيد
سلامي بدهم
تنگِ غروب
دست در زيرِ سرِ خاطرهها
خوابم برد
...
موج
بوسيد و
به گردابم برد
علي بداغي
هردم
خاطرهاي
به خيالم آونگ ميشود
و نگاهِ بيرنگم
با شرنگِ رگانم
رنگ ميشود
راستي!
در زمانهاي چنين
كه تبسّم
نچكيده از چهرهها
سنگ ميشود
هيچكس
دلش
براي شقايقي
تنگ ميشود؟
علي بداغي
يعني امشب نيز
بايد
بي تماشاي شيوعِ شبنم و شورِ شقايق
در شلوغِ شبدر و شببو
شكيبايي كنم
در نشيبِ شيون و شولاي شب؟
شور بختي را ببين!
شيههي ماه
استخواني ميگذارد
لاي زخمِ ابرها.
ناودانها
ناگهان
از خواب
خالي ميشوند.
علي بداغي
گاهي
حتّي از تكلّمِ ستاره با سكوتْ دلگيرم
باورت نميشود شايد
امّا هنوز
آن قدر سادهام
كه طفلِ طوفان را
ميگذارم ميانِ زنبقها
و عكس ميگيرم
و عليرغمِ باورِ باران
شكارچيِ غمگين
با يك بغل خورشيد
ميرود به سروقتِ آهويِ افتادهازتختهسنگِ تصويرم
ميخندي؟
تازه اين كه چيزي نيست!
هنوز هم
هر غروب
ترانههايي ترد
ميگذارم كنارِ قرصي نان
و تعارف ميكنم
به همسايهي زمينگيرم
و تماشاي راه شيري را
قطرهاي ديروز
ميچكانم
به چشمانِ مادرِ پيرم
باورت نميشود شايد
اما هنوز
آنقدر نازكم
كه با تماشاي آخرين تقلاي قايقهاي كاغذينِ كودكان در آب
ميميرم
و با تورّقِ يك سنگ
دست
به ديوار گريه ميگيرم
باورت نميشود شايد
علي بداغي