از كدام پرنده بپرسم:
”بر فرازِ قلّهها چه خبر؟“
وقتي عقاب
آشيان ميكند
بر عمودِ برق!؟
علي بداغي
فرا ميشد پرستو
هي فراتر
نمك ميريخت
بر زخمِ
كبوتر
علي بداغي
پردهي بيپير
تكاني نخورد
باد
پسِ پنجره كوبيد و
مُرد
علي بداغي
با آن همه شتاب
موجِ ناآرام
چه ديد
بر صخرههاي سخت
كه به دريا كشيد
نالان
رخت؟
علي بداغي
از پسِ پنجره فرياد بر آمد:
”هي باد!
از شقايق چه خبر؟
با توام آخر هي باد!“
باد برگشت و
نگاه مرغك
روي يك لكّهي قرمز
جان داد
علي بداغي
همچو خورشيد
كه سر بركشد از پشتهي برف
دخترك
خيره به گنجشكِ پناهنده به آغوشِ سپيدارِ سپيد
نمنمك
ميخندد
...
پنجهاي
پنجره را
ميبندد
علي بداغي
بر بلنداي كنارِ آبشار
سر به دامانِ گُلي
نوميدوار
اشك ميريزد
قناري
بيقرار
...
باد
بازي ميكند
بر صخرههاي انتظار
علي بداغي
تا مبادا
ناگهان
از نگاهِ نرگسي
بالا رود
در ركابِ باد
باران
ميدود
علي بداغي
شبانِ خستهي خورشيد
سفره ميگسترد آن دور
گِردهاي نان و
خوشهي انگور
علي بداغي
با شتابي غريب
سوي ساحل تاخت
و پيش از همه به پايان رسيد
يعني
باخت
علي بداغي
رفتنت را
ز پسِ پنجره ميپايم و
هر گام
به چشمم
سالي ست
ميدوم سويِ كمد
خانه بي خشخشِ دامانِ بلندت
خالي ست
علي بداغي