تبليغاتX
ديندامال - برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
ادبیات

 

پيرزن شب‌بو به گيسوها و دست

گرمِ لالايي لبِ دريا نشست

ماهيان در خواب و دريا بي‌قرار

چنگ زد پيراهنش را موجِ مست

علي بداغي

 

بر تَركِ نگاهي تَرَك‌آلود و خراب

از مرزِ ستاره‌ها گذشتم به‌شتاب

انگشت به كهكشان كشيدم كه كسي

فرياد زد اي واي و ... پريدم از خواب

علي بداغي

 

از جنسِ ترانه‌ها و بارن بودي

بي‌شايدي از عشيره‌ي جان بودي

هر عابرِ خيسِ گونه‌ام مي‌گويد

كوتاه‌ترين معنيِ مهمان بودي

علي بداغي

 

لحظه‌هايم همه باراني بود

بودنم بُعدِ غزل‌خواني بود

آخرين دست‌تكان‌دادنِ تو

اوّلين نقطه‌ي ويراني بود

علي بداغي

 

مي‌آيي و با يك ”بيا“ ازدست‌وپايم‌مي‌بري

ديشب كه بردي تا خدا، امشب كجايم مي‌بري؟

بر بالِ احساسي كه از تصويرها تن‌مي‌زند

يك‌راست تا سرچشمه‌ي خوابِ خدايم‌ مي‌بري

بر پشتِ ماهم مي‌نشاني با نگاهي ناز و باز

تا دوردستِ آبيِ بي‌انتهايم مي‌بري

در سنگلاخِ ”دوستت دارم“ بنازم نازنين

با اين همه تاول، تماشايي به‌پايم مي‌بري

در زيرِ باراني كه نجوا مي‌كند با برگ‌ها

با چترِ گيسويت به سوي قهقرايم مي‌بري

در كوچه‌هاي كودكي چيزي به دستت مي‌دهم:

”تا روزِ تنگِ عاطفه اين را برايم مي‌بري؟“

چون كودكانِ سرزمينِ ساده‌ي افسانه‌ها

با سِحرِ نايِ خود، به غاري بي‌صدايم مي‌بري

اين بار وقتي آمدي، بغضم اگر مهلت نداد

از پيش‌تر مي‌گويمت: ” تا جلجتايم مي‌بري؟“

هرچند مي‌دانم به جشنِ گريه‌هايم مي‌بري

مي‌آيي و با يك ”بيا“ ازدست‌وپايم‌مي‌بري؟

علي بداغي

 

با نگاهي در دلم جا كرد و رفت

مشتِ احساسِ مرا وا كرد و رفت

در هزاران توي تاريكِ خيال

آذرخشي بود و غوغا كرد و رفت

با صداي ساده‌اش جوري غريب

واژه‌ها را خواند و معنا كرد و رفت

نعشِ نيمه‌جانِ مرغِ عشق را

با تحسّر رو به گل‌ها كرد و رفت

با شكوهِ شانه‌ها شوري غريب

در دلِ آيينه بر پا كرد و رفت

بارشِ ”با“ از لبش، خون در دلِ

لشكرِ ناباورِ ”تا“ كرد و رفت

چيزَكي در عمقِ احساسم... ترق!

در شگفتي ماند و حاشا كرد و رفت

آمد و در كوچه‌هاي بي‌كسي

گريه‌هايم را تماشا كرد و رفت

خواستم چيزي بگويم، ناگهان

پلك‌هايم را ز هم وا كرد و رفت

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:1  توسط بداغی