تبليغاتX
ديندامال - برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
ادبیات
 

پاورچين‌پاورچين

با دامنِ پرسنگ

كودكِ عشق

مي‌گذرد از پرچين.

بهار

باغبانِ پيرِ خِرَد در خواب

ميوه‌هاي رسيده‌ي احساس

و پروازِ بي‌قرارِ سنگ

آه! چه هياهويي!

باغبان مي‌پرد از خواب

مي‌دود در باغ

چوبدستش بي‌تاب

مي‌شود پرتاب

و تنها خنده‌ي كودكِ سبد در دست

كه مي‌پرد از پرچين

و مي‌رود به شتاب

مي‌رقصد بر نوكِ چوبدستي‌اش

به جواب

لبانِ باغبانِ پير مي‌جنبد

و دشنامي بر آن‌ها نقش مي‌بندد

و باغ آهسته مي‌خندد

و خنده

جويبارِ خنده جاري مي‌شود

از هر شيار چهره‌ي اين پيرِ خواب‌آلود

قانونِ طبيعت

ديرگاهي بر جدارِ غارِ پيچاپيچ و تودرتوي او

نقش است

و او آهسته سوي بسترِ خود باز مي‌گردد

و بر بالِ خيالِ خود

- عجب!

پر مي‌كشد تا سرزمينِ خواب.

پاورچين‌پاورچين

با دامنِ پرسنگ

كودكِ عشق

مي‌گذرد از پرچين

...

علي بداغي

 

- جهان، كوهي

و بر بلندايِ آن، زمان، داري

پژواكِ سهمگينِ سكوت

و دهانِ گشوده‌ي طنابي در آن بالا دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- در دايره‌اي از فريب

هزار خنجر به پشت و

خنجري در دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- گنداب‌هاي دهانْ‌گشوده‌ي دروغ

در كارِ تمام كردن آخرين تلاشِ نيلوفرِ حقيقت و پاكي

و هلهله و هياهوي هرزه گياهانِ تماشاگرِ سرمست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- كوره راه تجربه‌ها را درنَوَرديدن

و بازگشتن از سفرِ دردناكِ دوستي‌هاي عقيم

درنگي در گام و زهر سكوتي در جام

بايد ماند، بايد خورد

و در تنگناي بي‌باوري رفت از دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- با قلبي گشاده و احساسي زلال‌تر از چشمه

و انديشه‌اي به سادگيِ يك كودك

كه صادقانه عشق مي‌ورزد

و هيچ نمي‌خواهد مگر صداقت و صافي

و به ناگاه

دشنه‌اي در دل

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- دوستي كردن و نامردي ديدن

و گذشتن و باز مهر ورزيدن

و به عقوبت، رذالت ديدن

و ميانِ انبوه‌ي درد و، بي‌همدردي

آرزوي غروب

غروبِ رهايي بخش

و خلاصي از گنداب

و بودني زين دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- الصاقِ گلِ خشكيده‌ي محبّت و عشق

در دفترِ مچاله‌ي سينه

براي عبرتِ پروانگانِ عواطف و احساس

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- گريز از تنهايي، يك‌نواختي، بي‌تابي

با تن‌سپاري به هر آن كه بگويد: ”دوستت دارم“

به بهانه‌ي شكست در يك عشق (!؟)

و توجيه اين بي‌نوايي‌ها

با دستاويز قرار دادن كريستف و آنا (بي‌چاره ادبيات)

و شخصيت‌هايي زين دست (و صد البته نه ارنست و آدا)

- ”چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا“

و برانگيختنِ غبارِ هياهو و جنجال

براي كدر نمودنِ آيينه‌ي حقيقتِ تلخ

(بي‌نوا هورا كشان غافل بوق و كرنا در دست!)

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- خون‌چكان خاطرات

از صليبِ خاموشي

بر بلنداي جلجتاي تنهايي

و زهرخندِ هوس

- يهوداي پست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- خسته از جست‌و‌جوي ساليانِ دراز

دل خوش نمودن به باريكه‌راهي به حقيقتِ عشق

و پرستش و

آن گاه

افسوس!

فاحشگاني به هيئت فرشتگان

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- متهم شدنِ مجنون به بيماريِ خودآزاري

در دادگاهِ ناقدانِ عاقلِ امروزينه‌ي هنر

و نشستن به انتظارِ عقوبتِ فرهاد

و عفت‌ورزاني زين دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- تنها، شاهدِ ورودِ سياوشِ دوستي به آتش بودن

و انتظارِ خروجش را از ديگر سوي

به تيرخندِ سودابه‌ي فريب

خون گريستن

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- باورِ مرگِ عزيزان، هيچ

باور آوردن به مرگِ باورها

هنگام كه بر سرِ هر پيچ

تكه‌اي از ايمانِ تو مي‌رود از دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- در چهار ديوارِ تنهايي

آكنده از سكوتي سنگين

آسمان را از دريچه‌ي كوچكي ديدن

تنها به عقوبتِ دوست داشتن و انديشيدن

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- سخن از بهار

بي‌حاصل

هنگامي كه ذهنِ باغ

در اغتشاشِ خاطره‌ي هجومِ تلخِ پاييز مي‌سوزد

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- پنجره گشودن‌ها و بي‌قراري‌ها

سرودن‌ها و گريه‌ها و زاري‌ها

و به درياي خيال و خاطره خودسپاري‌ها

به انتظارِ هيچ كس

و يا كسي كه هرگز نخواهد پيچيد طنينِ گام‌هايش

در اين بن‌بست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- تكرارِ مكررات

حرف‌هاي صدباره

هيچ و پوچ

بيهوده

و تيرِ عمري كه مي‌رود از شست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:8  توسط بداغی