تبليغاتX
ديندامال - برگزيده‌ای از كتابِ "آن همه پرواز، عاقبت آغاز" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1373
ادبیات

 

باد پيچيد به باغ

شاخه‌اي واداد

خم گشت

شكست

آشياني پاشيد

بيضه‌اي از هم شد

جوجه‌اي پرپر زد

باغ را گريه ربود

...

به تسلاي دل باغ

اگر مي‌دانست شاخه

بر شانه‌ي هيزم‌شكني

روز دگر مي‌آيد!

علي بداغي

 

آسمان، تخته‌ي سنگ.

...

سر به زانو

تنِ زخمي

دلِ تنگ

پرسه مي‌زد بي‌تاب

بر نگاهي بي‌رنگ

با خيالِ مهتاب

در هزاران فرسنگ

خسته امّا بي‌خواب

غربت‌آزرده پلنگ.

...

رخنه‌اي هيچ در آن تخنه نبود

بال‌ها خسته شدند

پلك‌ها بسته شدند.

كم‌كَمك

تخته تَرَك‌برمي‌داشت

خنده‌اي روي لبانش مي‌كاشت:

آه! مهتابِ قشنگ!

و دريغا كه تفنگ

خواب و رويا را

پاشيد

به سنگ!

...

آسمان، تخته‌ي ننگ.

علي بداغي

 

آسمان در رقص بود.

...

”اي خدا!“

- پيچيد در شام سياه -

- زهره بر چنگش خميد -

”اي خدا!“

- رنگ روي ماه كم‌كم مي‌پريد -

”اي خدا!“

- هر ستاره در شكافي مي‌خزيد -

”اي خدا!“

- آسمان رو در نقابي مي‌كشيد -

”اي خدا!“

آخر بگو اين قصّه را:

آدمي كار تو بود!؟“

آسمان

آهسته

بغضش

مي‌گشود.

علي بداغي

 

تنت، ارزانيِ آرزوهاي حقيرت باد!

با جانت به گفت‌وگو نشسته‌ام اينك

بشايسته‌تر نبود آيا

شباويزِ دل‌شكسته‌اي بودن

و بي‌آشيانگي را بر شاخسارِ سرما لرزيدن

آسمان را غريبانه كاويدن

و رويايي را در دوردستِ افق به‌دردْ پاييدن

و از ناي دل‌تنگي، خونْ‌ترانه پاليدن

ناليدن

ناليدني چاوشي‌خوانِ باليدن.

فكرت ارزانيِ سوداهايت!

با عاطفه‌ات سخن مي‌گويم

بشايسته‌تر نبود آيا

بر مدارِ انتظار گرديدن

مهر ورزيدن

و به عشق ارزيدن

و باوري را بنفروختن به نان

مردن و ماندن

نه ماندن و مردن

آه! نه!

اين تو ارزانيِ تو باد!

ارزانيِ بي‌نوايي‌ها!

من و آن تويي كه هنوز

آذرخشِ احساسش

جنگلِ خاطره‌ها را مي‌سوزاند

و ابرِ عاطفه‌اش باريده‌ست

در تماميِ طولِ شب با من

در سوگِ سياوشاني كه هنوز

حكايتشان بر لبانِ شعله‌ها جاري‌ست

و عاشقاني كه هم‌چنان بر صليبِ رنج مي‌رقصند

بر بلنداي جلجتاي تنهايي

- كه هر ميخ، بالِ پروازي‌ست از دريچه‌هاي زخم

رو به آسمانِ رهاييِ انسان -

من و آن تويي كه عشق زاييدش

در تو افسرد

در من زيست

بي‌آن‌كه تو هرگز بداني كيست

آن تويي كه در ترانه‌هاي من جاري‌ست

آن تويي كه جز من نيست

آن تويي كه در آن روي صليبِ رنج

بي‌آن‌كه ببينمش

به‌يقين توانم‌گفت

كه با هر عاشقي هميشه مي‌رقصد

...

اين ناكجا آباد

ارزانيِ تو باد!

علي بداغي

 

كاش تيغِشتِ تيا تو بِه دِلُم تَشْ نيْ‌وَند!

اَيَرَم وَنْد و بُريدي زُم پا

وا خيالُم نيْ‌مَند!

چه بُگُم؟

كيْ اِبَرِه رَه بِه دِلُم؟

فادِه چِه داره شَو و رو

هِي سُرو گُهْدن و وا سر زِيدن!

زنده‌يي دادن و غم اِسْتِيدن!

بالِ رو هِي دِل و بِهدِلْ كِردن!

حين زِ تيْ رِحْدِن و قاغِذ دِرْدن!

سَر بِكَش اِي دِلِ تِينا بِه گِريوونِ خُت و دُنْگ مَدِه!

خَوِ مَرْگ وَسْتِه بِه مال، هَي خَشِخار بُنْگ مَدِه!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:33  توسط بداغی