خسته از
سنگ و
سلاح و
دار و
ديوار و
ترور
تحريم و ...
تكرار خبرهاي حجيم.
باز صد رحمت به شيطان رجيم!
كودكم ميخندد و ...
كات!
باز
بسمالله الرّحمن الرّحيم
علي بداغي
كودكِ روياي سرتاپا كبود!
كم بنال
كم بنال از ناپدرْ دنيايِ بر هر چون تويي
آورده بس شلاقِ بيشرمي
فرود.
گفته بودندم
و گفتم
تا بگويي
”عشق،از اوّل،سركش و خوني نمود.“
گريه كن
گريه
امّا
خوب يا بد
ياد ميگيري
تو هم
بايد بخندي
با دهانِ زخمهاي مهلكِ خود
دير و زود
علي بداغي
به چشمِ همه
حتّي اَبَرْآيينهترينانِ جهان
سنگترينم
يا
در نظرِ اهلِ”مبادا كه فلاني خل و ديوانه و يا ...“
منگترينم
خوشحاليام اين است
كه بي شايدِ بارانيِ رويا ست هنوزم دل و
بيرنگترينم
با يادِ نخستين سرك و پرسهي بيدغدغه در باغِ بلوغِ تو و
آن خاطرههاي همهْ آكنده هنوز از رَمِ آهوبرهي رابطه
دلتنگترينم
حالا
تو بگو
سنگترين
سنگترين
سنگترينم
علي بداغي
خواستم
عاشق بمانم
نان
سرِ ناسازگاري
ساز كرد
عشق
آمد
پيش از آني
كِش ببينم سير
يا حتّي
سلامي ...
پس خزيد و
بالها را
باز كرد
پلك بستم
از كبوترخانِ خيسِ خاطرم
پرواز كرد
علي بداغي
آبها را
گِل كنيد
آيينه را
باطل كنيد
با تمامِ بودتان
خونم به يعني دل كنيد
بيصدايم
در حصارِ بيكسي
بسمل كنيد
هر چه ميخواهيد
با اين جانِ ناقابل كنيد
ناشمايان!
ناشما!
امّا
به دنياتان قسم!
خواب او را ديدهام
پيراهنم را
ول كنيد!
علي بداغي
برنتابد
زخمهاي تيشهي هرزَهرهريزِ ”دوستت دارم! خدايا!“ را
اگر قلبي
قشنگ
كِي
هويدا ميشود
موساي زيبايي
ز سنگ؟
علي بداغي
صيقلي
كِي ميشد و
حيرتبرانگيز و
- ببين! -
اينگونه شفّاف و قشنگ
گر نميشد
سالها
بازيچهي امواج
سنگ؟
علي بداغي
هميشه
همين بوده رسم سفر
يكي
ميپرد
ناگهان
راحت و
نرم و
آرام و
بيدردسر
يكي
مانده
در بهت و باران و خون
غوطهور
علي بداغي
ماه
همچنان ماه و
ما
ماتيم
علي بداغي
”گفتم نكن!“
دلم هُرّي فروريخت و
با تعجّب و ترديد
سرْوقتِ كودكم رفتم
كه در اتاقي نشسته بود و
در حين نقّاشي
هر از چند لحظهاي
ميزد داد.
- بابا! باد.
پردهي پرت بافيام ...
افتاد؟
پنجرهاي
باز و
نگاهي
به راه
بغض ماه
علي بداغي
هي نگو
خاكِ مرا
شايد از دشتِ پرازخونِشقايقشده برداشتهاند
چادرِ عمرِ مرا
در مسيلِ مثلاً عشق،برافراشتهاند
دستبردار
از اين حسِ غريبي
كه پس از اينهمه سال
حاصلش،خنجر تيزيست
كه در هر وجبِ خاكِ تَرَكخوردهي تصويرِ خيال تو و
اين خاطرهها
كاشتهاند
علي بداغي
باز
دريا،شعر نابي ميسرود
جاي پاهاي تو را
از روي ساحل
ميربود
علي بداغي
و گاهي
قلبهامان
عينهو بيغوله
در گرد و غبارِ گردبادي گنگ
ميپوسد
و غير از نفرت و نفرين و
احساسي فراشايدجنونانگيز
لبانِ مُهر و مومِ لحظههامان را
نميبوسد
علي بداغي
در خلأ خواب و
خيالي
كه فقط
لجّهي لاي و لجن است و قُرُق نا و دود
آي رهاكردهچنينمچهزود!
واي اگر
خاطرهاي هم
نبود!
علي بداغي
ميرسم
با بار و بنديلِ بلورِ بغض و
چشمي
تشنهي يك جرعه خواب
خانه امّا
بيشلوغِ هرشبِ چشمت
خراب
باز
بغضِ تلخِ گلدان و
من و
غرقابِ قاب
علي بداغي
هيچ ميداني
چرا دريا چنين طوفاني است؟
جاي پاهاي تو را ميبوسد و
آكنده از
فريادِ يك ريزِ
”كنارم تا ابد ميماني؟“ است
علي بداغي
صدايم كن و
قعرِ غارِ غروبِ غريبِ غمانگيز و غارتگرِ غصّه را
غرقِ آهنگ كن
بخند و
مرا
باز هم
رنگ كن
علي بداغي
تيرِ بيمصرفْكناريپرتْافتادهستِ احساسِ مرا
با كمانِ چشمهايت
تا نميدانم كدامين سويِ سرخِ سرزمينِ سبزِ رويا
- همچو آرش -
ميكشي؟
روي صيقلْخوردهْبسيارِ كسالتبارِ تصويرِ خيال و خاطرم
خَش ميكشي؟
امشبم را هم
به آتش ميكشي؟
علي بداغي
دخترك،محوِ تماشاي عروسك
مادرش،فكرِ جهاز
مادرِ مادر
كنار بقچه
در حال نماز
با دلي
در كوچههاي كودكي
در اهتزاز
علي بداغي
تا ولو يك لحظه
نامت را
براي التيامِ تاولِ لبهاي مجنونِ بيابانگردِ دل
آهسته نجوا ميكنم
در
به روي هقهقي
طولاني و
نامنتظر
وا ميكنم
علي بداغي
دخترك
مشغول لالايي
عروسك
چشمهايش
گرمِ خواب
شاعرِ بيچاره!
اينك
شعر ناب
علي بداغي
بعدِ چندين سال
هنوز
نگاهم
از پيچْپيچِ يالهاي دودهاندودِ گمْ در تلنبارِ خاطرات و خيال
دلم را
بهدوشميكشد
تا توچال
و مينشانَدم
به تماشاي آن سكوتِ زلال
علي بداغي
تا نفهمي
كه تو
خود
گمشدهي خود هستي
هر دَمت
دل
به دري ميبَرَد و
پابستي
علي بداغي
آكنده از آهنگ نگاههاي تو بودم
شاعر كه نبودم
علي بداغي
به چشمِ دشنهتادستهدرسينهْ شاعري مغموم
كه از سلالهي - تابهيادميآورد - پَركشيدهي سار است
مرگ
بلندايِ
پر شاخ و برگِ
آخرين
سپيدار است
علي بداغي
غربتِ
موسي و
عيسي و
محمّد را
ببين!
معذرت ميخواهم و
عرضي ندارم
جز همين!
علي بداغي
ميخندي و
از هر وجبِ خاكِ تَرَكخوردهي ترديد
خدا ميجوشد
بيچاره دلم!
گاهگداري
كه صداي تو
سياه ميپوشد
علي بداغي
اي
نبُرده آسمان را
در ترافيكِ بههمپيچيدهازهرسو شگفتِ نان
زِ ياد!
بودنت
آكنده از
علي بداغي
زنجره!
در برهوتِ شبِ بيپنجره
پاره نكن حنجره
علي بداغي
در شفق
جاري ست چشمت
من
غروب
آبريزِ تو
شمال و
من
جنوب
علي بداغي
براي آن كه رويايي ست
سرانجامِ دلِ گستاخ
با هركولِ مستِ ”دوستميدارم“
تماشايي ست
علي بداغي
در كوچهپسكوچههاي ابتداي جوانيِ خويش
ول بودم
دنبال تو و
تكّهپارههاي دل
بودم
علي بداغي
- كاش
قلبت را
فقط يك بار ديگر
زير باران باز ميكردي.
- كه برگردي؟
علي بداغي
دلم
باز
پاييزي و
تنگ و
باراني است.
نگاهت
حديث ِنميماني است
علي بداغي
تنهايم و
تنهايي
تنها
نميآيي؟
علي بداغي
با نگاهي دردناك
كودكي
در لاي و گل
با رخت هايي چاكچاك
باد و باران را چه باك؟
علي بداغي
پنجره
پاييز
پرستو
پسين
خاطرهها
در كمين
علي بداغي
تارِ بهتنگآورِ تنهايي و
بيدادِ غريبانهي پودِ جنون
خلعتِ خوبي ست
براي تنِ طفلك
دلِ سرمازدهچونلالگكيسرنگون
علي بداغي
امروز
با سنگ ميزنندمان و
بسمالله
فردا
بر سنگ ميكَنندمان و
بسمالله
علي بداغي
شب
در پيش
كوهها
در تاريكي فروميروند و
آدمي
در خويش
علي بداغي
چه ميكرد با ما
شررخيزِ شوري شبحگون و بشكوه و شنگرفناك و شگفت!
خدايا
گلوگاهِ دل را
غمِ نان گرفت
علي بداغي
زوزههاي وحشيانهي باد
بادبادكي بر بند
و گيرهاي
كه دندان بر هم ميفشارد و ميفشارد و ...
ميكشد فرياد
علي بداغي
در جهاني
كه سراسيمه و سردرگم و اين گونه وسيع
در ستونهاي رسيدهبهخدا آتش و دود
روز و شب ميسوزد
شاعرِ مسخرهي عشقانديش!
پارههاي دلِ وحشتزدهي كودكِ چشمان تو را
كه،به هم ميدوزد؟
زندگي
بر چو تويي
صاف بگويم
به خدا
... !
علي بداغي
كاش
هر نوروز
دلهامان
براي پرسه در صحراي چون رنگينكمانِ ”دوستت دارم“
كنارِ كودكان آماده بود!
هفتسينِ سفرهي احساسِ همسالانِ من
ساده چون
سجّاده بود!
علي بداغي
كاش ميشد
”دوست دارم!“ را
دوباره
بر در و ديوارِ دنيايي چنين با سرعتي سرگيجهآور
در مسيرِ سردسيرِ ”مرگ بر احساس!“
نقّاشي كنم!
هر خيابان را
به جاي خون
خداپاشي كنم!
علي بداغي
با دلي درهمفشرده
انتظاري دردناك
خاطراتي خطنخورده
مخملِ جان،چاكچاك
گِرد ميآييم گِرداگِردِ خاك
اي زلالِ لحظههاي خوب و پاك!
مرگ را
از پا نهادن بر گلوي عاشقِ حتّي قناريها
چه باك؟
علي بداغي
بگذاريم
كه هر حادثه
هرچند
نفسگير و
بهتنگآور و
از هر جهت از دايرهي علّت و عادات جدا
باز،شيرينيِ صلحِ دلِ ازتشنگيِعشقْتركخوردهي ما باشد و
بارانِ خدا
علي بداغي
هركدام از ما
رُماني پرفروش
امّا
ضعيف و
غالباً تكراري و
سطحي
كسالتبار
با پايانكي لوس و رقيق.
كاش
مانند مَتلها
ساده بوديم و
عميق!
علي بداغي
اهلِ آباديِ باران و بهار و گل و پروانه،سلام!
از نمكزارِ دلِ ساده و مبهوتِ منِ زلزده بر جاي قدمهاي
شگفتآورِ ياران
چه خبر؟
خوش به حالِ دل بيعاطفهي صخره و سنگ!
علي بداغي
منِ دلْتنگِ تو از گريه بهتنگآمدهام
سنگيندل!
باوركن!
آسمان نيز
به حالِ منِ بيچاره چنين ميگريد
پارهي گل!
لب تر كن!
بيقرارانه تو را منتظرم
شكوِهها را
به حسابِ تنِ بيطاقتِ وامانده بهل
سر بركن!
علي بداغي
از لطف خدا بود
كه غم
قسمتِ ما بود
ورنه
دلِ بيچارهي ما
لايقِ همصحبتيِ عشق،كجا بود؟
علي بداغي
دفعتاً از پنجره برخاست و
ششپلّهيكي
رفت به سرْوقتِ كبوترهايش.
آسمان
غرق در انديشه
فقط خم شد و زد
بوسهاي خيس
به سر تا پايش.
علي بداغي
بر ماسه مينويسم
از اين غروب زيبا
دلميكنم ز فردا
- يعني مني كه عاشق،مشغولِ لفت و ليسم؟ -
موجي
به حرفهايم
ميخندد و ...
چه خيسم!
علي بداغي
آدمي
جادّهي احساسِ غريبي ست
تولّد تا مرگ.
دفتري
شايد
تنها
يك برگ.
علي بداغي
گر دَمي
بر حسْبِ حتّي اتّفاق
دل
برآيندِ نواي ناي و
نرمكْريزِ باران و
شگفتاشورِ نيلوفر
شود
عشق
ازنو ميدهد فرمان و
پيغمبر شود
علي بداغي
تا نگاهِ ملس و غبطهبرانگيزِ شما
ياكريمِ لبِ ايوانِ شگفتآورِ لبخندِ خدا ست
دلِ بارانيِ بيطاقتِ من
جَلدِ شما ست
علي بداغي
تا گريه
ميان چشمهاي بيقرارِ ما دو تا پل زده بود
هر لحظه
فرشتهاي
به ما زل زده بود
علي بداغي
دست در دستِ سكوت و
اشك و
تنهايي
هواي گرگ و ميش
در به در
در كوچهها
دنبالِ خويش
علي بداغي
ﻣهربان
ﻟبخند بيآلايشت
ﻳاسِ احساس مرا بر صخرههاي سنگيِ سرما شكوفا ميكند
ﻧوبرِ نابِ نگاهت
انتظارم را چه زيبا ميكند!
علي بداغي
ﺳالهاي پرسه در پسكوچهي باران و
رنگارنگِ رويا در ملسْخوانانِ ناقوس و اذان
ﻳادش بهخير!
ﻧغمههاي غنچهي داوديِ دل در كنارِ هفت سين و پاي سرو و ...
ﻫايهاي رفته بر بادش بهخير!
علي بداغي
ﺳادهاي و
ﻋابرِ هي سربهزيرِ كوچهي باران و حسّي نازنين
ﻳك بغلْ ياسِ سپيدي
در سكوتِ سربيِ سردِ بلااحساسِ سنگ و سازه و ساروج و سيمان و ...
ﻫمين
علي بداغي
ﺻدامان ميكند باران
ﺑبين ديوانه دنيايي ست!
ﺍگر ... امّا ... چه رويايي ست!
علي بداغي
ﻣجالِ عشق
ﻳا
ﺗكرارِ چندشناكِ خود چون لاكپشتي گِردِ مشتي”حيف!“؟
رويا هم تماشايي ست
از باران بپرس و ياكريمكها
علي بداغي
ﻣلالي نيست - يعني نيست ديگر جاي شكوايي
رفاقت همچنان چون كاخِ سردرآسمانِ قصّههاي كودكي گرم است و رويايي
ﺟز اين كه بي تو،شهبانوي شبهاي شهابانگيز،گاهي مينشينم زير باران و ...
از اخترهاي خيس و خسته و سردرنشيبِ شيوني خاموش ميپرسم:
ﻧميآيي؟
علي بداغي
يا رب! غمِ عشق را به من برگردان
لميزرعِ احساسِ مرا تر گردان
گر عقل همين است كه من ديدم و ... - هست!
مانندِ گذشتهها مرا خر گردان
علي بداغي
يك روز نشد بدون هقهق باشيم
آيينهتر از آينهي دق باشيم
آماج بسي دشنه و دشنام شديم
تا ياد بگيريم كه عاشق باشيم
علي بداغي
آغوش به روي شك نكن باز و برو
بر توسني از خيال ميتاز و برو
هر برگِ پلشتي كه به دستت دادند
در سطلِ زبالهاي بينداز و برو
علي بداغي
بستيم به دنيا دل و ... سوتي داديم
مانديم چو خر در گل و ... كوتي داديم
جاي ابَراختري چو رستم را پاك
رُفتيم و به مردِ عنكبوتي داديم
علي بداغي
عمري ست كه بيآسَم و دستم عالي ست
با شاهِ دلت خشتِ خيالم خالي ست
اي بيبيِ بيحجابِ احساس بتاز
تا حكم،دل است،كار ما حمّالي ست
علي بداغي
برخيز و دوباره پاي دركن به ركاب
از گردنههاي درد با شب بشتاب
بر نيزه عَلم كن دل خود را و ... بهل
بر روي تو آوار شود خانهي خواب
علي بداغي
اي كاش دل از گلوله پر ميكرديم
عادت به جذامِ خوابوخور ميكرديم
هر خاطرهاي كه آفتابي ميشد
آن را سرِ پيچِ نان ترور ميكرديم
علي بداغي
يك روز به يك فرفره دلميبنديم
يك روز به يك پنجره ميپيونديم
يك روز وبالِ گردنِ خاطرهها
آخر به تمام ماجرا ميخنديم
علي بداغي
اي كاش دو گوشِ عقلمان كر ميشد
«يك» با همه اعداد برابر ميشد
با نرمترين تلنگرِ دلْتنگي
چشمانِ ترانههايمان تر ميشد
علي بداغي
دنياي مرا بر سرم آوارنكن
از خوابِ خوشِ عاطفه بيدارنكن
آباديِ هي بيطرفِ قلبم را
تهديد به درگيري و كشتار نكن
علي بداغي
يك عمر به اين چلچلهها زل زدهايم
بر صورتِ سنگ،سيليِ سُل زدهايم
با سوت و كفِ ممتدِ احساسي گنگ
در زيرِ قَدَر قدرتِ نان پل زدهايم
علي بداغي
گفتي كه:”هميشه ساده دل ميبازد
اندوه به قلبِ سادگان ميتازد.“
يادت نرود كه كهنه فرماندهِ عشق
پرچم سرِ هر تَلي نميافرازد
علي بداغي
كارِ دل اگر ترانهاندوزي بود
يا جامهي ”دلْتنگِ توام!“ دوزي بود
تنها نه همين دو هفتهي اوّلِ سال
هر روزِ خدا تازه و نوروزي بود
علي بداغي
تا فرصتكي هست بيا پر بزنيم
يك بار سري هم به كبوتر بزنيم
تا خُرد و خرابيم و كمي باراني
ديوانه بيا به سيمِ آخر بزنيم
علي بداغي
حيف است اسيرِ يك تبسّم بشويم
در كوچهي هر نگاهكي گم بشويم
حيف است كه در الاكلنگِ هستي
جز بين خدا و عشق، اهرم بشويم
علي بداغي
لبخند،فراخوانِ توكّل به خدا ست
تيترِ پُرِ روزنامهي روزيِ ما ست
نادايهي مهربانتر از مادرِ عقل
سانسورچيِ شعرِ كودكِ قلبِ شما ست
علي بداغي
سالي شد و باز دفترم خالي ماند
در كنجِ اتاق و غربتِ قالي ماند
هر بار كه ازقضا بههم برخورديم
با بغض سلام كرد و ... بدحالي ماند
علي بداغي
جز ”دوست بداريد“ نشد روزيِ ما
قربان عدالتت خدايا به خدا
از اهلِ جنوبيم و جهنّم يعني
در چنته نداريم بهغير از رويا
علي بداغي
تا ديده به ابرِ ديدهات ميدوزم
در كورهي حسِّ مبهمي ميسوزم
با اشكِ تو تا فرشته پَرميگيرم
جز ”دوست بداريد“ نميآموزم
علي بداغي
در پلكِ نهادهبرهمات ميبينم
در دستِ بهسانمرهمات ميبينم
آني كه در آسمان پياش ميگشتم
در خنده و خواب درهمات ميبينم
علي بداغي
خود را به هزار نوش و نيش آورديم
با هر كلكي كه بود پيش آورديم
چشمي به تنور و چشمِ ديگر تهِ صف
امّا چه بلايي سر خويش آورديم!
علي بداغي
تا ياد نگيريم كبوتر بشويم
هر تنگِ غروب نمنمك تر بشويم
خواب است و خيال اين كه شايد روزي
نقّاشِ حريرِ روحِ مادر بشويم
علي بداغي
در سايهي چشمان تو شاعر شدهام
خاري به نگاهِ اهلِ ظاهر شدهام
ماليده به پيكرْ پيِ رسوايي را
بر بامِ تماشاي تو حاضر شدهام
علي بداغي
همبازيِ باران بهاري بودم
از هرچه بهجز عشق،فراري بودم
ديشب كه ستارهها صدايم كردند
غرق عرق و دود و هزاري بودم
علي بداغي
از مهر بگو كه ماهِ شيرينسخني ست
آيينِ اهوراييِ شيطانشكني ست
بيصور چو منصور به محراب بيا
هرچند تو را پاسخِ دندانشكني ست
علي بداغي
خوابي تو و من غرقِ تماشاي توام
آسوده در آغوشِ نفسهاي توام
با هقهقِ خود ز خواب برميخيزم
تنها و لگدمالِ تمناي توام
علي بداغي
از روزنهاي ناز،نگاهم كردي
آوارهي كوچههاي ماهم كردي
همبازيِ آذرخش و تندر بودم
امّا تو چه ساده سربهراهم كردي
علي بداغي
ميرفتم و بيدغدغه ميخنديدم
سق ميزدم و ستاره برميچيدم
از ورجهوروجه آشولاش امّا شاد
آسوده در آغوش خدا خوابيدم
علي بداغي
از هر طرفم ترانهاي ميجوشد
در تكيه به روي پاي خود ميكوشد
تا من بهخودآيم كه چه پيشآمدهاست
پيراهني از واژه به خود ميپوشد
علي بداغي
بر خاكِ پدر نشسته ديدم پسري
سر در بغلِ خاطره با چشمِ تري
آن سو تَرَكَش آتش و اشكي كه:”چرا
بر خاكِ پسر نشسته باشد پدري؟“
علي بداغي
يك عمر به راهِ راست رفتي. حاصل؟
از ”مقصدِ ما خدا ست“ رفتي. حاصل؟
هر مسألهاي ولو دو دوتا را نيز
از راهِ ”خدا نخواست“ رفتي. حاصل؟
علي بداغي
از باغِ بلوغْ بوتهي سبزي چيد
راهي شد و آتش به تنِ برف كشيد
بيرقچهي سرخِ ”دوستت دارم“ را
بر بدْ اورستِ قلبِ عالم كوبيد
علي بداغي
اي آن كه همآغوشِ هزاران غولي
پيچيده به خويش چون شبي معلولي
سر بر سرِ سجّادهي عادت،سرِ وقت
بي هيچ چِرايي به چَرا مشغولي
علي بداغي
از ماه و ستاره بگذر و ماهي باش
آنگونه كه عاقبت نميخواهي باش
بازارِ فرشتهها سهامش بالا ست
پروا نكن و كبوترِ چاهي باش
علي بداغي
بر خيز به كاووسْدلي خش بكشيم
بر سينهي سودابه سياوش بكشيم
تورانَكِ ”خواهي نشوي رسوا ...“ را
با رستمِ بوسهاي بهآتشبكشيم
علي بداغي
اي كاش ترانهوار ميروييدم
در حنجرهي بهار ميروييدم
در اوّلِ هر هزارهاي يك لحظه
در يك دلِ بيقرار ميروييدم
علي بداغي
چندي ست از احوالِ دلم بيخبرم
از ثانيهگردِ ساعتي گيجترم
جِرخوردهسر،عينِ سنگپشتي شب و روز
از عرضِ بزرگراهِ نان ميگذرم
علي بداغي
احساسِ قشنگي ست بيا دور شويم
گهوارهنشينِ نقطهاي كور شويم
با پاي برهنه دست در دستِ نسيم
همبازيِ پروانه و زنبور شويم
علي بداغي
برخيز شعارِ ”مرگ بر گُل!“ بدهيم
دشنام به پروانه و بلبل بدهيم
برخيز ابوقراضهي رويا را
تا بر لبِ پرتگاهِ نان هل بدهيم
علي بداغي
چشمان تو انعكاسِ رويا ست و ... من؟
فرماندهِ قتل عامِ غمها ست و ... من؟
در كوچهي نان ... نميگذارد بغضم
دروازهي انتظارِ دريا ست و ... من؟
علي بداغي
تا آدمِ استعاره و تصويريم
با ديدنِ يك ستاره گُرميگيريم
همراهِ تمامِِ كودكان،بر درِ نان
با ريزشِ سقفِ قصّهها ميميريم
علي بداغي
برخيز و به آتشكدهاي دورم بر
جايي كه نباشد ترور و زورم بر
از راه عراق زخمه بر زخم نزن
از شور بينداز و به ماهورم بر
علي بداغي
ديروزِ خيال و چوبِ حاشا خوردن
امروزِ دل و سيليِ دنيا خوردن
فرداي سكوت و پرسهاي بغضانگيز
در كوچهي خاطرات و تيپا خوردن
علي بداغي
جز نام تو بر طاقِ اتاقم خوش نيست
جز طعمِ نگاهت به مذاقم خوش نيست
برگرد و اجاقِ خنده را روشن كن
كاحوال من و قلبِ چلاقم خوش نيست
علي بداغي
گيريم كه راي آسمان برگردد
زرتشت به آتشكدهها برگردد
كو فايدهاي جز اين كه در تاريكي
بنشيند و يخ بندد و پرپر گردد؟
علي بداغي
خنديدي و راهِ مرغكِ دل وا شد
بر بامِ نگاهِ خستهام پيدا شد
آرام و غريب و درهم و ناباور
لرزيد و دوباره راهيِ رويا شد
علي بداغي
حيف است در اين هوا،هوايي نشدن
چُرتَك زدن و راهيِ جايي نشدن
با لطفِ سرانگشتِ نوازشگرِ برف
بر بالِ كلاغها،خدايي نشدن
علي بداغي
امروز سلام و روز ديگر ... اين است
يك بوسه و ... ناشكفته پرپر،اين است
دستي پُرِ ”محبوبم!“ و دستي ”منفور!“
انگشتبهدندان،چو مني خر،اين است
علي بداغي
بر گسترهي غصّه رهايم كردي
قرباني هر درد و بلايم كردي
تا آمدم و انس بگيرم با غم
با يك غم تازه جابهجايم كردي
علي بداغي
پر بودم و،بيخبر كه بايد تركيد
در هيئت يك ترانه از ديده چكيد
هرگاه فتيلهي دلم پتپت كرد
بالاش كشيد و قطرهاي عشق مكيد
علي بداغي
با شورِ دل و شتابِ خون ميخوانم
تا پا نهي از پرده برون ميخوانم
فكرِ دُودَرهكردنم ازسرواكن
چون امشبت از عمقِ جنون ميخوانم
علي بداغي
الحق چه نگارخانه بالي دارد!
رشكآور و نازنين جمالي دارد!
در قابِ قشنگِ غربتِ موزه ولي
پروانهي بيچاره چه حالي دارد!
علي بداغي
از سينِ سحَر كارِ من آمدْشدن است
از پشتِ همه پنجرهها ردشدن است
در حسرت و انتظارِ حتّي يك سنگ
كارِ من و دل،مؤمن و مرتد شدن است
علي بداغي
باران! باران! سلامِ سيّالِ خدا!
بر باغِ تَرَكخوردهي دلتنگيِ ما
دلدلنكن و پنجرهها را وا كن
اينك چه قيامتي! دعاگوي شما
علي بداغي
باشد كه هميشه عشقْ جاري باشد
در پنجره غوغاي قناري باشد
شبهاي دگر نيز چنين شورانگيز
باراني و زيبا و بهاري باشد
علي بداغي
دلْتنگِ توام،به گريه مهمانم كن
در خون بكِش و ترانهبارانم كن
من عابرِ آباديِ ويرانِ خودم
آباد كن و دوباره ويرانم كن
علي بداغي
از دستِ توام سينه بهتنگآمدهاست
شهدم همه در كام،شرنگ آمدهاست
در سينهكشِ ترانه امّا بي تو
يك پاي دلم هميشه لنگ آمدهاست
علي بداغي
بر سنگِ مزارم بنويسيد:”نَرَست؟
از بختكِ بخت تا نشُست از جان دست“
با اين همه،اين،اوّلِ عشق است،رفيق!
تا زَهرهتَرَكتر نشدي،فرصت هست
علي بداغي
بگذار بيايد،غمِ تصوير نخور
از هول،سرِ ترانهها را بِنَبُر
تا رخصتِ پرسه زيرِ باراني هست
يا هو كن و در طويلهي عقل نَسُر
علي بداغي
آباديِ باصفاي قلبت آباد!
از دغدغهي پاتَكِ دنيا آزاد!
سرْخطِ خبرهاي نگاهت هر شب
رزمايشِ سبزِ ”دوستت دارم“ باد!
علي بداغي
امشب شبِ ميلادِ شگفتآورِ ”ما“ ست
ذبحِ ”منِ“ دنيازده در پاي ”شما“ ست
تا كارتِ دل اعتبار دارد،يا هو!
بازارِ تماشاييِ آن - لاينِ خدا ست
علي بداغي
بر تيركِ هر ترانه مصلوب شديم
تا يادگرفتيم و كمي خوب شديم
بغضم كه سفرنامهي باران را خوانْد
بغضش تركيد و باز مرطوب شديم
علي بداغي
پروا كن و پردههاي ما را ندران
جز در خطرآبادِ خدامان نچران
بيچاره شديم تا به اين جا برسيم
از قافِ غريبِ عشق ما را نپران
علي بداغي
اي كاش دلم به سيمِ آخر ميزد
از بامِ ترانه لحظهاي پر ميزد
از پنجرهي پسامدرنْانديشان
بر قلبِ غريبِ عشق خنجر ميزد
علي بداغي
بنگر به پدر،مرا در او خواهي ديد
از باغِ دلش چه آيهها خواهي چيد
آخر،پدران ز يك قماشند: سكوت.
اي كاش كسي سكوت را ميفهميد!
علي بداغي
عمري ست كه ديوانه و سرگردانيم
در گوشِ كرِ زمانه كُر ميخوانيم
كزكرده چو دانه در تَرَكهاي زمين
هي چشمبهراهِ حضرتِ بارانيم
علي بداغي
چون حوصلهي اهلِ قلم سررفتي
از مخمصهي ”خب،چه خبر؟“ دررفتي
تا لرزه بر اندامِ سكوتم افتاد
برخاستي و سوي سماور رفتي
علي بداغي
دعوا سرِ دنيا ست،بيا دور شويم
آوارهي گوشههاي ماهور شويم
در عصرِ ”بپا چهارچشمي همه را“
تكبير بگوييم و كمي كور شويم
علي بداغي
با بوسهاي از ترانه لبريزم كرد
با هر چه نه از عشق،گلاويزم كرد
زنگار گرفته بودم از تنهايي
آيينهي اشعارِ دلانگيزم كرد
علي بداغي
سرْضربِ دلم عجب شگفتآور شد
بر تورِ دلش نشست و چشمش تر شد
با سوتِ سكوتآورِ داور امّا
همچون گُلِ گلمحمّدي پرپر شد
علي بداغي
ﻣﻌﺼومترين معنيِ عصياني تو
ﻫامونِ نشسته زيرِ باراني تو
ﺳجّادهي خيسِ انتظارت يعني
از ايل و تبارِ بيقراراني تو
علي بداغي
ول كن دلِ ديوانه گريبان مرا
ﻳﻌﻘﻮﺏ نكن رستمِ چشمان مرا
دستِ منِ درمانده به دامانت،دل!
از بيخ نكن بوتهي ايمان مرا
علي بداغي
ﻓرياد نزن،فاصلهها ميشنوند
روياهايت را به دمي ميدروند
ﮔل باشي و گريه باغبانت باشد
ﻟاهوت گريزان به لبت ميگروند
علي بداغي
ﻧاقوسِ غريبِ سهرهساراني تو
از نسلِ بلافصلِ هَزاراني تو
رهتوشهي كوچ تا بهاراني تو
ﻫمسايهي سربهزيرِ باراني تو
علي بداغي
ﻣيناي دلت غروب را ميماند
وقتي كه غريبانهي غم ميخواند
ﻧقّاشِ نگاهِ ماندهدرترديدت
انگار تمام قصّه را ميداند
علي بداغي
ﻧمناكترين ترانهي انساني
ﺟوبارِ هميشه جاريِ عرفاني
ﻣيخانهي معصومِ نگاهت يعني
ﻫموارهخرابِ كوچهي باراني
علي بداغي
ﺳرد است؟ چراغِ گريه را روشن كن
ﻣاهوتِ گذشته را كمي بر تن كن
ﻳادت نرود خاطرم ار ميخواهي
ﻫر خاطره را هزار پيراهن كن
علي بداغي
ﻣيآيي و پروانهترين مهماني
در پيلهي پاكِ پيكرم پنهاني
ﻳادآورِ ريشههاي تاريخيِ من
از جنسِ بهار و بوسه و باراني
علي بداغي
ﻫي منتظرِ حضرتِ فردا بوديم
اين گونه نميماندِ دنيا بوديم
در هيئتِ تحريريهي تنهايي
ﻳك عمر،قلمْبهمزدِ رويا بوديم
علي بداغي
آرامشِ آيههاي انساني تو
ﻳاسِ تهِ كوچهباغِ عرفاني تو
دروازهي سبزِ آسمانِ احساس
از طايفهي شاعرِ باراني تو
علي بداغي
ﺷاعر نه،كه نقّاشِ تماشاي توام
ﺑارانِ نفسگيرِ نفسهاي توام
ﻧيليتَرَك از ترانهي چشمانت
ﻣرطوبترين مصرعِ معناي توام
علي بداغي
ﺑاراني و من خيسِ نفسهاي توام
ﻫي راهيِ آباديِ روياي توام
ﻳاسي تو و سينهام قدمگاهِ غمت
ﻧقّارهزنِ شعرِ تماشاي توام
علي بداغي
آرامشِ چشمت چه خيالانگيز است
ﺗركيبِ بهار و اندكي پاييز است
ﻧجواي نجيبانهي انگشتانت
از شُرشُرِ عاشقانهها لبريز است
علي بداغي
امشب چه قيامتي كه برپا شده باز
قلّادهي دل فقط كمي واشده باز
اين گونه كه از ظاهر اوضاع پيدا ست
دلتنگِ نگاههاي پريسا شده باز
علي بداغي
پروانه كه از كنارِ مريم پر زد
مريم نه گلايه كرد و ني بر سر زد
تنها به ستارهها تبسّم زد و باز
دفترچهي دل را ورقي ديگر زد
علي بداغي
يك ثانيه خوابيد و ... خدا ... در وا كرد
زانو زد و ... زخم كهنهاي ... سر وا كرد
از دور ترين ستارهها جفتي قو
در خوابِ رضا خزيد و او پر وا كرد
علي بداغي
چه حالي دارد اين نازكخيالي!
تكلّم با عقابِ قاب و قالي!
كنار شيشهي شيونفروشي
بگويي جاي يك ديوانه خالي!
علي بداغي
دلا! بيعت مكن با سنگ و سيمان
به پاي خود مرو در مسلخِ نان
دلا! دردت به جانم! آخرِ عمر
نيندازي مرا از چشمِ باران
علي بداغي
علي الظاهر سپهسالارِ عشقيم
علمدارانِ دل بر دارِ عشقيم
جدا از ژست و تعريف و تعارف
شعاري زشت بر ديوارِ عشقيم
علي بداغي
به خوابم بيخبر پا ميگذاري
چه ليليها به لالا ميگذاري
ولي پشتِ چراغِ قرمزِ عشق
مرا با طعنه تنها ميگذاري
علي بداغي
چه عيبي دارد از ”من مُردهشَم“ گفت؟
لبِ چل تيكهي ”پاخوردهشم“ خفت؟
تمام كُنت و كُنتسْ واژهها را
بهجاروي ”بهغارتبُردهشم“ رُفت؟
علي بداغي
بيا تا ميشود با هم بباريم
دمار از روزگارِ شك برآريم
از اينجا تا خدا در هر دو سويِ
تمام جادّهها رويا بكاريم
علي بداغي
نگاهت انفجار يك ستاره ست
كه هر يك ذرّه،خورشيدي دوباره ست
چه حالي ميكني با چون مني منگ
كه خرجش،در نهايت،يك شراره ست
علي بداغي
بيا از بازيِ باران نپرهيز
نگاهت را به دارِ ”نچ!“ نياويز
صدايت ميزند پروانهاي ناز
خدا را تنكن و با خنده برخيز
علي بداغي
شب است و آسمان،نزديك و خوشگل
سَر و سِرّ عجيب موج و ساحل
به دريا گوشي و گوشي به زنگِ
كسي كش دوست دارم از تهِ دل
علي بداغي
نخستين لقمهي خود را فروبرد
”چه باحال است اين تعطيليِ ترد!“
گُلَگ غرقِ تماشا بود و شادي
كه بالِ سي - 130 بر زمين خورد
علي بداغي
شب است و اين نگاهِ پارهپاره
مرا هل ميدهد سوي ستاره
نميخواهم! نميخواهم! نمي ... نه!
صدايم ميكند دريا دوباره
علي بداغي
پر و بالِ دلم را چيدي امّا ...
زمينگير و اسيرم ديدي امّا ...
زمستان رفت امّا روسياهي ...
به ريشِ عشق هم خنديدي امّا ...
علي بداغي
بيا تا امشبي ليلاترينيم
ز صحراي جنون،ياسي بچينيم
نگو ”صحرا و ياس!؟ آنهم شبِ تار!؟“
بيا با آذرخشِ دل ببينيم
علي بداغي
گر از جنسي لجن همچون تو بودم
به روي خويش آتش ميگشودم
اگر خربندهاي همچون تو بودم
خدا را از لبانم ميزُدودم
علي بداغي
خوشا عقلي كه عرفانش تو باشي
مسلماني كه قرآنش تو باشي
خوشا بر حالِ چشمِ بيقراري
كه مرواريدِ مژگانش تو باشي
علي بداغي
نگاهت آخرِ شعر و شراب است
لبت ”باطل شدِ“ حرفِ حساب است
شواهد ظاهراً حاكي از آن است
كه روياهاي من نقشِ بر آب است
علي بداغي
نگاهت،انعكاسِ آسمان است
صدايت،سايهسارِ بيكسان است
سكوتم رعد و برقِ التماس و
دلم،بارانيِ ”با من بمان“ است
علي بداغي
كجا ميگردي اي دل پارهپاره
به دنبال پرستويت دوباره؟
زمين؟ حاشا! چه لبخند قشنگي
نشسته بر لبانِ آن ستاره!
علي بداغي
دلم ميخواست قلبم را درآرم
ميان سينهي شيطان بكارم
و ابري باشم و تا بينهايت
بدون وقفه بر قلبم ببارم
علي بداغي
چنان از شور و شادي بيقرارم
كه الآن است ديگر پَردرآرم
لبم را بر لبِ شيطان گذارم
كفِ پاي ملايك را بخارم
علي بداغي
غروب و مرغكي در حالِ پرواز
لب دريا نشسته دختري ناز
نگاهش خيره بر امواج و ... قلبش
رها در كهكشاني بيسرآغاز
علي بداغي
حضورت آبشاري از ترانه ست
طنين اندازِ حسّي مادرانه ست
و تا از ”دوستت دارم“ بگويم
دلم چون طفل دنبال بهانه ست
علي بداغي
مرا با بيدريغِ مهرباني
زچنگالِ ”چرا؟“ ها ميرهاني
و ليكن با زبانِ بيزباني
ميان آتشِ دل مينشاني
علي بداغي
عجب دنياي باروياستيزي !
چه ”من“ بازانِ از ”ما“ درگريزي !
خدايا كاش در هر شعرِ تلخي
كمي گَردِ فراموشي بريزي !
علي بداغي
بيا در ماتمِ مجنون بگرييم
كنارِ قبرِ ليلي خون بگرييم
بيا دل،تا كمي احساس باقي ست
براي غربتِ كارون بگرييم
علي بداغي
تو با اين شور و حال آسماني
مرا هر دَم بهآتشميكشاني
و با يك بوسه بر پيشانيِ من
تمام شعلهها را مينشاني
علي بداغي
شب و شبخوانيِ مرغان و دريا
نگاهِ ماه و لبخندِ ثريّا
من و ناز و نوازشهاي رويا
چه سبز است و چه خالي جايِ ... امّا
علي بداغي
چنان شور و شري در سينه داري
كه نبضِ كهكشان را ميشماري
مرا در تورنمنتِ بيقراري
فرافرسنگها جاميگذاري
علي بداغي
سر ِشب بود و دريا و خرابي
و احساسي شگفتانگيز و آبي
بپيچد كاش در باغِ دلم باز
صداي دلنشينِ پاي خوابي
علي بداغي
به غير از گندهگويي بارِ ما نيست
بهجز سرپوش در انبارِ ما نيست
چنان چاييده دلهامان كه ديگر
دويدن زير باران كار ما نيست
علي بداغي
گريزان از بهغير از ”دوست دارم“
سرم را روي رويا ميگذارم
نگاهم كمكَمك پر ميگشايد
خودم را با تو تنها ميگذارم
علي بداغي
سلامِ سادهاش بوي خدا داشت
نگاههايش صدايي آشنا داشت
خودم را خطبهخط كاويدم امّا
نفهميدم كجاي قصّه جا داشت
علي بداغي
خدا را خرجِ خوردوخواب كرديم
بگو ”نه!“ پشت بر مهتاب كرديم
سرِ طفلك،دلِ بيچارهمان را
به چِندِرغاز زيرِ آب كرديم
علي بداغي
نميخواهم بگويم ناب بودم
كبوترخانهاي بيخواب بودم
ولي تا از تبارِ آب بودم
فقط همبازيِ مهتاب بودم
علي بداغي
چنان در شعلههاي عشق،مستم
كه خار چشم خفّاشانِ پَستم
گر اين پَستان خدا را ميپرستند
بگو من تا ابد شيطانپرستم
علي بداغي
بيا و آتشم بر جان مزن باز
پر و بال غرورم را مكَن باز
بيا و با نگاهي اينچنين ناز
دوباره پيله بر جانم نَتَن باز
علي بداغي
بيا در پيلهي دنيا نگنديم
پري وا كرده با باران بخنديم
درِ دل،اين خراباتِ خدا را
به رويِ ”دوستت دارم“ نبنديم
علي بداغي
بده بر بادِ چشمت حاصلم را
بچرخان بِين دستانت گِلم را
قلم بردار و بر بومِ دلِ خود
بكش زير قدمهايت دلم را
علي بداغي
به تأييدِ هزاران غولِ عاقل
زدم بر هرچه رويا،مُهرِ باطل
ولي هنگام تصويبِ نهايي
عجب گيرِ سهپيچي داده اين دل!
علي بداغي
ز دنيا دل به رويا بسته بوديم
به حزبِ عاشقان پيوسته بوديم
ولي با لطفِ شعبانْ بيمخِ عقل
به نانِ اجنبي وابسته بوديم
علي بداغي
رها در اوجِ روياي قشنگي
فرودآمد كنارِ تختهسنگي
گُلي بر سر زد و ... در درّه پيچيد
صداي شومِ شليكِ تفنگي
علي بداغي
گلِ نشكفتهاي پرپر شد امشب
عروسِ بادِ ناباور شد امشب
به خود پيچيد و پيچيد و ... سرانجام
زن همسايه هم مادر شد امشب
علي بداغي
چرا با كودكيها قهر كرديم!؟
زلالِ لحظهها را زهر كرديم!؟
چرا داراييِ ديوانگي را
براي لقمه ناني مَهر كرديم!؟
علي بداغي
شب يلدا و نرمكْريزِ باران
مرور خاطرات و جمعِ ياران
نيفتادهست چيزي از قلم؟ هيچ؟
نه حتّي يادي از ما بيقراران؟
علي بداغي
چه بايد گفت؟ حرفي كودكانه
شبيه باد و باران و ترانه
در انبانِ دلم چيزي ندارم
به غير از گريههاي بيبهانه
علي بداغي
بيا و همنشينِ اشكِ ما باش
تماشاييترين شعرِ خدا باش
يزيدي؟ مثل من؟ عيبي ندارد
به اميدِ كريمِ كربلا باش
علي بداغي
گلو چون ابرِ سرگردان دريدن
ز بامي بر سرِ بامي پريدن
ندارد حاصلي الّا و الّا
غمِ غربت براي خود خريدن
علي بداغي
سلام و ... امشبي ما را دعا كن
خدايي با تمامِ دل صدا كن
به آهي،معبرِ حُرِّ دلم را
به سوي كربلاي گريه وا كن
علي بداغي
چنانم در دل و جان خانه كردي
كه الّا با خدا بيگانه كردي
منِ از جنسِ خارا را خمار و
خرابِ خوابِ يك پروانه كردي
علي بداغي
فرازِ قلّهي رويا نگهدار
به دور از درّهي دنيا نگهدار
خداوندا به قلبِ بيقراران
دلِ ما را همين بالا نگهدار
علي بداغي
دلم بي تو گلي بيباغبان است
ز جنسِ انتظارِ عاشقان است
تمامِ لحظههايم بيحضورت
سياهچالِ ميان كهكشان است
علي بداغي
چنان در خويش ويرانم تو كردي
چنان خواب پريشانم تو كردي
مقيم كوچهي خورشيد بودم
بلاتكليفِ بارانم تو كردي
علي بداغي
برايت گرچه شايد خندهدار است
غمت سيّارهي دنبالهدار است
چه ربطي دارد؟ اصلاً بيخيالش!
هوا باراني و دل بيقرار است
علي بداغي
گياهي ريشه در گنداب بودم
پرستويي اسيرِ قاب بودم
تمامِ عمر امّا - با همين حال -
براي ديدنت بيتاب بودم
علي بداغي
تنم تنديس فريادي شگفت است
توقفگاهِ ”قلبم گُر گرفت“ است
نگاهم بيگدارِ اين كه آيا
چرا درهاي سبزِ گريه چفت است
علي بداغي
خدا را زير باران خواب ديدم
دلم را طفلكي بيتاب ديدم
چو طفلم در بغل خواباند و ... خود را
چراغِ كوچهي مهتاب ديدم
علي بداغي
خودم را بيخودي مشكوك كردم
اسيرِ سنّتي متروك كردم
نهادم سر به دوش عقلِ مُنگل
و قانونِ دلم را كوك كردم
علي بداغي
سرِ پيمان پاكت پا نهادي
دلت را بر سرِ دنيا نهادي
نشستي تركِ زينِ اسبِ ترديد
مرا در گرد و خاكت جا نهادي
علي بداغي
سلام اي هر كه مهمانت قناري ست
قرارت روز و شب با بيقراري ست
تو هم هر يكدو گامِ خاطراتت
- شبيهِ هر كه عاشق - مينگذاري ست؟
علي بداغي
مبادا شعر در من مرده باشد
دلم را زنگِ غربت خورده باشد
كمي شك در به سوي در دويدن
مرا از يادِ باران برده باشد
علي بداغي
درآمد از در و در مبل لمداد
غزالِ غصّه را از خانه رمداد
- ”خداحافظ!“ - ”به اين زودي!؟“ و برخاست
و افسارِ دلم را دستِ غم داد
علي بداغي
سراپاي نگاهها كاش گِل بود!
شبيه كودكي در كوچه ول بود!
عنانِ خندهها و گريههامان
فقط در دستِ بازيگوشِ دل بود!
علي بداغي
تمام عمرِ خود اين جا اسيرم
كه از چشمِ تو امضايي بگيرم
چرايش را نميدانم،ولي كاش
از آن پيشم كه باز آيي،نميرم!
علي بداغي
يكي در گوشيِ خود جار ميزد
يكي فالي براي يار ميزد
يكي مشغول عكس يادگاري
يكيهم رو به دريا زار مي زد
علي بداغي
شگفتانگيزِ چشمش را به من دوخت
تمامِ شورهزارِ باورم سوخت
و نرمكنرمكم با نمنَمي نرم
ز نو روييدني اينگونه آموخت
علي بداغي
تو را بسيار باوركردهبودم
هزاران بارت ازبركردهبودم
ولي دريا پياپي طعنه ميزد
چه عمري بي خدا سركردهبودم
علي بداغي
نه در انديشهي شعر و ترانه
نه صيدِ سوژههاي شاعرانه
تمامِ ماجرا از اين قرار است
كه دلْتنگيم و دنبالِ بهانه
علي بداغي
خدا،يعني نگاههاي تَرِ ما
دلِ پروانهدرخونپرورِ ما
خدا،يعني دعاي خيرِ پرواز
براي آن كه ميچيند پرِ ما
علي بداغي
مرا در هُرمِ دستانت بخوابان
در آن موي پريشانت بخوابان
منِ يخبستهي بيخانمان را
در آتشگاهِ چشمانت بخوابان
علي بداغي
گرفتارِ هجومِ خاطراتم
هميشه آچمزِ فيلِ حياتم
نده زحمت به فرزينِ فِراقت
كه با كيشِ رُخت عمري ست ماتم
علي بداغي
هميشه مرگ بر ما ميزند زل
كه يك جايي بگيرد آخرش بُل
اگر ديوارِ چين را هم بچيني
به هر ترفندي آخر ميزند گُل
علي بداغي
تمامِ بودنم يك تكّه چوب است
شناور روي درياي غروب است
اگر جوياي حالِ قلبِ مايي
دوباره راهيِ قطبِ جنوب است
علي بداغي
معلّم،انفجارِ مهرباني ست
اگر جز اين،چنين نامي روا نيست
محصّل،خانهي بينظمِ عشق و
معلّم،ناظرِ خانهتكاني ست
علي بداغي
ﺷكوه شمع را باور نداري
ﻫواي سوختن در سر نداري
رفو كن بالهاي كودكي را
ﻫميشه فرصتي ديگر نداري
علي بداغي
ﻧگاهت چكچكِ ”أَمَّن يُجيب ...“ است
ﺳرابُستانِ احساسي عجيب است
ﯾقين دارم كه قرمزناكِ قلبت
ﻣدارِ امنِ عذرايي نجيب است
علي بداغي
ﻣلايم مثل ضربْآهنگِ باران
ﺣريرِ نازكِ انجيل و قرآن
ﻣدارِ خاطراتي خيس و خاموش
دروني ابري و نامي فروزان
علي بداغي
ﭘرستوي قشنگِ قصّههايي
رها در پهنهي پاكِ خدايي
ﻳقينِ ”دوستت دارم“،ولي نه!
امانتدارِ نازِ كبريايي
علي بداغي
ﺑلاترديدِ احساسي اصيلي
ﻫنوزِ بغضهاي بيدليلي
ﻳكي بودِ قشنگِ قصّهي عشق
ﻧقاهتگاهِ دلهاي عليلي
علي بداغي
ﺣضوري از زلالِ كوثري تو
ﻣناجاتِ گلِ نيلوفري تو
ﻳقينِ ياكريمي زيرِ باران
ﺩل از جنسِ رضاي مادري تو
علي بداغي
پريسا پارسا ني آدمي بود
كه حسِّ نابِ ميآيدكمي بود
براي زخمِ چركينِ چكاوك
حضورِ نازنينِ مرهمي بود
علي بداغي
ﺣضورش پارگيها را به هم دوخت
از اين دنيا بهجز باران نيندوخت
ﻣگر كارون چه گفت آن شب،كه حامد
دلِ هيبيقرارش اين قدَر سوخت؟
علي بداغي
به نامِ او كه حامد را صدا كرد
و ما را در فراقش مبتلا كرد
به نامِ او كه در دشتي مشوّش
لبِ رودِ ”چرا؟“هامان رها كرد؟
علي بداغي
رضا با حس و حالي مبهم آمد:
”صدايي آشنا در گوشم آمد.“
صفي از نور زلزد بر درِ خُلد
و ايمان داد زد:”حامد هم آمد!“
علي بداغي
خستهام از هي سلامْ از روي عادت،خستهام
گيسوي دل را به دمبِ اسب رويا بستهام
كوزهاي آكنده از احساسم و در زير خاك
بيكسي را سر فرودآوردهام بر دستهام
علي بداغي
من بدون عشق ميميرم،نميفهمي؟ كري؟
يا خيالت از خداي عشق هم عاقلتري؟
پاي در كفشِ دلِ ديوانهاي چون من نكن
كفرِ من صدها شرف دارد به ايمانِ خري!
علي بداغي
من نه اهلِ حزب و مزب و ائتلاف و دستهام
نه به اين دكّان و آن دكّانتَرَك وابستهام
لُبِّ مطلب،با سلام و عرضِ كلّي معذرت
من فقط از مرگ بر هر چيز و هر كس خستهام
علي بداغي
سادهي ديرينهام! يادت بهخير!
آيتِ آيينهام! يادت بهخير!
بوي باروت است و موجِ انفجار
هيزلالِ سينهام! يادت بهخير!
علي بداغي
شعر يعني رعد و برقِ جانِ تو
زورقِ ذهنِ من و طوفانِ تو
شعر يعني رقصِ جفتي قوي خيس
بر لبِ درياچهي چشمان تو
علي بداغي
اخمهايت را كه درهم ميكني
رويِ روياهام را كمميكني
پس چرا تا سر به بالين مينهم
سر به روي گونهام خم ميكني؟
علي بداغي
كهنه زخمي در دلم در حالِ زا ست
ضجّههايش گِلّه حتّي از خدا ست
گفته بودي:”كمكم عادت ميكني.“
آخرِ خطّم،بگو عادت كجا ست؟
علي بداغي
رفتهاي يعني و من باوركنم؟
غنچهي ياد تو را پَرپَر كنم؟
تازه دارم ياد ميگيرم گُلم!
تا ابد خاكِ تو را بر سر كنم
علي بداغي
تا نگاههايم به راهت ماندني ست
برگْبرگِ انتظارم خواندني ست
اين بهقولِ ما دل و،بعضي،لگن
در خطرناكِ خدا هم راندني ست
علي بداغي
آمدم تا باز هم باوركنم
شعرِ چشمان تو را ازبركنم
گرچه ميكوبد جهان بر طبلِ جنگ
نانِ خشكِ عاشقي را تر كنم
علي بداغي
حسّي از ديوار شب سرميكشد
سايهوارم سوي بستر ميكشد
پلكها تا بوسه بر هم مينهند
از تنم پروانهاي پرميكشد
علي بداغي
گوش با ناليدنِ ني ميكنيم
اسبِ احساسات را هيميكنيم
سوتوكورِ سنگلاخِ عشق را
با همين تلواسهها طيميكنيم
علي بداغي
گريه يعني دل هنوز آواره است
غمْدچاري همچنان بيچاره است
گريه يعني بيعتِ دل با خدا
در جهاني كز درون صدپاره است
علي بداغي
در نگاهم بذرِ باران كِشت و رفت
خاطرم را در خماري هِشت و رفت
پردهي پايانيِ پرواز را
پردهها را پس زد و ... ننوشت و رفت
علي بداغي
آه! باران! پا بكوبان تا سحر
تا نميدانم كجاهايم ببر
تا مگر از روزگاري اينچنين
امشبي را هم بمانم بيخبر
علي بداغي
گر همه عالم برايت ميزند
چاله يا چاهي برايت ميكَند
جز اذانِ ”دوستتدارم!“ نگو
”هر كسي بر طينتِ خود ميتَنَد.“
علي بداغي
باز دنيا بوي باران ميدهد
بوي نرمكْريزِ «رحمان» ميدهد
باز آتشگاهِ قلبِ عاشقان
مژدهي گاثاي «انسان» ميدهد
علي بداغي
شعر يعني رستخيزِ واژهها
بااسارتدرستيزِ واژهها
شعر يعني عكسِ خونينِ زني
در غبارِ خاكْريزِ واژهها
علي بداغي
كاش دلهامان هميشه تنگ بود
با سكوتِ سنگها در جنگ بود
كاش در هر تورنمنتي غيرِ عشق
هر دو پاي دل بهكلّي لنگ بود
علي بداغي
چشمهايت چشمهي خورشيد نيست
دستهايت سايهسارِ بيد نيست
بي تو امّا زندگي چيزي بهجز
پرسه در پسكوچهي ترديد نيست
علي بداغي
تكسوارِ خنده از قعرِ غبار
مينشيند بر لبانِ انتظار
گوش كن! اينك اهوراييترين
انفجارِ ”دوستت دارم“: بهار!
علي بداغي
عيبِ كار از جعبهي تقسيم نيست
سيمِ سيّارِ دلِ ما سيم نيست
اين خدا،اينهم هزاران طولِ موج
ديشِ احساساتِ ما تنظيم نيست
علي بداغي
دل نميگويد كلوزآپش كنيم
در وَلو فينالكي كاپش كنيم
دست كم،گاهي،براي دلْخوشي
پشتِ جلدِ زندگي چاپش كنيم!
علي بداغي
هم دهانِ آب،آب افتاده بود
هم يگانِ موجها آماده بود
پيرمردي با عيالِ محترم
روي شيبِ ماسهها لمدادهبود