تبليغاتX
ديندامال
ادبیات

 

پيرزنِ باهوش

دي. اچ. هاو

 

پيرزني در خانه‌اي كوچك زندگي مي‌كرد. خانه‌ي او نزديك روستا نبود و او دوستان زيادي نداشت. او پولِ چنداني هم نداشت ولي خوش‌حال بود. او يك ميز، چند صندلي، چند بشقاب، كاسه، قوري، ماهي‌تابه، يك روميزي، غذا براي خوردن، يك راديوي كوچك و روزنامه‌ي جديد براي خواندن داشت. او خيلي خوش‌حال بود. يك روز كه روزنامه را برداشت كه بخواند، گفت: ”من نمي‌توانم بخوانم! چشم‌هايم ضعيف شده‌اند.“ بعد راديو را روشن كرد و گفت: ”من نمي‌توانم روزنامه بخوانم ولي مي‌توانم به راديو گوش‌بدهم.“ روز بعد چشم‌هاي پيرزن ضعيف‌تر شدند. او گفت: ”چشم‌هايم ضعيف‌تر شده‌اند! مي‌توانم ميز و صندلي‌ها را ببينم ولي نمي‌توانم بشقاب‌ها، كاسه‌ها، قوري‌ها و ماهي‌تابه‌ها را ببينم و غذا درست كنم!“ روز بعد چشم‌هاي او ضعيف‌تر شدند. او پنجره را باز كرد و داد زد: ”يكي به من كمك كند! خواهش مي‌كنم به من كمك كنيد! من نمي توانم ببينم!“ يك دكتر كنارِ پنجره ايستاده بود. او دكتر خوبي بود ولي آدم خوبي نبود و دنبالِ پولِ زياد بود. او داخل خانه‌ي پيرزن رفت و گفت: ”من مي‌توانم چشم‌هاي شما را خوب كنم ولي بابتِ آن مقداري پول مي‌خواهم.“ پيرزن گفت: ”بسيار خوب، من مقداري پول دارم، خواهش مي‌كنم چشمانم را خوب كنيد، من مي‌خواهم ببينم. من نمي‌توانم چيزي ببينم.“ دكتر گفت: ”بسيار خوب، اين هم مقداري دارو براي چشمانت، چشمانت را با اين دارو بشوي. اين داروي خوبي است.“ او يك شيشه به پيرزن داد، ولي در آن شيشه، دارو نبود، آب بود. پيرزن چشم‌هايش را شست. دكتر از او پرسيد: ”بهتر شديد؟“ پيرزن گفت: ”نه! من نمي‌توانم چيزي ببينم.“ دكتر گفت: ”صبر كن، بنشين و به راديو گوش بده، خداحافظ!“ او رفت ولي يكي از صندلي‌هاي پيرزن را هم با خودش برد. پيرزن اين را نديد. روزِ بعد دكتر به خانه‌ي او رفت و گفت: ”امزور چه‌طوريد؟“ پيرزن گفت: ”خوب نيستم، خواهش مي‌كنم كمي دارو به من بدهيد.“ دكتر گفت: ”اين هم دارو.“ او دوباره به جاي دارو به پيرزن آب داد و گفت: ”چشمانتان را با اين بشوييد. من فردا برمي‌گردم.“ او رفت و اين بار دو تا از صندلي‌هاي پيرزن را با خودش برد. پيرزن اين را نديد. تا سه روز بعد دكتر هر روز به خانه‌ي پيرزن مي‌آمد و به جاي دارو كمي آب به او مي‌داد. پيرزن هم هر روز با آن آب چشمانش را مي‌شست و مي‌گفت هنوز چيزي نمي‌بيند. هر روز كه دكتر مي‌آمد و مي‌رفت چيزي با خودش مي‌برد. او ميز، تمامِ صندلي‌ها، بشقاب‌ها، كاسه‌ها، قوري‌ها و ماهي‌تابه‌ها را برد. او يك روز راديو را هم برد. روز بعد به خانه‌ي پيرزن رفت و پرسيد: ”امروز چه‌طوريد؟“ پيرزن خيلي ناراحت بود و با گريه گفت: ”دكتر، داروي شما اصلاً خوب نيست، من نمي‌توانم ببينم، حالا  به راديو هم نمي‌توانم گوش بدهم!“ دكتر گفت: ”گريه نكنيد، من داروي بهتري دارم كه از داروي قبلي قوي‌تر است. من مي‌روم آن را بياورم ولي بابتش مقداري پول مي‌خواهم.“ پيرزن گفت: ”من مقداري پول دارم، خواهش مي‌كنم عجله كنيد، من مي‌خواهم زودتر ببينم و به راديوام گوش بدهم.“ دكتر گفت: ”صبر كنيد! دارم‌مي‌روم.“ او رفت. اين بار او راديو را به همراه كمي دارو با خودش آورد. اين بار در شيشه آب نبود، دارو بود. او به پيرزن گفت: ”چشم‌هايتان را با اين بشوييد، اين داروي خيلي خوبي است.“ پيرزن چشم‌هايش را با دارو شست، بعد دكتر راديو را روشن كرد. پيرزن گفت: ”دكتر! من مي‌توانم صداي راديو را بشنوم. ممنونم!“ دكتر گفت: ”بسيار خوب! من پولِ زيادي بابتِ اين مي‌خواهم. حالا چشم‌هايت را باز كن. مي‌تواني ببيني؟“ پيرزن چشم‌هايش را باز كرد، او مي‌توانست دكتر و خانه را ببيند ولي حرفي نزد. او گفت: ”من نمي‌توانم چيزي ببينم، من نمي‌توانم ميز، صندلي‌ها، بشقاب‌ها، كاسه‌ها، قوري‌ها و ماهي‌تابه‌ها را ببينم. اين داروي خوبي نيست من هنوز نمي‌توانم خيلي از چيزها را ببينم!“ او پيرزنِ باهوشي بود. دكتر گفت: ”لطفاً صبر كنيد.“ او رفت و ميز، صندلي‌ها و تمامِ وسايلِ پيرزن را آورد و آن جا گذاشت. پيرزن گفت: ”بله مي‌توانم ببينم! حالا خيلي بهتر مي‌بينم. داروي شما خوب است ولي نه خيلي. اين هم كمي پول.“ دكتر پول را گرفت و رفت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:11  توسط بداغی 

 

دانش‌آموز باهوش

دي. اچ. هاو

 

         دانش‌آموزي در خانه‌اي كوچك كه كنار خانه‌اي بزرگ بود زندگي مي‌كرد. پدر و مادرِ او پول زيادي نداشتند و خانه‌ي آن‌ها خيلي كوچك بود. دانش‌آموز سخت كار مي‌كرد، او صبح‌ها به مدرسه مي‌رفت، عصرها در مزرعه به پدرش كمك مي‌كرد و شب‌ها تكاليفش را انجام مي‌داد.

         در خانه‌ي آن‌ها فقط يك چراغ بود. هر شب وقتي پدر و مادرِ دانش‌آموز مي‌خوابيدند، او تكاليفش را انجام مي‌داد. او چراغ را جلوي خودش مي‌گذاشت و شروع به خواندن و نوشتنِ درس‌هايش مي‌كرد.

         يك شب وقتي داشت تكاليفش را انجام مي‌داد چراغ خاموش شد. او با خودش گفت: ”حالا نمي‌توانم ببينم، چه كار بكنم؟ ما فقط يك چراغ داريم كه خراب است، من هم پولِ خريدِ چراغِ ديگري ندارم.“ ناگهان فكري به سرش زد و با خودش گفت: ”مردي كه در آن خانه‌ي بزرگ زندگي مي‌كند ثروت‌مند است و چراغ‌هاي زيادي دارد، مي‌روم و از او خواهش مي‌كنم يكي از آن‌ها را به من بدهد.“

         او بيرون رفت و درِ خانه‌ي مردِ ثروت‌مند را زد. مردي در را باز كرد و گفت: ”براي چه در مي‌زني؟ چه مي‌خواهي؟“ پسر گفت: ”آقا، مي‌توانيد يكي از چراغ‌هايتان را به ما بدهيد، من نمي‌توانم تكاليفم را انجام بدهم، چراغِ ما خراب است.“ مرد گفت: ”نه! من همه‌ي چراغ‌هايم را مي‌خواهم!“ پسر گفت: ”ولي شما چراغ‌هاي زيادي داريد و من فقط يك چراغ دارم، خواهش مي‌كنم يك چراغ به من بدهيد، من نمي‌توانم بدونِ چراغ تكاليفم را انجام بدهم.“ مرد گفت: ”نه! از اين جا برو!“ و در را بست.

         پسر به خانه برگشت. او با خودش گفت: ”چه كار مي‌توانم بكنم؟ در خيابان چراغ هست ولي نمي‌توانم در خيابان درس بخوانم، همه‌ي دوست‌هايم چراغ دارند ولي آن‌ها هم كار مي‌كنند. من نمي‌توانم يك چراغ بخرم چون پولي براي خريدنش ندارم، چه كار مي‌توانم بكنم؟“ ناگهان ماه بالا آمد و از پنجره به داخل تابيد. پسر گفت: ”خوب! حالا مي‌توانم درسم را بخوانم.“

         او شروع به خواندن صفحه‌ي اوّل كرد كه ناگهان ابرهاي بزرگ و سياه جلوي ماه را گرفتند. پسر گفت: ”اي واي! حالا نمي‌توانم ببينم.“ بعد جعبه‌ي كبريت را ديد و گفت: ”با اين كبريت‌ها مي‌توانم ببينم!“ ولي در جعبه كبريت زيادي نمانده بود. پسر دو صفحه از كتابش را خواند كه كبريت‌ها تمام شدند. او گفت: ”حالا چه كار كنم؟“ بعد درِ كمد را باز كرد و يك چكش و يك ميخ در آورد. او شروع به ايجادِ يك سوراخ بر ديوار بين دو خانه كرد، سوراخِ او خيلي بزرگ نبود و مرد ثروت‌مندي كه در آن خانه زندگي مي‌كرد نمي‌توانست آن را ببيند. نور از سوراخي كه او درست كرده بود روي كتابش مي‌تابيد. او گفت: ”حالا مي‌توانم ببينم، بخوانم و بنويسم! من چراغي ندارم ولي مي‌توانم ببينم!“

او دانش‌آموزي بسيار باهوش بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:10  توسط بداغی 

 

آهنگر

استفان رابلي

 

         اين داستان زندگي پسري به نامِ هاپو است. او در مصرِ باستان، در دوره‌ي ملكه كلئوپاترا زندگي مي‌كند. پدر او ،بَك، يك كارگاه كوچك دارد و ميز و صندلي هاي طلا درست مي‌كند. هاپو به پدرش كمك مي‌كند، او يك شاگردْآهنگر است. او هر روز در كوره مي‌دمد، كار او سخت است و موقع انجام دادن كار خيلي گرمش مي‌شود. امّا او و پدرش چه كاري مي‌توانند انجام بدهند؟ آن‌ها آدم‌هاي فقيري هستند و احتياج به پول دارند.

         آنها هر غروب كنار رود نيل مي‌نشينند، بك راجع به كار هاي فردا در كارگاه و چيزهاي ديگري با پسرش صحبت مي‌كند. او به پسرش مي‌گويد: ”يك روز ما ثروت‌مند مي‌شويم.“ هاپو مي‌گويد: ”ما؟“ و در چشم‌هاي خسته‌ي پدرش نگاه مي‌كند، پدرش مي‌گويد: ”بله، ما! اما نمي‌دانم چه‌طور و كِي ثروت‌مند مي‌شويم.“ بعد مي‌ايستد و مي‌گويد: ”بيا، دارد دير مي‌شود، برويم به خانه.“

         سه روز بعد هاپو و پدرش دارند يك ميز مي‌سازند. آن جا خيلي گرم است. بك كار را متوقف مي‌كند، هاپو مي‌پرسد: ”چه شده؟ اتفاقي افتاده است؟“ بَك جواب مي‌دهد: ”من نمي دانم.“ او چشم‌هايش را مي‌بندد: سرم، نمي‌توانم ... بعد روي زمين مي‌افتد. هاپو به سمت پدرش مي‌دَود و دستش را زير سر او مي‌گذارد و مي‌گويد: ”پدر، حالتان خوب است؟“

         روز بعد بَك در رختخواب مي‌ماند و مي‌گويد: ”متأسفم هاپو، مي‌خواهم كار بكنم اما نمي‌توانم، من بيمار هستم.“ هاپو با خودش مي‌گويد: ”پدر خيلي سخت كار مي‌كند و به خاطر همين هم بيمار شده است. ما به پول احتياج داريم. اما من چه كار مي‌توانم بكنم؟“ بعد فكري به سرش مي‌زند و با خودش مي‌گويد: ”من بايد چيزي براي آدمي بسيار ثروت‌مند درست بكنم. كسي مثلِ ... ملكه!“

         بَك به مدت دو هفته بيمار است. در طول اين مدت هاپو ميز و صندلي هاي زيادي درست مي‌كند. اما نه فقط ميز و صندلي و بلكه او يك گردن بند هم درست مي‌كند. او يك نصف شب با خودش مي‌گويد: ”خوب! آماده است!“ و لبخند مي‌زند. او يك گردن‌بندِ خيلي زيبا در دست دارد. او با خودش مي‌گويد: ”ملكه كلئوپاترا خيلي از اين خوشش مي‌آيد و پول زيادي هم بابتش‌به من مي‌دهد. من مي‌دانم اين كار را مي‌كند.“

         صبح روز بعد او به در قصر ملكه كلئوپاترا مي‌رود و گردبند را در يك كيف زير پيراهنش مي‌گذارد. دو نگهبان آن جا ايستاده‌اند. يكي از آن ها از او مي‌پرسد: ”چه مي‌خواهي؟“ هر دو سرباز شمشير دارند. هاپو مي‌گويد: ”مي‌خواهم ملكه را ببينم.“ آن‌ها مي‌خندند، يكي از آن ها مي‌گويد: ”برگرد به خانه پسر. ملكه كلئوپاترا آدم هايي مثل تو را نمي‌بيند!“

         هاپو خيلي نااميد مي‌شود و با خودش مي‌گويد: ”حالا چه كار بكنم؟“ او قصر را ترك مي‌كند و به سمتِ خانه مي‌رود. ده دقيقه‌ي بعد در بازار از كنار دو مرد رد مي‌شود. يكي از آن ها مي‌گويد: ”كلئوپاترا و نديمه‌هايش فردا به اين جا مي‌آيند، آن‌ها صبحِ زود مي‌رسند و مي‌خواهند لباس هاي جديدِ زيادي براي كلئوپاترا بخرند.“ هاپو با خودش مي‌گويد: ”اين خبر خيلي خوبي است!“

         روز بعد هاپو خيلي زود از خواب بيدار مي‌شود. او يك فنجان چاي شيرين براي پدرش درست مي‌كند و بعد به بازار مي‌رود، او در راه با خودش مي‌گويد: ”من مي‌توانم گردن‌بند را به نديمه‌هاي كلئوپاترا بدهم، آن‌ها هم آن را به ملكه مي‌دهند.“ او صبر مي‌كند و صبر مي‌كند، براي مدت زيادي هيچ اتفاقي نمي‌افتد، بعد موزيك شروع به نواختن مي‌كند. لحظه‌اي بعد هاپو صف طولاني‌اي از مردم را مي‌بيند. آنها دارند از قصر مي‌آيند.

         چهار مرد صندليِ زيبايي را حمل مي‌كنند كه يك زن روي آن نشسته است. هاپو دستش را جلوي چشمش مي‌گيرد و با خودش مي‌گويد: ”آن ملكه است! او هم مي‌آيد!“ يك دقيقه بعد كلئوپاترا مي‌رسد. يك مرتبه همه ساكت مي‌شوند. هاپو با خودش مي‌گويد: ”حالا وقتش است.“ او جلوي صندلي ملكه كلئوپاترا را مي‌گيرد و مي‌گويد: ”بايستيد! لطفا بايستيد!“

         ملكه به او نگاه مي‌كند و مي‌پرسد: ”چه مي‌خواهي؟“ هاپو گردن‌بند را به او مي‌دهد. كلئوپارا از او مي‌پرسد: ”اين كار خودت است؟“ هاپو جواب مي‌دهد: ”بله!“ ملكه مي‌گويد: ”نگهبان مقداري پول به او بدهيد.“ ملكه گردن‌بند را در دستانش نگه مي‌دارد و مي‌گويد: ”اين گردن‌بند خيلي زيبا است!“ بعد آن جا را ترك مي‌كند.

         هاپو به سمت خانه مي‌دود، او خيلي خيلي خوش‌حال است. پدرش در رختخواب است. هاپو مي‌گويد: ”نگاه بكنيد، پول.“ او پول‌هايي را كه ملكه به او داده است به پدرش نشان مي‌دهد. پدرش مي‌گويد: ”ولي چه‌طور!؟“ او چشم‌هايش را مي‌بندد و دوباره باز مي‌كند و مي‌گويد: ”ولي ... من نمي‌فهمم.“ هاپو لبخند مي‌زند و پيش پدرش مي‌نشيند و همه‌ي ماجرا را براي او تعريف مي‌كند. وقتي كه تمامِ ماجرا را تعريف مي‌كند بَك به او مي‌گويد: ”تو پسر خوبي هستي! از تو ممنونم!“

         آن شب هاپو در حالي كه به ستاره‌ها نگاه مي‌كند، با خودش مي‌گويد: ”حالا مي‌توانم به يك دكتر پول بدهم تا بيايد و پدر را معاينه بكند. بعد از اين كه حالِ پدر خوب بشود ...“ همان لحظه يكي از نگهبان هاي قصر ملكه مي‌آيد. آن نگهبان شمشيري بزرگ دارد. او مي‌پرسد: ”آيا تو هاپو پسر بَك هستي؟“ هاپو به او نگاه مي‌كند و جواب مي‌دهد: ”بله، بله هستم.“

         نگهبان مي‌گويد: ”با من بيا. ملكه كلئوپاترا از كار تو خوشش آمده است.“ او مي‌خواهد كاري در قصر به تو بدهد. هاپو مي‌گويد: ”امّا من يك كار دارم، من با پدرم كار مي‌كنم، نمي‌توانم او را ترك كنم. شما نمي‌فه‍...“ نگهبان مي‌گويد: ”نه! تو نمي‌فهمي! وقتي ملكه به تو كاري مي‌دهد بايد قبولش كني!“ بعد دستش را روي شمشيرش مي‌گذارد و مي‌گويد: ”حالا برو و با پدرت خداحافظي كن!“

         در قصر، ملكه با هاپو صحبت مي‌كند. او در حالي كه گردن‌بند را به گردن انداخته است، مي‌گويد: ”من از تو مي‌خواهم در قصر زندگي و كار بكني و براي من چيز هاي زيباي زيادي درست بكني.“ هاپو مي‌گويد: ”متشكرم ملكه‌ي نيل. اما ...“ ملكه به او نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”اما چه؟“ هاپو مي‌گويد: ”اما ... من نمي‌توانم اين جا زندگي بكنم.“ هاپو تمام ماجرا را براي ملكه تعريف مي‌كند.

         سپس مي‌گويد: ”شما بايد اين را بدانيد كه پدر من خيلي بيمار است.“ وقتي حرفش تمام مي‌شود ملكه به او نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”خوب، مي‌تواني بروي پيشِ پدرت امّا ...“ هاپو مي‌پرسد: ”اما؟“ ملكه مي‌گويد: ”اما از امروز هردوي شما فقط براي من كار مي‌كنيد، مي‌فهمي؟“ هاپو با لبخند مي‌گويد: ”بله!“ او خيلي خيلي خوش‌حال است. حالا او و پدرش مي‌توانند چيز هاي زيباي زيادي درست بكنند و ثروت‌مند بشوند. ”بله مي‌فهمم!“

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:9  توسط بداغی 

 

مزرعه‌ي تينكرها

استفان رابلي

 

نيويورك، ژوئن 1800

          ساعت هفتِ صبحِ يك روزِ گرمِ تابستان است و يك كشتي به اسمِ رُزِ قرمز در حالِ رسيدن به نيويورك است. دو نفر از مسافرانِ كشتي سام تينكِر و دخترش جِني هستند. سام و جِني اهلِ انگلستان‌اند ولي مي‌خواهند زندگيِ تازه‌اي را در آمريكا شروع كنند. جني مي‌گويد: ”نگاه كن پدر! رسيديم! واقعاً رسيديم!“

         تينكرها با تمامِ دوستانشان خداحافظي مي‌كنند و از كشتي پياده مي‌شوند. كنارِ كشتي، آدم‌ها، اسب‌ها و گاري‌هاي زيادي هستند. سام به آن‌ها نگاه مي‌كند و با خودش مي‌گويد: ”بله، رسيديم، حالا چه. پولي هم نداريم.“ او جلوي يك مرد را كه كتِ سبزي پوشيده است مي‌گيرد و مي‌گويد: ”ببخشيد، مي دنبالِ يك كار مي‌گردم.“ مرد رويش را به سمتِ راست مي‌چرخاند و مي‌گويد: ”با جك كِرِين صحبت كنيد.“

         جك كِرِين يك مزرعه‌دار است، او صورتي كشيده و لاغر دارد و دستِ راستش فقط سه انگشت دارد. او به ماجراي سام گوش مي‌كند، كلاهش را برمي‌دارد و مي‌گويد: ”خيلي خوب، من مي‌توانم به هر دوي شما كار بدهم. من به يك مرد احتياج دارم تا در زمين‌ها كار كند و به كسي هم احتياج دارم كه در آشپزخانه به ما كمك كند، مگر نه «آسمانِ آبي»؟“ دختري سرخ‌پوست روي گاري ايستاده است، او به جني لبخند مي‌زند و مي‌گويد: ”بله!“

         دو ساعت بعد، تينكرها به همراهِ جك كِرِين نيويورك را ترك مي‌كنند، تينكرها خيلي خوش‌حال‌اند. سام مي‌پرسد: ”فاصله‌ي اين جا تا مزرعه‌ي شما چه‌قدر است؟“ جك كِرِين پاسخ مي‌دهد: ”هشتاد كيلومتر.“ تينكرها تمامِ بعدازظهر در راه‌اند. جِني كنارِ پدرش نشسته، او خسته است ولي نمي‌خواهد بخوابد. او با خودش مي‌گويد: ”اين جا آمريكا است، ... و من در آمريكا هستم.“

         بعد از شش ساعت جك كِرِين كالسكه را نگه مي‌دارد و مي‌گويد: ”آن جا است.“ جني مي‌ايستد. عصر شده‌است و خورشيد در حالِ غروب كردن است. روبه‌روي آن‌ها زمين‌هاي زرد و قشنگ و يك خانه وجود دارد. جِني به سمتِ چپش نگاه مي‌كند و مي‌پرسد: ”آن دود از كجا مي‌آيد؟“ آسمانِ آبي پاسخ مي‌دهد: ”از روستاي سرخ‌پوستان. خانواده‌ي من آن جا زندگي مي‌كنند.“

         روزِ بعد تينكرها كار را شروع مي‌كنند. جِني در خانه‌ي كنارِ مزرعه به آسمانِ آبي كمك مي‌كند، آن‌ها اوّل صبحانه‌ي همه را حاضر مي‌كنند، تخت‌ها را مرتّب مي‌كنند و بعد هم كفِ آشپزخانه را تميز مي‌كنند، در همان حال، سام در مزرعه كار مي‌كند. سام بعد از پنج ساعت كار مي‌خواهد كمي استراحت كند كه جك كِرِين داد مي‌زند: ”براي چه كار نمي‌كني؟ كار كن!“

       سام و جِني فقط يك روز در هفته تعطيل‌اند، يكشنبه‌ها. يكشنبه‌ها آسمانِ آبي هم تعطيل است، او يكشنبه‌ها به ديدنِ خانواده‌اش مي‌رود. يك روز يكشنبه جِني هم همراه آسمانِ آبي به روستاي سرخ‌پوستان مي‌رود. او دوستانِ زيادي پيدا مي‌كند و رئيسِ قبيله، ابرِ نقره‌اي، را هم مي‌بيند. ابرِ نقره‌اي همسري زيبا و پسري كوچك دارد. بعد از آن روز جِني معمولاً هميشه به آن جا مي‌رود و كم‌كم شروع به ياد گرفتنِ كلماتِ سرخ‌پوستي مي‌كند.

         جِني هميشه پيشِ دوستانِ سرخپوستش خوش‌حال است، ولي در مزرعه اين‌طور نيست. سام هم در مزرعه خوش‌حال نيست. او يك روز عصر به جِني مي‌گويد: ”من نمي‌خواهم در مزرعه‌ي جك كِرِين كار كنم، مي‌خواهم، مي‌خواهم در مزرعه‌ي خودم، مزرعه‌ي تينكرها كار كنم.“ جِني مي‌گويد: ”مي‌دانم پدر.“ و با خودش مي‌گويد: ”ولي چه‌طور؟ ما نمي‌توانيم زمين بخريم، جك كِرِين فقط دو دلار در هفته به ما مي‌دهد.“

         چهار روز بعد، وقتي جِني و آسمانِ آبي در حالِ مرتّب كردنِ تخت‌ها هستند صداي دادوفريادِ دو مرد را مي‌شنوند. جِني از پنجره بيرون نگاه مي‌كند، او جك كِرِين و پدرش را جلوي خانه مي‌بيند. صورتِ جك كِرِين قرمز شده و داد مي‌زند: ”انجامش بده!“ سام داد مي‌زند: ”نه! نمي‌دهم! امروز يكشنبه است و يكشنبه روزِ تعطيلِ من است، خودت انجامش بده!“

        جِني از خانه بيرون مي‌آيد. بادِ شديدي مي‌وزد و هوا باراني است. جِني از پدرش مي‌پرسد: ”چه شده؟“ سام در حالي كه سريع راه مي‌رود پاسخ مي‌دهد: ”فردا از اين جا مي‌رويم.“ جِني به او نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”ولي ... ما پولي نداريم.“ سام به او پاسخ نمي‌دهد. نگاهِ او سرد و جدّي است.

         آن روز عصر جِني و آسمانِ آبي به دهكده‌ي سرخ‌پوست‌ها مي‌روند. جِني با خودش مي‌گويد: ”اين آخرين باري است كه اين جا مي‌آيم.“ آسمانِ آبي هم ناراحت است، او نمي‌خواهد دوستش را از دست بدهد. آن‌ها بيست دقيقه‌اي حرف نمي‌زنند. ناگهان جِني اسبش را نگه مي‌دارد، او يك پسربچّه در رودخانه‌ي سمتِ راستش مي‌بيند كه داد مي‌زند: ”كمك! من شنا بلد نيستم! كمكم كنيد! خواهش مي‌كنم!“

         آسمانِ آبي مي‌گويد: ”او پسرِ رئيسِ قبيله است! حالا چه كار ...“ قبل از اين كه او حرفش را تمام كند جِني از اسبش پياده مي‌شود و داد مي‌زند: ”دارم مي‌آيم!“ و مي‌پرد در آبِ سرد. پسربچّه داد مي‌زند: ”كمك!“ جِني به سمتِ او شنا مي‌كند. سرِ پسربچّه دارد زيرِ آب مي‌رود، جِني دستش را دورِ او مي‌اندازد و مي‌گويد: ”حالا در اماني.“

         نيم ساعت بعد جِني و آسمانِ آبي به قبيله مي‌رسند، رئيسِ قبيله مي‌آيد تا آن‌ها را ببيند. او به آسمانِ آبي مي‌گويد: ”ولي ... نمي‌فهمم پسرِ من پيشِ شما چه مي‌كند، چرا اين دختر خيس است!؟“ آسمانِ آبي جريان را براي او تعريف مي‌كند. رئيسِ قبيله بعد از شنيدنِ ماجرا خيلي خوش‌حال مي‌شود و با لبخند به جِني مي‌گويد: ”چه‌طور مي‌توانم از تو تشكّر كنم؟ خواهش مي‌كنم ... بگذار چيزي به تو بدهم، هر چيز كه بخواهي.“

         ساعت نه صبح است، سام دارد يك جفت چكمه در كيفش مي‌گذارد، او با خودش مي‌گويد: ”فردا چه اتّفاقي مي‌افتد؟“ ناگهان در باز مي‌شود، جِني داخل مي‌آيد و مي‌گويد: ”با من بيا پدر مي‌خواهم چيزي به تو نشان بدهم!“ سام به جِني نگاه مي‌كند، چشم‌هاي جِني برق مي‌زنند و لبخند مي‌زند. سام مي‌پرسد: ”راجع به چه حرف مي‌زني؟“ جِني پاسخ مي‌دهد: ”الان وقتِ سؤال كردن نيست، با من بيا!“

         او پدرش را به بالاي يك تپّه مي‌بَرَد و مي‌گويد: ”زمين‌هاي آن جا را مي‌بيني؟“ سام پاسخ مي‌دهد: ”بله.“ جِني ماجراي پسرِ ابرِ نقره‌اي را براي او تعريف مي‌كند. وقتي حرفش تمام مي‌شود، سام مي‌پرسد: ”مظورت اين است كه ...؟“ جِني به پدرش لبخند مي‌زند و مي‌گويد: ”بله، اوه، پدر، اين شگفت‌انگيز نيست؟ سرخ‌پوست‌ها به ما مزرعه‌ي خودمان ... ’مزرعه‌ي تينكرها‘ را مي‌دهند. حالا واقعاً مي‌توانيم زندگيِ تازه‌اي شروع كنيم.“

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:8  توسط بداغی 

 

نقّاشِ باهوش

دي.اِچ. هاو

 

         روزي روزگاري نقّاش باهوشي زندگي مي‌كرد. او در يك زيرشيرواني به سر مي‌بُرد و چيزهاي مختلفي مي‌كشيد، گاهي كشتي، گاهي گل و گاهي خانه و خيابان. او چيزهاي مختلفي مي‌كشيد ولي هيچ وقت آدم نمي‌كشيد. بعضي از مردم نقّاشي‌هايش را مي‌خريدند ولي پول زيادي به او نمي‌دادند. دوستانش به او گفتند: ”آدم نقّاشي كن، آن وقت به تو پول زيادي مي‌دهند، مرد نقّاشي كن، زن نقّاشي كن.“ او گفت: ”خيلي خوب.“ او روي يك تكه كاغذ نوشت: ”من آدم نقّاشي مي‌كنم.“ سپس آن را بر در خانه‌اش زد. روز بعد يكي درِ خانه‌اش را زد. نقّاش گفت: ”بفرماييد داخل.“ يك دختر خيلي زيبا وارد شد كه موهاي سياه، چشم‌هاي قهوه‌اي و درشت، دماغ و دهاني زيبا با دندان‌هاي سفيد داشت. او پرسيد: ”آيا شما آدم نقّاشي مي‌كنيد؟“ نقّاش جواب داد: ”بله.“ دختر گفت: ”لطفاً مرا نقّاشي كن.“ نقّاش گفت: ”چشم، لطفاً بنشينيد روي صندلي زيرِ پنجره.“ دختر نشست و نقّاش شروع به كشيدن او كرد. او صورت، موهاي سياه، چشم‌هاي قهوه‌اي و درشت، دماغ و دهان زيبا و دندان هاي سفيد دختر را كشيد. او يك نقّاش خوب بود. وقتي كارش تمام شد به دختر گفت: ”حالا مي‌توانيد بلند شويد، نقّاشي شما اين است، مي‌توانيد با خودتان ببريدش.“ دختر گفت: ”اين نقّاشي، خيلي زيبا است، آيا اين من هستم؟“ نقّاش گفت: ”بله.“ دختر پول زيادي به نقّاش داد و نقّاشي‌اش را برداشت و رفت. روز بعد يكي ديگر درِ خانه‌ي نقّاش را زد، نقّاش گفت: ”بفرماييد داخل.“ يك دخترِ خيلي زشت وارد شد كه موهايي زشت، چشم‌هايي كوچك، دماغي دراز و باريك و يك دهان بزرگ داشت، بعضي از دندان‌هايش هم زرد بودند بعضي‌ها  قهوه‌اي و بقيه‌ي آن‌ها سياه بودند. دختر گفت: ”لطفاً مرا بكشيد.“ نقّاش گفت: ”چشم، لطفاً روي صندليِ زيرِ پنجره بنشينيد.“ دختر نشست و نقّاش شروع به كشيدنِ او كرد. او موهاي زشت، چشم‌هاي كوچك، دماغ باريك و دراز و دهان بزرگ او را با دندان‌هاي زرد، قهوه‌اي و سياهش كشيد. بعد به دختر گفت: ”حالا مي‌توانيد بلند شويد، اين نقّاشي شما است، مي‌توانيد آن را ببريد.“ دختر گفت: ”اَه! اين نقّاشي خيلي زشت است، اين من هستم؟“ نقّاش گفت: ”بله.“ دختر گفت: ”نه اين خيلي زشت است، اين من نيستم، من اين نقّاشي را نمي خواهم.“ او رفت و هيچ پولي به نقّاش نداد. روز بعد يكي ديگر درِ خانه‌ي نقّاش را زد و دختر زشت ديگري وارد شد. او موهاي خيلي بلند، يك چشم بزرگ و يك چشمِ كوچك، دماغي خيلي بزرگ و دهاني خيلي كوچك داشت و همه‌ي دندان‌هايش سياه بودند. دختر گفت: ”لطفا مرا بكشيد.“ نقّاش گفت: ”لطفاً بنشينيد روي صندلي زير پنجره.“ دختر نشست و نقّاش شروع به كشيدن او كرد. او نقّاش خوبي بود ولي اين دفعه دخترِ زشت را نكشيد! او يك دختر زيبا كشيد! دختري كه او كشيد موهاي سياه و قشنگ، چشماني درشت و قهوه‌اي، دماغ و دهاني زيبا، و دندان‌هايي سفيد داشت كه برق مي‌زدند. سپس نقّاش به دختر گفت: ”حالا مي‌توانيد بلند شويد، اين نقّاشي شما است، مي‌توانيد آن را ببريد.“ دختر به نقّاشي نگاه كرد و گفت: ”اوه اين نقّاشي خيلي زيبا است. آيا اين من هستم! شما نقّاش خيلي باهوشي هستيد!“ او پولِ زيادي به نقّاش داد و از آن جا رفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:7  توسط بداغی 

 

عدد شانس

جان مايلْنِه

 

          قهوه‌خانه‌ي كلمبو هميشه شلوغ است و ميزهايش هم هميشه پر است. مردان و زنان خوش‌لباسي آن جا هستند. آنان قهوه مي‌نوشند، بستني مي‌خورند و روزنامه مي‌خوانند. چارلي در قهوه‌خانه ننشسته‌است و خوش‌لباس هم نيست. او در پياده‌رو بيرون از قهوه‌خانه روي يك جعبه‌ي كوچك نشسته‌است. چارلی يك واكسي است و كفش‌ها را واكس مي‌زند. او به مدرسه نمي‌رود و تمام روز را كار مي‌كند. او كفش‌هاي مردانه و زنانه را واكس مي‌زند. كفش هاي سياه، قهوه‌اي و آبي. چارلی: واكس! واكس! ده سنت، ده سنت، ده سنت براي هر واكس. مردي از داخلِ قهوه‌خانه چارلی را صدا مي‌كند. چارلی به آن جا مي‌رود و جعبه را جلو پاهاي مرد مي‌گذارد. مرد پاهايش را روي جعبه مي‌گذارد. كفش‌هايش سياه و كثيف هستند و چارلی آن ها را تميز مي‌كند. آن مرد ده سنت به چارلی مي‌دهد و چارلی آن را در جعبه‌ مي‌گذارد و به پياده‌رو بر مي‌گردد. پيرمردي در پياده‌رو دارد به آرامي راه مي‌رود و دارد تخته‌اي بزرگ را با خودش حمل مي‌كند. يك نوشته روي تخته است. پيرمرد دارد بليت بخت‌آزمايي مي‌فروشد. يك مرد خوش‌لباس از داخل قهوه‌خانه صدايش مي‌كند و بليت‌فروش به آن مرد يك بليت مي‌دهد و آن مرد به بليت‌فروش يك دلار مي‌دهد. مردِ خوش‌لباس عجله دارد و يك تاكسي منتظرش است. آن مرد به‌سرعت بليت را در جيبش مي‌گذارد و در تاكسي مي‌نشيند و باد بليت را مي‌برد. چارلی بليت را در برمي‌دارد و دست‌هايش را تكان‌مي‌دهد و بلند داد مي‌زند ولي مرد نمي‌شنود و تاكسي از آن جا دور مي‌شود. چارلی در پياده‌رو ايستاده‌است و بليت در دستانش است. قهوه‌خانه نيمه‌شب بسته مي‌شود و خانه‌ي چارلی از قهوه‌خانه دور است. او هر شب راه زيادي را تا خانه پياده مي‌رود. مادر‌ش منتظرش است و چارلی تمام پول را به مادرش مي‌دهد. چارلی پدر ندارد او فقط چند خواهر و برادر دارد كه از خودش كوچك‌تر هستند. مادرش به پول احتياج دارد تا بتواند غذا تهيه كند. چارلی بليت را به مادر‌ش نشان مي‌دهد و شماره‌ها را مي‌خواند: ”هفت، پنج، سه، هشت، يك، دو، نه، چهار، شش. آيا اين شماره برنده مي‌شود؟“ مادرش مي‌گويد: ”شايد بشود. فردا شنبه بيست و يكم است. شايد فردا خوش‌شانسي بياوريم.“ چارلی خيلي خسته است او سرش را روي بالش مي‌گذارد و خوابش مي‌بَرَد. چارلی خواب مي‌بيند كه يك بز وارد خانه شده و بليت را پيدا كرده است و دارد مي‌خورد. بز عدد شش چهار و نه را مي‌خورد. چارلی از خواب مي‌پرد. بليت روي جعبه نيست. كجا است؟ چارلی به طرف محل قرعه‌كشي مي‌رود. مادرش را مي‌بيند. بليت پيش او است. مردي دارد شماره‌ها را مي‌خواند: ” هفت، پنج، سه، هشت، يك، دو، نه، چهار.“ آيا شماره‌ي بعدي شش است؟آيا آن عدد براي آن ها شانس مي‌آورد؟ آيا براي آن ها روز خوبي خواهد بود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:6  توسط بداغی 

 

پلنگ و فانوس دريايي

آني كالينز

 

         سيندي جزيره‌اي است واقع در آفريقاي شرقي، ساحلش را ماسه‌ي سفيد پوشانده است، دريايش صاف و آبي است، درختان و گل‌هاي دوست‌داشتنيِ بسيار و روستايي با خانه‌هاي سفيد دارد. يك فانوس دريايي روي صخره‌هاي كنارِ دريا است، اين فانوس دريايي خالي است و بعضي اوقات بچّه‌هاي روستا در آن بازي مي‌كنند.

         سيندي تقريباً پانصد متر با آفريقا فاصله دارد. حيوانات زيادي در آفريقا زندگي مي‌كنند، ميمون، فيل، پلنگ. روزي پلنگي به سمتِ سيندي شنا مي‌كند، او خيلي گرسنه است و دنبالِ غذا مي‌گردد. پلنگ سريع شنا مي‌كند، به ساحل مي‌رسد و از آب بيرون مي‌آيد و به سمتِ روستا مي‌رود.

         آن روستا بازاري دارد. افرادِ زيادي با بچّه‌هايشان در حالِ خريدِ گوشت، ميوه و سبزي‌جات هستند. ناگهان پلنگ به درونِ بازار مي‌دود و مردم آن را مي‌بينند، بچّه‌ها به گريه مي‌افتند و مردها به پلنگ سنگ مي‌اندازند. بعضي از سنگ‌ها به پلنگ مي‌خورد و او فرار مي‌كند.

         پلنگ در حالي كه مردم دنبالش مي‌كنند و به او سنگ مي‌اندازند در خيابان‌هاي روستا مي‌دود. پلنگ خيلي خسته شده است، ولي كجا مي‌تواند برود؟ او يك راه بينِ دو ديوارِ بلند مي‌بيند و سريع مي‌چرخد و به سمتِ آن راه مي‌رود، مردم هم هنوز او را دنبال مي‌كنند.

         پلنگ سريع مي‌دود، او نمي‌تواند آن طرفِ ديوارها را ببيند، نمي‌تواند برگردد. راه را يك ساختمانِ بلند بسته است. درِ ساختمان باز است و پلنگ داخل مي‌رود و مي‌ايستد. حالا بايد چه بكند؟ مردم دارند مي‌آيند. پلنگ يك راه‌پلّه مي‌بيند و از آن بالا مي‌رود. آن ساختمان يك فانوس درياييِ قديمي است.

         بعد مردم مي‌ايستند و مي‌پرسند: ”پلنگ كجا است؟“ مردي به فانوس دريايي نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”نگاه كنيد! پلنگ در فانوس دريايي است!“ همه به بالا نگاه مي‌كنند و پلنگ را بر ديوارِ بلندِ فانوس دريايي مي‌بينند. پلنگ هم به آن‌ها خيره مي‌شود.

         پلنگ شش روز بدونِ آب و غذا در فانوس دريايي مي‌ماند، ولي پايين نمي‌آيد. مردم مي‌گويند: ”حالا چه؟ چه‌طور پلنگ را از آن جا بيرون بكشيم؟“ آن‌ها بحث مي‌كنند و مي‌كنند، ولي هيچ كدام به داخلِ فانوس دريايي نمي‌روند. مردم به پلنگ نگاه مي‌كنند و منتظرند و پلنگ هم به مردم نگاه مي‌كند و صبر مي‌كند.

         اسمِ كدخداي سيندي محمّد است، او يك دخترِ زيبا به نامِ تانزا دارد. مردم از محمّد مي‌پرسند: ”چه كار بكنيم؟ پلنگ خيلي گرسنه است و امكان دارد بچّه‌هاي ما را بكشد، ما بايد او را بگيريم، ولي چه‌طور؟“ محمّد كمي فكر مي‌كند و مي‌گويد: ”يك مسابقه با هدفِ كشتنِ پلنگ براي مردانِ سيندي برگزار مي‌كنيم، برنده مي‌تواند با سيندي ازدواج كند!“

         خيلي از مردانِ سيندي عاشقِ تانزا هستند، اسمِ يكي از آن‌ها احمد است، او يك خانه‌ي بزرگ با تعدادِ زيادي حيوان دارد، ولي پير است و تانزا از او خوشش نمي‌آيد. احمد يك تفنگ دارد و آن را به آن جا مي‌آورد. پلنگ روي ديوارِ بلندِ فانوس دريايي است. احمد شليك مي‌كند. بنگ! ولي پلنگ از روي ديوار نمي‌افتد و تانزا خوش‌حال مي‌شود.

         يك مردِ جوان به نامِ جمال آن جا است، او هيكل‌دار و قوي است، ولي خيلي حرف مي‌زند و تانزا از او هم خوشش نمي‌آيد. جمال مي‌گويد: ”من مي‌توانم آن پلنگ را با چاقويم بكشم.“ او يك بز و كمي طناب به فانوس دريايي مي‌آورَد. پلنگ بالاي فانوس دريايي است و جمال بز را پايينِ راه‌پلّه مي‌بندد و منتظر مي‌ماند.

          پلنگ خيلي گرسنه است و بوي بز را احساس مي‌كند. بلاخره پلنگ پايين مي‌آيد، او بز را مي‌بيند ولي جمال را نمي‌بيند، حالا بز هم پلنگ را مي؟‌بيند و شروع به كشيدنِ طناب مي‌كند، طناب مي‌بُرَد و بز فرار مي‌كند. پلنگ هم مي‌چرخد و بالا برمي‌گردد. جمال خيلي عصباني است، ولي تانزا خوش‌حال است.

         محمّد مي‌پرسد: ”حالا چه كار كنيم؟“ يك مردِ ساكت و آرام مي‌گويد: ”شايد من بتوانم كمك كنم.“ او يك تفنگ دارد ولي تفنگِ او مثلِ تفنگِ احمد نيست، او يك چيزِ ديگر هم در دست دارد. محمّد مي‌پرسد: ”اين چيست؟“ مرد جوان جواب مي‌دهد: ”يك دارت است، من مي‌توانم با اين تفنگ دارت را به پلنگ شليك كنم.“ محمّد مي‌پرسد: ”بعد چه مي‌شود؟“ مردِ جوان مي‌گويد: ”نگاه كنيد.“ و دارت را در تفنگ مي‌گذارد.

         تانزا به مردِ جوان نگاه مي‌كند، او چشم‌هاي زيبا و صورتِ مهرباني دارد. تانزا مي‌پرسد: ”اسمت چيست؟“ مردِ جوان جواب مي‌دهد: ”سعيد.“ و به تانزا لبخند مي‌زند. تانزا هم به او لبخند مي‌زند، او از سعيد خوشش مي‌آيد. پلنگ هنوز روي ديوارِ فانوس دريايي است. سعيد تفنگش را در دست مي‌گيرد و شليك مي‌كند. پُپ! ولي چيزي نمي‌شود و پلنگ نمي‌افتد. احمد و جمال مي‌خندند، سعيد مي‌گويد: ”كمي صبر كنيد.“ پانزده دقيقه مي‌گذرد.

         سعيد مي‌گويد: ” نگاه كنيد! پلنگ دارد مي‌افتد، بياييد!“ او سريع از پلّه‌ها بالا مي‌رود و مردم هم به دنبالش مي‌روند. تانزا مي‌پرسد: ” آيا پلنگ مرده است؟“ جمال جواب مي‌دهد: ”نه، دارتِ من حيوانات را نمي‌كشد، او فقط خوابيده است.“ مردم داد مي‌زنند: ”بياييد بكشيمش!“ سعيد مي‌گويد: ”نه! پلنگ زيبا است، خواهش مي‌كنم او را به من بدهيد.“ محمّد مي‌گويد: ”خيلي خوب، پلنگ مالِ تو است، سعيد.“

         سعيد پلنگ را به پاركِ حيواناتِ نايروبي مي‌برد و به سيندي برمي‌گردد. بعد تانزا و سعيد ازدواج مي‌كنند. پنج سال مي‌گذرد، حالا سه بچّه دارند، دو پسر و يك دختر. سعيد و تانزا خيلي خوش‌حال‌اند. آن‌ها معمولاً به پاركِ حيوانات مي‌روند و بعضي وقت‌ها بچّه‌ها پلنگ را مي‌بينند. آن‌ها مي‌گويند: ”داستانِ پلنگ و فانوس دريايي را برايمان تعريف كن.“ و سعيد آن را براي بچّه‌ها تعريف مي‌كند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:5  توسط بداغی 

 

بيلي و ملكه

استيفن رَبلي

 

         بيلي پاركر چهارده سالش است و موهاي قهوه‌اي، چشم‌هاي سبز و دماغي كوچك دارد. او يك خواهر هم دارد كه اسمش ركسانا است (ولي همه ركس صدايش مي كنند). ماه آگوست است. بيلي و ركس خانه‌ي مادر بزرگشان هستند كه در برايتُن است. يك روزِ يك‌شنبه بيلي به دوچرخه‌اش نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”خيلي خيلي قديمي شده است و من يك دوچرخه‌ي جديد مي‌خواهم. ولي سوال اين است كه با كدام پول؟ دوچرخه‌هاي جديد خيلي گرانند.“

         ركس مي‌گويد: ”من كه اصلاً دوچرخه ندارم!“ همان موقع مادر بزرگ درِ پشتي را باز مي‌كند و مي‌گويد: ”وقت عصرانه است.“ آن‌ها به خانه مي‌روند. وقتي كه دارند عصرانه مي‌خورند بيلي مي‌پرسد: ”مادر بزرگ آيا مي‌دانيد چه طور پولِ زيادي به دست بياوريم؟“ مادربزرگ لبخند مي‌زند و مي‌پرسد: ”براي چي؟“ ركس گفت: ”او مي‌خواهد يك دوچرخه‌ي جديد بخرد.“ مادر بزرگ كمي فكر مي‌كند و بعد مي‌گويد: ”فهميدم.“

         بيلي مي‌پرسد: ”چي؟“ يك مجله روي ميز است. مادربزرگ آن را باز مي‌كند و مي‌گويد:”يك مسابقه برگزار مي‌شود و جايزه‌ي اوّل پانصد يورو است.“ بيلي به روزنامه نگاه مي‌كند و آن را مي‌خواند: ”يك عكس از خودتان به همراه ملكه براي ما بفرستيد.“ ركس مي‌پرسد: ”با هم؟“ بيلي به مادربزرگ نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”ولي من نمي‌دانم ملكه كجا است تا ما پيشش برويم.“

         مادربزرگ گفت: ”اين كه كاري ندارد، هر هفته در مجله نوشته مي‌شود“ او به صفحه‌ي شصت و هفت مجله‌ي قصر مي‌رود و ادامه مي‌دهد: ”اين جا را نگاه بكن، فردا ملكه به تماشاي مسابقه‌ي اسب‌سواري مي‌رود و مكانِ مسابقه نزديك به اين جا است. چهارشنبه مي‌رود تا يك فيلم نگاه كند و جمعه مي‌رود يك بيمارستان جديد را افتتاح بكند.“ بيلي به ركس نگاه مي‌كند و مي‌پرسد: ” نظرِ تو چيست؟“ركس لبخند مي‌زند و مي‌گويد: ”فكر مي‌كنم با پانصد يورو مي‌تواني دو دوچرخه‌ي جديد بخري!“

         روز بعد، دوشنبه است و يك مسابقه‌ي اسب‌سواري نزديك برايتون برگزار مي‌شود، ملكه ساعت يازده به آن جا مي‌رود. مادربزرگ مي‌پرسد: ”همه‌ي چيزهايتان را برديد؟دوربين، ساندويچ، چتر، قهوه، پول؟“ بيلي به آسمان نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”بله مادربزرگ.“ پيرزن گفت: ”خوش بگذرد!“ ركس لبخند مي‌زند و مي‌گويد: ”ممنون مادربزرگ.“

         از خانه‌ي مادربزرگ تا ايستگاه برايتون فقط پنج دقيقه راه است. بيلي و ركس تا آن جا پياده رفتند. بيلي مي‌پرسد: ”ما بايد سوارِ كدام قطار بشويم؟“ ركس مي‌گويد: ” قطار ساعت ده و هجده دقيقه.“ آن ها دقيقاً ساعت يازده به مسابقه‌ي اسب سواري رسيدند.

         افراد زيادي آن جا هستند. ركس مي‌گويد: ”آيا تو مي‌تواني ملكه را ببيني؟“ بيلي مي‌گويد: ”نه!“ و اطراف را نگاه مي‌كند، بعد مي‌ايستد و مي‌گويد: ”آن جا است!“ او درست مي‌گويد، ملكه كنارِ يك اسب ايستاده است. بيلي مي‌پرسد: ”دوربين پيشِ تو است؟“ ركس مي‌گويد: ”بله!“ و دوربين را از داخلِ كيف در مي‌آورد. بيلي با لبخند مي‌گويد: ”بيا! ساده است!“ ولي همان موقع سه مردِ بلندقد جلوي آن‌ها را مي‌گيرند. بيلي مي‌گويد: ”ما مي‌خواهيم با ملكه يك عكس بگيريم، اشكالي ندارد؟“ مرد صورتش را به صورتِ بيلي نزديك مي‌كند و مي‌گويد: ”نمي‌شود!“

         ركس به بيلي نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”حالا ست كه باران ببارد، بيا به خانه برويم. چهارشنبه هم مي‌توانيم عكس بگيريم، ملكه قرار است آن روز در لندن يك فيلم ببيند.“ چهارشنبه مي‌رسد و بيلي و ركس با قطار به لندن مي‌روند. آن‌ها ساعت هفت و ربع به سينماي اُدِاُن در ميدانِ لِيكِستِر مي‌رسند. در مجله نوشته شده فيلم ساعت هفت و نيم شروع مي‌شود.

         صدها نفر در بيرونِ سينما منتظر هستند تا ملكه را ببينند. ماشينِ ملكه ساعت هفت و بيست و پنج دقيقه به آن جا مي‌رسد. بيلي مي‌پرسد: ”آماده هستي؟“ ركس با لبخند مي‌گويد: ”بله!“ ماشين مي‌ايستد و ملكه پياده مي‌شود، ناگهان همه شروع به حركت مي‌كنند. بيلي مي‌گويد: ”حالا!“ ولي ركس نمي‌تواند چيزي را ببيند، او دوربين را بالاي سرش گرفت ”كليك!“ ولي فقط توانست يك عكس از گوشِ راستِ بيلي بگيرد!

         الان جمعه‌ عصر است. بيلي و ركس آن طرف بيمارستان ايستاده‌اند و بيلي يك دسته گل رز در دستش دارد. او مي‌خواهد ساعت دو و ربع آن‌ها را به ملكه  بدهد و همان لحظه ركس مي‌خواهد از آن ها عكس بگيرد.

         درست قبل از ساعتِ دو درِ بيمارستان باز مي‌شود، بيلي مي‌گويد: ”اين جا چه خبر است؟“ مردي بلند قد با مو هاي خاكستري رنگ بيرون مي‌آيد و مي‌گويد: ”عصر به خير خانم‌ها و آقايان.“ همه ساكتند. مرد سرش را پايين مي‌اندازد و بعد به همه‌ نگاه مي‌كند و ادامه مي‌دهد: ” يك خبرِ بد دارم، حالِ ملكه بد است و امروز نمي‌تواند پيشِ ما باشد.“ بيلي مي‌گويد: ”خوب!“ و رزها را  به زني كه كنارش ايستاده است، مي‌دهد و مي‌گويد: ”اين‌ها را بگير!“ و از خيابان پايين مي‌رود. او خيلي عصباني است و ركس به دنبالش مي‌رود.

         ركس مي‌ايستد. بيلي به پشت سر‌ش نگاه مي‌كند و مي‌پرسد: ”چه كار مي‌كني؟“ ركس جلوي يك ساختمان ايستاده و مي‌گويد: ”يك فكر دارم.“ حالا بيلي هم دارد به ساختمان نگاه مي‌كند و مي‌گويد: ”اين جا ساختمان مادام توساد است.“ ركس مي‌گويد: ”بله.“ او دستِ بيلي را مي‌گيرد و مي‌گويد: ”بيا داخل برويم!“ بيلي به دنبالش مي‌رود و مي‌پرسد: ”نمي‌فهمم، براي چي؟“ ركس مي‌گويد: ”سوال نكن و فقط به دنبال من بيا. افرادِ معروفِ زيادي اين جا هستند. ستاره هاي پاپ، ورزش، سران جهان ...“ ناگهن بيلي خوانواده‌ي سلطنتي انگلستان را مي‌بيند.

         ركس مي‌پرسد: ”حالا فهميدي؟“ بيلي مي‌گويد: ”بله!“ و شروع به خنديدن مي‌كند. بعد كنارِ ملكه مي‌ايستد. ركس مي‌گويد: ”لبخند بزن!“ بيلي لبخند مي‌زند. ”كليك!“ ركس عكس مي‌گيرد ولي همان لحظه نگهبان داد مي‌زند: ”آهاي! داريد چه كار مي‌كنيد؟“ او خيلي عصباني است و به دنبال آن‌ها مي‌افتد و ادامه مي‌دهد: ”شما نمي‌توانيد اين جا عكس بگيريد، همين الان آن دوربين را به من بدهيد!“ ركس به بيلي نگاه مي‌كند و مي‌پرسد: ”چه كار بكنيم؟“ بيلي مي‌گويد: ”بدو!“ آن‌ها شروع به دويدن مي‌كنند. نگهبان دنبال آن‌ها است، او داد مي‌زند: ”برگرديد اين جا!“ ولي بيلي و ركس نمي‌ايستند.

         دو هفته‌ي بعد مادربزرگشان دارد با همسايه‌ي آن‌ها ،خانم كلارك، صحبت مي‌كند و هر دو دارند به مجله‌ي قصر نگاه مي‌كنند. بيلي و ركس دارند با دوچرخه هاي جديدشان در حياط دوچرخه‌سواري مي‌كنند. خانم كلاك مي‌گويد: ”چه عكس قشنگي، خوش به حالِ نوه‌ي شما كه با ملكه آشنا است! آيا از آشنايانِ نزديكِ او هستند؟“ مادربزرگ با لبخند مي‌گويد: ”نه، زياد نه! چاي ميل داريد خانم كلارك؟“

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:4  توسط بداغی 

 

آخرين عكس

برنارد اسميت

 

         عصرِ شنبه است. مارتين و خواهرش،پم،امروز به كمبريج رفته‌اند. آن‌ها در حال نگاه كردن به ساختمان‌هاي قديمي شهر هستند. پم يك دوربين دارد. او عكس گرفتن را دوست دارد و عكس هاي قشنگي مي‌گيرد. ولي بعضي وقت‌ها خيلي خوب نيستند و مارتين به آن‌ها مي‌خندد.

         ساعت پنج است. پم و مارتين دارند به خانه برمي‌گردند. آن‌ها بعد از يك روزِ طولاني خسته شده‌اند. آن‌ها در باغِ كنارِ ايستگاه اتوبوس بودند. پم گفت: ”بيا آخرين عكس را از تو بگيرم.“ مارتين گفت: ” اي واي! دوباره! نه!“ پم گفت: ”بيا ديگر آخري است. مي‌خواهم فيلم دوربينم تمام بشود.“

         مارتين گفت: ”خيلي خوب.“ او جلوي گل‌ها ايستاد. پم گفت: ”به من نگاه كن.“ و يك عكس گرفت. يك مرد با كوله‌پشتيِ بزرگي جلوي مارتين را گرفت. پم گفت: ”اي واي! حالا يك عكس از آن مرد گرفته‌ام، نه از تو، مارتين!“

         مرد به پم نگاه كرد. او عصباني بود. او بدونِ اين كه يك كلمه بگويد از كنارِ جاده حركت كرد. مارتين گفت: ”او مردِ خوبي به نظر نمي‌آيد، نه؟“ پم گفت: ”درست است، و اين هم آخرين عكس بود.“ مردي كه كوله‌پشتي داشت به سمت اتوبوس رفت. او كلاهي آبي و عينكي آفتابي زده بود.

         مارتين گفت: ”بيا برويم.“ آن‌ها به ايستگاه اتوبوس رفتند. مارتين گفت: ”آن مرد دارد سوار اتوبوس مي‌شود و دارد به آبردين مي‌رود.“ پم گفت: ”خوب است شهري دور از اين جا و دور از ما.“ او از دست مرد عصباني بود.

         سه روز بعد عكس‌هايش را از عكاسي گرفت و به مارتين گفت: ”به آن‌ها نگاه كن. اين‌ها عكس‌هايي هستند كه در كمبريج گرفتيم.“ مارتين گفت: ”همه‌ي آن‌ها عالي هستند به‌جز آخري كه آن مرد با كوله‌پشتي‌اش افتاده است.“

         مرد جلوي مارتين را گرفته و مارتين پشت كوله‌پشتي قرار گرفته است و پيدا نيست. مارتين گفت: ”يك لحظه صبر كن. من عكس اين مرد را در روزنامه ديده‌ام.“ پم گفت: ”روز‌نامه‌ي امروز. اين جا است. براي چي؟“ مارتين گفت: ”به عكس نگاه كن، پم!“

         پم پرسيد: ”اين كي است؟“ مارتين گفت: ”در روزنامه نوشته شده كه اسمش آلن ‌راك است و در يكي از بانك هاي لندن كار مي‌كند. ولي دو‌شنبه صبح غيبش زده است. كارمندها مي‌گويند نمي‌دانند كجا است و مي‌گويند با خودش هزار پوند برده است. پليس دارد دنبالش مي‌گردد.“

         پم مي‌پرسد: ”اين همان مردي است كه در عكس من است؟ او نه ريش دارد و نه مو.“ مارتين گفت: ”به گوش و دماغش نگاه كن. خودش است، من مي‌دانم.“ مارتين فكري به ذهنش رسيد. مدادي آورد و شروع به كشيدن چيزي روي روزنامه كرد. پم پرسيد: ”داري چه كار مي‌كني؟“

         مارتين گفت: ”نگاه كن من دارم عينكي آفتابي و ريشي كه دو روز درآمده مي‌كشم. حالاهم دارم كلاهي روي سرش مي‌كشم. نگاه كن. حالا به دو تا عكس نگاه كن.“ پم گفت: ”تو درست مي‌گويي. خودش است، آلن راك. بيا. بيا عكس‌ها را به پليس بدهيم.“

         در ايستگاه پليس پم و مارتين با يك پليس حرف زدند. آن‌ها عكسي را كه پم گرفته بود، گذاشتند روي ميز و جريان را تعريف كردند. پليس گفت: ” اين آلن راك است. ساعت پنج يك‌شنبه در كمبريج. بزرگ‌ترين سؤال اين است كه الان كجاست؟“

         پم گفت: ”در آبردينِ اسكاتلند يا همان اطراف.“ آن‌ها جريانِ اتوبوسي را كه به آبردين مي‌رفت به پليس گفتند. پليس گفت: ” در اين عكس كوله‌پشتي و چادر دارد. پس به هتل نرفته است، چادر زده است. اگر خوش‌شانس باشيم هنوز در اسكاتلند است، بايد زنگ بزنم.“

         پليس به ايستگاه پليس آبردين زنگ زد و به پليس آن جا گفت: ”آلن راك آن جا است. ما فكر مي‌كنيم كه آن جا چادر زده است. حالا ريشش كوتاه است.“ فرداي آن روز پليس آلن راك را نزديك كوه‌هاي آبردين پيدا كرد. پولي كه از بانك برداشته بود در كوله‌پشتي قرار داشت.

         روز بعد تمام داستان پم و مارتين و عكسي كه پم در ايستگاه اتوبوس گرفته بود در روزنامه چاپ شده بود و عكسي هم از خود پم و مارتين. در روزنامه نوشته شده بود: ”دخترِ عكاس از آلن راك عكس مي‌گيرد و پليسِ آبردين پول بانك را پيدا مي‌كند.“

         كاركنان بانك خيلي خوش‌حال شدند و به پم و مارتين هزار پوند دادند. پم با خنده گفت: ”آخرين عكسم بهترين عكسم بود. حالا مي‌توانم دوربين جديدي بخرم.“

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:3  توسط بداغی 

 

درّه‌ي ماهِ آبي

استيفن رَبلي

 

         درّه‌ي ماهِ آبي دهكده‌ي كوچكي است كه لي سان با مادربزرگش در آن زندگي مي‌كند. او در درّه‌ي ماهِ آبي خيلي خوش‌حال است ولي مشكل اين است كه مادربزرگِ لي سان خيلي پير و بيمار شده است و ديگر نمي‌تواند كار كند و پولي هم ندارد. صبحِ يك روزِ آپريل مادربزرگِ لي سان به او گفت: ” بيا بنشين، مي‌خواهم چيزي به تو بگويم.“ لي سان پرسيد:

 ” مي‌خواهيد چه بگوييد مادربزرگ؟“ پيرزن با چشماني خسته و ناراحت گفت: ”اين نامه را براي دايي‌ات كه در شهر زندگي مي‌كند نوشته‌ام. مي‌خواهم بروي و با او حرف بزني.“ لي سان نامه را خواند و به مادربزرگش نگاه كرد و گفت: ”شما از او خواسته‌اي كه در سيرك به من كار بدهد.“ پيرزن گفت: ”بله.“

         لي سان و مادربزرگ مدّتِ زيادي حرف زدند. لي سان كه دوست نداشت دره‌ي ماهِ آبي را ترك‌كند، گفت: ”آخر، اين جا خانه‌‌ي من است.“ پيرزن گفت: ”هر بچه‌اي بالاخره روزي  خانه‌‌ را ترك‌مي‌كند. تو هم الان ديگر بچه نيستي بلكه جواني و بايد آزاد باشي.“ آخرش لي سان تسليم ‌شد و گفت: ”بسيار خوب!“

         دو روز بعد لي سان دهكده را ترك‌كرد و يك هفته تمام  پياده راه پيمود. كوه، زمين، مزرعه و درختاني زياد ديد. روزها، از رود‌خانه‌هاي سرد، آب مي‌نوشيد و شب‌ها زير هزاران ستاره‌ مي‌خوابيد. پس از هشت روز به شهري بزرگ با ديوارهايي بلند رسيد كه شيرهاي سنگي بر آن‌ها قرارگرفته بود. جلوِ لي سان صدها نفر به هرطرف مي‌دويدند. او نامه‌ را به پيرمردي نشان داد و گفت: ”شما اين جا را بلديد؟“ پيرمرد گفت: ”مي‌خواهي به سيرك بروي؟ ساده است. از اين خيابان، پايين برو ، آخرش سمت چپ بپيچ.“ ده دقيقه‌ بعد او در سيرك بود. دايي لي سان  با ديدن او خيلي خوش‌حال شد و گفت: ” بيا. قفس‌هايي بزرگ، پشتِ سيرك است. معلوم است مي‌توانم كاري به تو بدهم.“ و ادامه داد: ”مي‌تواني كمك من  قفس‌ها را بشويي و به حيوان‌ها غذا بدهي. فهميدي؟“ او  به حيوان‌ها نگاه كرد. ميمون، پلنگ، شير، اسب و ... بعد به دايي‌اش‌ نگاه كرد و گفت: ”ب‍... بله دايي.“

         او سه ماه سخت كار كرد. هر هفته براي مادربزرگ نامه‌

 مي‌نوشت و در آن‌ها اظهارِ خوش‌حالي مي‌كرد ولي اين‌ گونه نبود. او فقط به تنها دوستش، چوچو، كه يك پاندا بود مي‌گفت دوست‌دارد  برگردد.  روزي دايي گفت: ”قرار است امپراتور فردا بيايد، مي‌خواهم حيوان‌ها تميز باشند.“ او گفت: ”چشم.“

         روز بعد وقتي كه به پلنگ‌ها غذا مي‌داد صداي دايي‌اش را شنيد كه مي‌گفت: ”يك كارِ ديگر هم بايد انجام بدهي.“ لي سان پرده‌هاي بزرگِ قرمز را كنار زد. دايي‌اش در حال گفت‌و‌گو با يومي، كمك‌مربّيِ اسب‌ها، بود. يومي گفت: ”بله! من امروز از اين جا مي‌روم. خداحافظ.“ وقتي يومي رفت داييِ لي سان به ووچي، مربيِ اسب‌ها نگاه كرد و گفت: ”حالا چه كار كنيم؟“

 بعد لي سان را كه ديد گفت: ”او مي‌تواند غروب كمكت كند.“ ووچي با خنده گفت: ”چي؟“ داييِ لي سان گفت: ”بله، لي سان مي‌تواند كمكت كند.“ ووچي گفت: ”ولي او نمي‌تواند يك‌روزه، تمامِ كارهاي يومي را ياد بگيرد.“ داييِ لي سان گفت: ”تو كس ديگري سراغ داري؟“ ووچي حرفي نزد. ده دقيقه بعد لي سان يونيفورمِ يومي را پوشيد. امپراتور ساعتِ هفت همان روز آمد. لباس‌هاي امپراتور طلايي بودند. امپراتور نشست و سيرك را تماشا كرد و وقتي كه سيرك تمام شد از داييِ لي سان پرسيد: ”آن دخترِ تازه‌واردِ همراهِ مربّيِ اسب‌ها كيست؟“ داييِ لي سان پاسخ داد: ” لي سان است.“ امپراتور با لبخند گفت: ”خيلي جوان است ولي خوب كار مي‌كند.“ دايي لي سان گفت: ”سپاسگزارم.“

         از آن روز به بعد ديگر لي سان قفس‌ها را تميز نمي‌كرد. او هر روز با ووچي كار مي‌كرد و كم‌كم عاشق او شد. آن‌ها هميشه در پارك نزديك قصر امپراتور قدم مي‌زدند. يك روزِ اكتبر ووچي دستش را روي دستِ لي سان گذاشت و گفت: ”وجودِ تو باعثِ خوش‌حاليِ من است، از تو درخواست مي كنم  همسرم شوي.“ او نمي‌دانست چه بگويد. مي‌خواست همسرِ ووچي باشد ولي نه در شهر. او مي‌خواست با او در درّه‌ي ماه آبي زندگي كند. او اين را به ووچي گفت و در چشمانش نگاه كرد، او گفت: ”مي‌تواني بفهمي؟“ ووچي سرش را پايين انداخت و پاسخ داد: ”نمي‌دانم. شهر بزرگ، خانه‌ي من است. فردا هم مي‌توانيم دوباره درباره‌ي اين موضوع با هم گفت‌و‌گو كنيم.“

         آن شب براي لي سان شبي دراز بود و او نمي‌توانست بخوابد،پس سراغ دوست قديمي‌اش، چوچو، رفت و پرسيد: ”فردا چه بگويم؟ آيا كاري كه دارم مي‌كنم درست است؟ من عاشقِ ووچي هستم ولي نمي‌توانم در شهر بزرگ زندگي كنم، خانه‌ي من درّه‌ي ماهِ آبي است.“ چوچو به لي سان نگاه كرد. چشم‌هاي او بزرگ و قهوه‌اي بود و غمگين به ‌نظر مي‌رسيد.

         صبحِ زود، ووچي، لي سان را كنار قفس پاندا ديد و گفت: ” بيا.“ آن‌ها پيشِ داييِ لي سان رفتند و ووچي گفت: ”لي سان قرار است همسرِ من بشود. ما مي‌خواهيم از سيرك برويم و در درّه‌ي ماهِ آبي مزرعه‌داري كنيم.“ لي سان گفت: ”آه، ووچي!“

         لي سان خيلي خيلي خوش‌حال بود. هفته‌ي بعد آن‌ها آماده مي‌شدند تا شهر را ترك‌كنند. همه براي خداحافظي آن جا آمدند. آخرين لحظه، چهار نفر كه جعبه‌اي‌ بزرگ در دست داشتند آمدند. لي سان پرسيد: ”اين چيست؟“ دايي‌اش گفت: ”چيزي از طرفِ همه‌ي ما. بازش كن.“ لي سان آن را باز كرد چوچو در جعبه بود. لي سان گفت: ”آه دايي، ممنون! ممنون!“

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:2  توسط بداغی 

 

بهترين هديه

داستاني از تركيه

بازگويي: جودي نَيِر

 

          سال‌ها پيش پادشاهي بود كه دختري داشت. او پدرِ خوبي بود. دخترش مي‌خواست ازدواج كند و پادشاه و همسرش تصميم گرفتند به او در پيدا كردنِ همسر كمك كنند. پادشاه گفت: ”كسي كه شگفت‌آورترين هديه را براي ما بياورد مي‌تواند دخترم را ببيند و اگر دخترم به او علاقه‌مند شد، مي‌توانند با هم ازدواج كنند.“ مردم هدايايِ مخصوصي به قصر مي‌فرستادند. كاسه‌هاي سفالي، ليوان، ساعت، و سكه‌هاي زيبا. ولي هيچ‌كدام آن قدر خوب نبود.

           در شهري كوچك سه برادر زندگي مي‌كردند. آن‌ها تصميم گرفتند به خريد بروند. بزرگ‌ترين برادر بلند‌قدتر از بقيه بود و موهاي فرفري و سياه داشت. او آيينه‌اي مخصوص انتخاب كرد كه مي‌توانست همه جا را با آن ببيند. برادرِ دوّم كوتاه‌قدترينِ آن‌ها بود و موهاي قهوه‌ايِ بلند داشت. او قاليچه‌ي قرمزِ زيبايي خريد كه مي‌توانست با آن به همه جا پرواز كند.

          كوچك‌ترين برادر موهاي لَخت و كوتاه داشت و نمي‌دانست چه بخرد. ناگهان صداي مردي را شنيد كه داد مي‌زد: ”ليمو! ليمو!“ او پرسيد: ” اين ليموها چه ويژگيِ مخصوصي دارند؟“ مرد گفت: ”آبِ اين ليموها همه‌ي بيماري‌ها را درمان مي‌كند.“ كوچك‌ترين برادر ليمويي برداشت. بزرگ‌ترين برادر در آيينه نگاه كرد و ديد كه دخترِ پادشاه بيمار است! برادرِ دوّم گفت: ”عجله كنيد! ما بايد به آن جا برويم.“ سه برادر، سوارِ قاليچه شدند و خيلي زود به قصر رسيدند.

         كوچك‌ترين برادر گفت: ”اين ليمو را بگيريد. آبِ اين ليمو حالِ دخترِ شما را خوب مي‌كند.“ ليمو اثر كرد و حالِ شاهزاده خانم خوب شد و وقتي پادشه فهميد سه برادر براي چه به قصر آمده‌اند، گفت: ”براي آيينه و قاليچه ممنونم، ولي اين ليمو بود كه حالِ دخترم را خوب كرد. شگفت‌آورترين هديه، آن بود.“ شاهزاده خانم عاشقِ كوچك‌ترين برادر شد و با هم ازدواج كردند. تمامِ اقوام در جشن حاضر شدند. اين شگفت‌آورترين جشني بود كه كسي تا آن وقت ديده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:1  توسط بداغی