براي اينكه بگويي ”دوستميدارم“د
دلي بايد
به گنجايش دشنههاي جهان!
باورت نميآيد، بسمالله!
علي بداغي
”دوستت دارم“
زنبق، آرام در گوشِ طوفان گفت.
طوفان
درنگي نمود و
سر به دامانِ زنبق خفت.
علي بداغي
بيچاره سنگِ سرگردان!
رها كه شد به جانبِ بلبل
نميدانست
قلبِ كودك را بشكند
يا
گُل
علي بداغي
چه تفاوت دارد
تمامِ نگاهها اگر
سنگ ميشود؟
من
دلم براي سنگها هم
تنگ ميشود
علي بداغي
قناري!
هان!
خبرداري
كه شايد تا به تعبيرِ شقايق پلك برداري
برداري؟
علي بداغي
ماهيان در خواب
تا صداي روشنايي
پا نگيرد در سكوتِ كوچههاي آب
پشتِ ابري ميخزد مهتاب.
علي بداغي
آب
جاري ميشود در كرت
مور ميلرزد ميانِ قايقي از برگ
...
كودكي خم ميشود بر آب
همزمان با مرگ
علي بداغي
باغبان در خواب.
گُل
انگشت بر لبها نهاد.
باد
بندِ گفشها را
ميگشاد
علي بداغي
غلبه نمودن به قلعهي قلبم
نه محاصره ميخواهد
نه توپ و تفنگ
حتّي تلنگرِ يك سنگ
اشارهي تبسمي كافيست
علي بداغي
از پيچپيچِ اين همه ستاره كه بگذري
ميرسي به هيچ
و آغاز ميشوي
علي بداغي
پرسه ميزند باد
گِردِ پيوندي
...
من به گريه ميافتم و
تو ميخندي
علي بداغي
باد ميآمد
باد
ساقهاي خم ميشد
كودكي نخ ميداد
علي بداغي
سر مكش ديوانهوار
در ميانِ كوچه
پردهي بيقرار!
باد
پيغامي ندارد
جز غبار
علي بداغي
مرغك از درد به خود ميپيچيد
باد
پرهاي گلي را
ميچيد
علي بداغي
باد
با شلاقِ خونآلود
ميخنديد و
پنهان
در پناهِ پونهها
رازقي
باور نكرد.
غيرتِ پروانه را!
لب تر نكرد
علي بداغي
كه گفته است
پرواز
تبلور حسرت باشد و
منتهاي دلتنگي؟
آه!
پرندهي پركشيدهي سنگي!
علي بداغي
شانهها را باد
به ابرِ غمگين داد
...
و از پا افتاد
علي بداغي
وقتي كه به يك اشارهي باد
سرو با تمامِ صلابتش افتاد
به چه مينازيد؟
بوتههاي بيبنياد!
علي بداغي
باد
پرواميكند
پروانه
پرواميكند
علي بداغي
پشتِ پرچين
چهرهي پرچينِ پاييزِ خبرچين
درهم و آشفته بود
قاصدك
چيزي
به گُلها
گفته بود.
علي بداغي
آرامشِ چشمه
پچپچِ ماه و پلنگ
افتادنِ سيب و
خوردنِ تير به سنگ
علي بداغي
باد
با بيد بود و
بوته ميلرزيد
علي بداغي
تماشا را
اگر طاقت نداري
- كه داري -
چرا در خلوتم پا ميگذاري
علي بداغي
پس از آن پرسهي پردامنه در پهنهي پوچ
اينك
كوچ!
چهكنمسارِ غريبيست خيالِ شاعر
علي بداغي
امتدادِ قرمزي را
رويِ برف
گربهاي خاكستري
دنبالِ طوطي كرده بود
...
كودكي
گريان
كنارِ پرده بود
علي بداغي
سيب
با وضعِ فجيعي بر شاخ
سنگ ميخورْد و
از آغوشِ سبد
تن ميزد
كودك انگار
به ناباوريِ
من ميزد
علي بداغي
اشتباه
هميشه از شاپركهاي عاشق نيست
باور كن
شقايق هم
ديگر آن شقايق نيست
علي بداغي
با شگفتي به تماشاي گريهام ننشين!
چيزي نيست
تنها
ترانهاي تاريك
در تلنبارِ تنهاييام
تركيد
علي بداغي
هيچ ميداني
كبوترها چرا
بر بلندِ بادها
گردنفرازي ميكنند؟
پيشِ چشمانِ من و تو
عشقبازي ميكنند
علي بداغي
شاپرك
تا در هلالِ لاله آتشبال شد
لاله لالِ لال شد
علي بداغي
خواب ميديدم
به خونِ واژهها
دستهاي زنبقي
آغشته بود
شاعري
پروانهاي را
كشته بود
علي بداغي
ماه
گاهي خنده سر ميداد و
گاهي ميگرفت
كودكي
از حوض
ماهي ميگرفت
علي بداغي
از پنجرهها خاطره ميبارد و خالي
چه سالي!
چشمي چه كنم چكچكِ چركينِ سؤالي
چه حالي!
علي بداغي
صداي سكهاي آمد
خدا
در زيرِ پاي عابران
له شد
علي بداغي
سكوتِ عاشقان
از بيرگي نيست.
سگان را
انتظاري
جز سگي نيست.
علي بداغي
پرده را پس ميكشم
پس ميكشم
علي بداغي
چند گاهي بلبل و
يك چند زاغ.
روزگاري چلچله.
وقتي كلاغ.
ميتوان آموخت
از دستانِ باغ.
علي بداغي
چه نجواييست بينِ شاخه و باد؟
نميدانم!
ولي برگي نيفتاد.
علي بداغي
پرستو
بومِ شب را
رنگ ميكرد
كماني
پچپچي
با سنگ ميكرد
علي بداغي
از كدام پرنده بپرسم:
”بر فرازِ قلّهها چه خبر؟“
وقتي عقاب
آشيان ميكند
بر عمودِ برق!؟
علي بداغي
فرا ميشد پرستو
هي فراتر
نمك ميريخت
بر زخمِ
كبوتر
علي بداغي
پردهي بيپير
تكاني نخورد
باد
پسِ پنجره كوبيد و
مُرد
علي بداغي
با آن همه شتاب
موجِ ناآرام
چه ديد
بر صخرههاي سخت
كه به دريا كشيد
نالان
رخت؟
علي بداغي
از پسِ پنجره فرياد بر آمد:
”هي باد!
از شقايق چه خبر؟
با توام آخر هي باد!“
باد برگشت و
نگاه مرغك
روي يك لكّهي قرمز
جان داد
علي بداغي
همچو خورشيد
كه سر بركشد از پشتهي برف
دخترك
خيره به گنجشكِ پناهنده به آغوشِ سپيدارِ سپيد
نمنمك
ميخندد
...
پنجهاي
پنجره را
ميبندد
علي بداغي
بر بلنداي كنارِ آبشار
سر به دامانِ گُلي
نوميدوار
اشك ميريزد
قناري
بيقرار
...
باد
بازي ميكند
بر صخرههاي انتظار
علي بداغي
تا مبادا
ناگهان
از نگاهِ نرگسي
بالا رود
در ركابِ باد
باران
ميدود
علي بداغي
شبانِ خستهي خورشيد
سفره ميگسترد آن دور
گِردهاي نان و
خوشهي انگور
علي بداغي
با شتابي غريب
سوي ساحل تاخت
و پيش از همه به پايان رسيد
يعني
باخت
علي بداغي
رفتنت را
ز پسِ پنجره ميپايم و
هر گام
به چشمم
سالي ست
ميدوم سويِ كمد
خانه بي خشخشِ دامانِ بلندت
خالي ست
علي بداغي
رفته بودم
لبِ ساحل
كه به خورشيد
سلامي بدهم
تنگِ غروب
دست در زيرِ سرِ خاطرهها
خوابم برد
...
موج
بوسيد و
به گردابم برد
علي بداغي
هردم
خاطرهاي
به خيالم آونگ ميشود
و نگاهِ بيرنگم
با شرنگِ رگانم
رنگ ميشود
راستي!
در زمانهاي چنين
كه تبسّم
نچكيده از چهرهها
سنگ ميشود
هيچكس
دلش
براي شقايقي
تنگ ميشود؟
علي بداغي
يعني امشب نيز
بايد
بي تماشاي شيوعِ شبنم و شورِ شقايق
در شلوغِ شبدر و شببو
شكيبايي كنم
در نشيبِ شيون و شولاي شب؟
شور بختي را ببين!
شيههي ماه
استخواني ميگذارد
لاي زخمِ ابرها.
ناودانها
ناگهان
از خواب
خالي ميشوند.
علي بداغي
گاهي
حتّي از تكلّمِ ستاره با سكوتْ دلگيرم
باورت نميشود شايد
امّا هنوز
آن قدر سادهام
كه طفلِ طوفان را
ميگذارم ميانِ زنبقها
و عكس ميگيرم
و عليرغمِ باورِ باران
شكارچيِ غمگين
با يك بغل خورشيد
ميرود به سروقتِ آهويِ افتادهازتختهسنگِ تصويرم
ميخندي؟
تازه اين كه چيزي نيست!
هنوز هم
هر غروب
ترانههايي ترد
ميگذارم كنارِ قرصي نان
و تعارف ميكنم
به همسايهي زمينگيرم
و تماشاي راه شيري را
قطرهاي ديروز
ميچكانم
به چشمانِ مادرِ پيرم
باورت نميشود شايد
اما هنوز
آنقدر نازكم
كه با تماشاي آخرين تقلاي قايقهاي كاغذينِ كودكان در آب
ميميرم
و با تورّقِ يك سنگ
دست
به ديوار گريه ميگيرم
باورت نميشود شايد
علي بداغي
كاش ميشد
پيشاني به شانهي ابري نهاد و
سالها گريست
بي حضورِ مزاحمِ بادِ ولگردي!
يا چه ميدانم!
گذشت و رفت
با طوفان
چون برگچهي زردي!
دست كم كاش
درنگي ميكرد
لحظهاي
دردي!
...
خدايا!
چه روزگارِ نامردي!
علي بداغي
آشياني بر چنار
جوجهاي در انتظار
ميرسد از دورها
خستهبالي در غبار
سايهاي در پشتِ سرو
با كماني بغضدار
...
آشياني بر چنار
جوجهاي در احتضار
علي بداغي
آمدي پروانهاي تر با تو بود
يادِ زنبقهاي پرپر با تو بود
گريه بر آغوشمان پيشي گرفت
يك بغل بوي كبوتر با تو بود
علي بداغي
بد به باران گفتنم بيهوده است
پشت بر گُل خفتنم بيهوده است
چون دلي دارم ز جنسِ آشتي
بر كسي آشفتنم بيهوده است
علي بداغي
با غروبِ غريبِ پاييزي
طرحِ هر قصّهاي كه ميريزي
به ترانه تو را به تنهايي!
بلبلي را به گُل نياويزي!
علي بداغي
اهلِ دل باش و هر كجايي باش
كافر و مؤمن و دوتايي باش
جام برگير و به لطفِ اهريمن
از همه بگذر و خدايي باش
علي بداغي
كاش كودك بودي و قلبم عروسكخانهاي
پشتبامِ پلكهايت نمنمِ افسانهاي
كوچهها را كاشكي هرگز خياباني نبود
سنگِ دستِ كودكان بودي و من ديوانهاي
علي بداغي
انگار كه از پنجره اين جا خبري نيست
از پچپچِ پاييز و پرستو خبري نيست
جز باد كه تابوتِ مرا ميبرد از ياد
در كوچهي بيحادثهها رهگذري نيست
علي بداغي
تا بسترِ بسته مُنتهاي غمِ او ست
از دوست چه ميفهمد بيچارهي پوست
تردامن و دركِ عشق!؟ جلالخالق!
”از كوزه همان برون تراود كه در او ست“
علي بداغي
با اين دلِ ديوانه كه در بر داري
با اين همه افسانه كه در سر داري
چندان نه غريب مينمايد شاعر
گر سهميهي خوردنِ خنجر داري
علي بداغي
همسايهي حسرتْثمرِ گلْسنگم
پاخوردهي خاطراتِ خاليرنگم
اي ابر! به آبروي بارانيِ باد!
با پنجره پچپچي بكن! دلْتنگم
علي بداغي
با خاطرهها حالِ خرابي دارم
كو شانهي دوست؟ شعر نابي دارم
چون پرچمِ پارهپورهاي بر لبِ بام
عمري ست به دل حسرتِ خوابي دارم
علي بداغي
بي روي تو با اين همه روشن چه كنم؟
با پنجره و نسيم و سوسن چه كنم؟
در خلوتِ خاكستريِ خاطرهها
جز تكيه به شانههاي شيون چه كنم؟
علي بداغي
شوريده دلم! حصار آماده كنيد
دژخيم و درفش و دار آماده كنيد
دژخيم و درفش و دار با او چه كند!؟
يك تار ز موي يار آماده كنيد
علي بداغي
در گفت: ”مگر نالهي پيوسته شدي
چون من كه تو شكوه مي كني خسته شدي؟“
ديوار سكوت كرد و آيينه شنيد:
”از پيكر و پا و سر اگر بسته شدي! ...“
علي بداغي
از قابِ غروب و قلبِ سنگ آمدهام
دنبالِ ترانه با تفنگ آمدهام
بگذار در اين حواليام با گريه
از طعنهي بنبست بهتنگآمدهام
علي بداغي
دلخوش نه به اين جهان و آن ديگريام
بي حوصلهتر ز هرچهناممبريام
آن سوي هزارتوي تاريكِ عصب
آيينهنشينِ شهرِ خاكستريام
علي بداغي
تا عابرِ آبروي آبي شاعر!
با لرزشِ شانهاي خرابي شاعر!
جاي گله از هيچ كسي ديگر نيست
چون خانهخرابِ شعرِ نابي شاعر!
علي بداغي
با خاطرهها خرد و خميرم شاعر!
پروانهي ناپريده پيرم شاعر!
از سادگيِ سلامِ سبزي چه خبر؟
از صيقلِ استعاره سيرم شاعر
علي بداغي
تا بود حساب ما جدا بود و نبود
ما را همه عشق ناخدا بود و نبود
بر سنگِ مزارِ زارِ ما نقش كنيد
نقّاشِ خيالِ ما خدا بود و نبود
علي بداغي
پَرَش را زيرِ باران ميگذارد
سرش را بر سرِ آن ميگذارد
نگاهش رو به دريا قوي غمگين
كنار صخرهها جان ميگذارد
علي بداغي
ز پشتِ ناگهان طوفان بهدرشد
وساطتهاي دريا بياثر شد
ميانِ بارشِ آهستهي برف
شقايق در پرِ قو غوطهور شد
علي بداغي
كنارِ چشمه ميآيد قناري
دمي در بهت ميپايد قناري
شقايق، سر به زانو، چشمه، خالي
گلو بر سنگ ميسايد قناري
علي بداغي
كبوتر مينشيند بر لبِ بام
كمان در خوابِ كودك ميزند گام
به سوي پرده ميآيد نسيمي
نگاهي ... ناگهان ... ميگيردآرام
علي بداغي
تبربردوش ميآمد غضبناك
گريبانِ نگاهش خوني و چاك
شقايق گفت:”باران را نديدي؟“
تبر وارفت و او افتاد بر خاك
علي بداغي
غروب و غربت و قاب و غباري
تكانِ شانههاي بيقراري
نگاهِ كودك و زيباييِ زن
فروميريخت بر سنگِ مزاري
علي بداغي
لبِ ديواري و نجواي ساري
دمِ تاريكي و سوتِ قطاري
كماني، كودكي، سنگي، صدايي
زني زانوزد و زدزيرِزاري
علي بداغي
در اين تنهانشينِ بيقراري
كه غير از بيكسي سهمي نداري
مگر خوابي گشايد پَر قناري!
كه سر بر دامنِ زنبق گذاري
علي بداغي
لبِ دريا و دُرنايِ قشنگي
تمجمجهاي موج و تختهسنگي
تبسّم بر لبِ صياد و ... خورشيد
نهان شد پشتِ ابرِ تيرهرنگي
علي بداغي
خراب از خواب ميآيد ستاره
كنارِ آب ميآيد ستاره
دلش را ميگذارد روي ساحل
لبِ گرداب ميآيد ستاره
علي بداغي
ز خوابِ كوچهها كوچيده بودم
كنارِ شعله پا كوبيده بودم
لبِ دريا پياپي موج ميگفت:
”بيا با من!“ چه خوابي ديده بودم!
علي بداغي
بيا تصويرها را گِل بگيريم
لبِ آيينهها منزل بگيريم
خدا را خوش نميآيد، بياييد
سراغِ سادهاي از دل بگيريم
علي بداغي
رها گَرد از حصارِ استعاره
تلنبارِ افاعيل و اشاره
بيا بالاي بامِ بيقراري
تماشايي ست تقطيعِ ستاره!
علي بداغي
كسي فرياد ميزد با تو هستم
دلم لبْريز و خالي هر دو دستم
خيالم را به بالِ باد بستم
سپردم آرزوها را به پاييز
سرِ راهِ پرستوها نشستم
كسي فرياد ميزد با تو هستم
علي بداغي
ما هر دو همآباديِ باران بوديم آيا نه؟
گهوارهنشينِ كوچهي جان بوديم آيا نه؟
تا بالِ كبوتري تَرَكبرميداشت يادت هست؟
مرطوبترين معنيِ انسان بوديم آيا نه؟
علي بداغي