گلي ميگفت بلبل را به صد ناز
چه حاصل زين همه پرواز و آواز
سحرگه مرغكان در خوابِ نازند
تو ميآيي به گِردِ من به پرواز
همه شب را به يادِ من سرآري
سپيده نازَده، آيي دگر باز
ندانم در پسِ اين پردهي شور
كدامين راز ميخواند به صد ساز
به حيرت ماندهام اي باوفا يار!
چهات با من چنين گردانده دمساز؟
تو را سوگند اي شوريدهي عشق
به من بنماي رمزِ مهرِ خود باز
بگفتا بلبل اي محبوبِ نازم!
غمين گردي اگر پرده كنم باز
بگفتش گل كه از حيرت غمينم
اگر شادم تو خواهي، پرده انداز
چو بشنيد اين سخن را بلبل از گل
به پرواز آمده با شوق و آواز
به گِردِ يار گشت و خواند تا شد
ز جسمِ مرغ، مرغِ جان، به پرواز
نهاد آخر سر پر شور و سودا
به پاي آن گلِ سر تا به پا ناز
به ناله گل در آمد ژاله افشان
كه اي كاشَت نميپرسيدمي راز
به پايم بر سر تو، سرفكنده
تو افتاده به پاي من، سرافراز
نسيمي آمد و در گوشِ گل گفت
نيايد جان به گريه سوي او باز
تو بايد اي گلِ رعنا و زيبا!
چنين انجام ميخواندي ز آغاز
گلش گفتا كه اي بادِ سحرگه
تو را سوگند بر اين عشق و اين راز
مرا زين اوج زيبايي و خوبي
فرودآور، كنارِ يارم انداز
كه او با عشق پر صدق و صفايش
به من بنمود راه زندگي باز
برايم زندگي مرگ است بي او
ز بااونيستگشتن، يابمش باز
ز سوزِ سينهي گل ميتراويد
سرشكِ ژالهها بر روي انباز
نسيمش نابهدلخواه ساقه بشكست
بيفكندش كنارِ يار و همراز
فروافتاد در آغوشِ يارش
وفاداري ببين و مهر و اعجاز
نسيم، اندوهگين و غرقِ حيرت
ز عشقي اين چنين درخوردِ اعزاز
درونِ باغ ميپيچيد و ميگفت
كه اين است عشق، پايانش سرآغاز
علي بداغي
يافتنِ نامِ تو در واژگانِ يك فرهنگ؟
چه ياوه پنداري!
سنگينيِ معناي تو را كدام واژه ميكشد بر دوش؟
كه تو كوهِ بلندِ معنايي!
و واژهها، گلها و گياهان كوچكي كه بر دامنهي تو ميرويند
تو قافِ بلندي كه زندگي تعبيرِ روشنِ خود را در قلّهي تو مييابد
كه آشيان سيمرغِ عشق و ايثار است
و پرندههايي باشند وَلو يكايك كلمات، با بالهاي نيرومند
خيالِ سيمرغشان هم حتّي، از كمرهي تو هرگز گذر نخواهد كرد.
تو كوهي! سركشيده به آسمان
امّا نه!
تو بر فرازِ آسمان ميتابي
تو تبلورِ نوري، عصمتِ آفتابي
و بهكارگيريِ واژهها در تعبيرِ نامِ تو
به انديشهي ساده و خندهآورِ يك طفل ميماند
كه فكر ميكند با رفتنِ به قلّهي يك كوه
خورشيد را ميتوان به چنگ آورد
تو خورشيدي! خورشيدي!
امّا نه!
كه خورشيد از تو نور ميگيرد
هنگامي كه هر غروب، مانده و خستهاش
به بسترِ قلبِ خويش ميخواني
و سحرگاهان سوار بر توسن آتش و نور، از مجراي ديدهها،
به آوردِ سرما و تيرگيش ميراني
از تفسير نام تو، واژهها بر خويش ميلرزند
هراسان و سرگشته
به سان مورچگاني كه آب در لانهشان رفته است
و تنها هر از گاه شاعري عاشق
قلبش از يك جرقهي نگاه تو شعلهور ميشود و مينشيند به خاكستر
و زان پس ققنوسِ شعري ماندگار
پر ميگشايد از آن به قلّهي هستي
من امّا تنها عشق ورزيدن به تو را خوب ميدانم
و تعبيرِ نامِ تو را نه در ميانِ انبوهِ واژهها
كه در كتابِ دلم، كه برگ برگِ آن بوي تو را دارد
- اگر نربايد امان ز چشمانِ من گريه -
ميخوانم
تعبيري كوتاه، امّا به درازاي رنجِ آدمي بر خاك:
چند قطره خون و
ديگر
هيچ.
علي بداغي
گُل، گياه، سبزه، درخت
حوضهاي بيآب
نيمكتهايي سخت از سيمان
مردِ پيرِ باغبان
چند تن خوابيده روي چمن
خواب ميبينند شايد كاري، منزلي، دلداري
چند تن سرگرمِ گفت و شنيد
از چه
اين را بيدي ميداند كه به زير افكنده است سر و ميدارد گوش
و در آن سوتر ديوانه زني آواره
باعث تفريحِ مردم شده است
مردمي خود شايد از درون بدتر از او سرگردان
و در آن گوشه سه مرد
سفرهاي سبز، چمن
و جدالي آرام
شايد امّا نه يك دوستي ديرينه
دست و نانِ خالي
سر كه برميگردانم
دو سه متر آنورتر
مردي تازه رسيده است ز راه
در كنارش ليواني چاي
كفشها زيرِ سر و
غرقِ چه فكري است
خدا ميداند
آنطرفتر دو جوان سخت مشغولِ كلنجار
نه با خود
و يا با دگران
با ستونهاي عمودي افقي
يك جدول
و نميدانم آيا حل آن
ميدهد مشكلشان را پاسخ
...
آري اين جا همه چيز مثلِ هر روز و هر جاي دگر
تكراري است
در دلم ميگويم
لااقل كاش نسيمي بوزيد
تا تحمّل شايد ميشد كرد
در كنارِ خنكاي نفسش
خفقانِ اين تكرارِ كسالتزا را
در درونِ گوشم ميپيچيد سوتِ تيزي
حتماً
چي است نامش؟ يادم رفت
چراغ
باز قرمز شده است
قلمم ميماند روي ورق
و كلاغي
قارقار
ميگشايد پر از روي درخت
علي بداغي
پاورچينپاورچين
با دامنِ پرسنگ
كودكِ عشق
ميگذرد از پرچين.
بهار
باغبانِ پيرِ خِرَد در خواب
ميوههاي رسيدهي احساس
و پروازِ بيقرارِ سنگ
آه! چه هياهويي!
باغبان ميپرد از خواب
ميدود در باغ
چوبدستش بيتاب
ميشود پرتاب
و تنها خندهي كودكِ سبد در دست
كه ميپرد از پرچين
و ميرود به شتاب
ميرقصد بر نوكِ چوبدستياش
به جواب
لبانِ باغبانِ پير ميجنبد
و دشنامي بر آنها نقش ميبندد
و باغ آهسته ميخندد
و خنده
جويبارِ خنده جاري ميشود
از هر شيار چهرهي اين پيرِ خوابآلود
قانونِ طبيعت
ديرگاهي بر جدارِ غارِ پيچاپيچ و تودرتوي او
نقش است
و او آهسته سوي بسترِ خود باز ميگردد
و بر بالِ خيالِ خود
- عجب! –
پر ميكشد تا سرزمينِ خواب.
پاورچينپاورچين
با دامنِ پرسنگ
كودكِ عشق
ميگذرد از پرچين
...
علي بداغي
- جهان، كوهي
و بر بلندايِ آن، زمان، داري
پژواكِ سهمگينِ سكوت
و دهانِ گشودهي طنابي در آن بالا دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- در دايرهاي از فريب
هزار خنجر به پشت و
خنجري در دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- گندابهاي دهانْگشودهي دروغ
در كارِ تمام كردن آخرين تلاشِ نيلوفرِ حقيقت و پاكي
و هلهله و هياهوي هرزه گياهانِ تماشاگرِ سرمست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- كوره راه تجربهها را درنَوَرديدن
و بازگشتن از سفرِ دردناكِ دوستيهاي عقيم
درنگي در گام و زهر سكوتي در جام
بايد ماند، بايد خورد
و در تنگناي بيباوري رفت از دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- با قلبي گشاده و احساسي زلالتر از چشمه
و انديشهاي به سادگيِ يك كودك
كه صادقانه عشق ميورزد
و هيچ نميخواهد مگر صداقت و صافي
و به ناگاه
دشنهاي در دل
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- دوستي كردن و نامردي ديدن
و گذشتن و باز مهر ورزيدن
و به عقوبت، رذالت ديدن
و ميانِ انبوهي درد و، بيهمدردي
آرزوي غروب
غروبِ رهايي بخش
و خلاصي از گنداب
و بودني زين دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- الصاقِ گلِ خشكيدهي محبّت و عشق
در دفترِ مچالهي سينه
براي عبرتِ پروانگانِ عواطف و احساس
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- گريز از تنهايي، يكنواختي، بيتابي
با تنسپاري به هر آن كه بگويد: ”دوستت دارم“
به بهانهي شكست در يك عشق (!؟)
و توجيه اين بينواييها
با دستاويز قرار دادن كريستف و آنا (بيچاره ادبيات)
و شخصيتهايي زين دست (و صد البته نه ارنست و آدا)
- ”چو دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا“ –
و برانگيختنِ غبارِ هياهو و جنجال
براي كدر نمودنِ آيينهي حقيقتِ تلخ
(بينوا هورا كشان غافل بوق و كرنا در دست!)
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- خونچكان خاطرات
از صليبِ خاموشي
بر بلنداي جلجتاي تنهايي
و زهرخندِ هوس
- يهوداي پست –
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- خسته از جستوجوي ساليانِ دراز
دل خوش نمودن به باريكهراهي به حقيقتِ عشق
و پرستش و
آن گاه
افسوس!
فاحشگاني به هيئت فرشتگان
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- متهم شدنِ مجنون به بيماريِ خودآزاري
در دادگاهِ ناقدانِ عاقلِ امروزينهي هنر
و نشستن به انتظارِ عقوبتِ فرهاد
و عفتورزاني زين دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- تنها، شاهدِ ورودِ سياوشِ دوستي به آتش بودن
و انتظارِ خروجش را از ديگر سوي
به تيرخندِ سودابهي فريب
خون گريستن
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- باورِ مرگِ عزيزان، هيچ
باور آوردن به مرگِ باورها
هنگام كه بر سرِ هر پيچ
تكهاي از ايمانِ تو ميرود از دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- در چهار ديوارِ تنهايي
آكنده از سكوتي سنگين
آسمان را از دريچهي كوچكي ديدن
تنها به عقوبتِ دوست داشتن و انديشيدن
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- سخن از بهار
بيحاصل
هنگامي كه ذهنِ باغ
در اغتشاشِ خاطرهي هجومِ تلخِ پاييز ميسوزد
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- پنجره گشودنها و بيقراريها
سرودنها و گريهها و زاريها
و به درياي خيال و خاطره خودسپاريها
به انتظارِ هيچ كس
و يا كسي كه هرگز نخواهد پيچيد طنينِ گامهايش
در اين بنبست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- تكرارِ مكررات
حرفهاي صدباره
هيچ و پوچ
بيهوده
و تيرِ عمري كه ميرود از شست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
علي بداغي
اي كاش ميتوانستم از زيبابرينِ واژهها
از روشنترينشان
خورشيدِ شعري به شبِ گيسوانت بياويزم
تا باورم كني
علي بداغي
بگذار بسپارم به چشمهي خورشيد چشمانت
شبِ دل را
آن گاه
به تماشاي من برخيز!
علي بداغي
كمان به خونِ كه زه ميكني اي عشق!
مرا به ناوكِ شعري توان انداخت
علي بداغي
عشق
سرگردان ميانِ باد و باران ميگذشت
قلبِ آدمها
دريغا!
آزموني تلخ بود
علي بداغي
بذرِ كدام محبّت را افشان كرده دستِ عشق
در صحراي سينهات؟
ابرِ عصمتِ آسمانِ كدامين چشم
به رگبارت گرفته سخت؟
تن به زلاليِ كدام چشمه سپردهاي؟
كه هر گوشهي كويرِ دوش
- دلت را ميگويم -
گلستاني روييده سبز و سرخ؟
چيست كه بر لبانِ خشك و همواره بستهات
بر پاي كرده اين چنين ضيافتي
غرقِ هياهويِ مرغانِ عشق؟
از عشقِ كدام
سر ميكشد شعلهي دلت به آسمان
تا ذوب كند زنجيرِ سرما به پاي مهر؟
كيست اين بنشسته بر قلّهي دلت
كه فرهاد، تيشه برگرفته از زخمِ كوه
ميآورد بر سرِ شيرينِ خود فرود؟
محبوبِ تو كيست
كه مجنونِ شوريده اين چنين
در طوافِ دلت ميزند قدم
و ليلاي را آورده
ليلاي را!
تا قربان كند در برابرت؟
نسيمِ كدام نجابت بر تو وزيدن گرفته است
كه سياوشِ نگاهت
آرام و سربهزير
ميگذرد از كنار سودابهي هوس
پرغرور و سرفراز؟
آخر
آخر اين تبسّمِ شكفته بر لبانت
انعكاس چيست
كه دريچهي جهان را
در امتدادِ خويش
به سوي خندهاي دلگشا
باز ميكند؟
علي بداغي
از هر شرارهي نگاهت خورشيدي شعله ميكشد
بيچاره دل!
علي بداغي
هر خاطره خنجري ست كاري.
بيچاره حريرِ نازكِ دل!
علي بداغي
آسمانِ سينهام تاريك و تار
ابر انبوه غمي سنگين به كار
تندرِ عشقي خدايا!
بارشِ شعري
بهار!
علي بداغي
آهاي! بزهاي اخفش! آهاي!
بهر خداهم شده يك بار
در تماميِ عمر
فقط يك بار
سر نجنبانيد!
علي بداغي
بي عشق نتوان زيستن
از عشق فرياد!
علي بداغي
شب
آههاي سرد
دل، سوختْبارِ درد
علي بداغي
كرمي ميانِ لجنزار
چشم دوخته به اعماقِ آسمان
- خدا -
نميدانم به رحمتِ او اميد بسته
يا به همّتِ خود
تنها چيزي كه احساس ميكنم اين است:
به پروانه شدن ميانديشد
علي بداغي
در هياهو باد
در تكاپو رود
موج ميكوبد به ساحل محكم و سنگين
ساحل امّا در سكوتي سخت
هيچ بر لب از كلامي، هيچ
خسته و غمگين
تو گويي خواب ميبيند
صداي آب لالايي
و ساحل سخت خاموش است
امّا موجها هردم هجومي صعب تر از پيش ميآرند
و ساحل همچنان خاموش
و آن جا
آن كدامين كس
سكوتش در سكوتِ ساحلِ غمگين گره خورده ست
و رودِ زندگي امواجِ غم را سوي او برده ست
ميگويد به خود آرام:
- آوايش به روي بالِ باد امّا رَوَد تا دور -
”نميدانم چرا بايد چنين غمگين نشست و هايهاي خويش را
با هايهوي موجها آميخت
نميدانم چرا بايد چنين در خود شكست و از فرازِ دارِ تنهايي
وجودِ خويش را آويخت
نميدانم! نميدانم! هميشه زندگي اينگونه جاري بود
و آدم، جاودان، تنها و در اندوه و زاري بود“
ميآيد صدايي روي بالِ باد
از آن دوردستِ دور:
”آري! بود!“
علي بداغي
ما را به گُر گرفتن حقيقت
شتابي نيست
به تماشاي نفتاندازيِ هندوان نشستهايم
علي بداغي
دريغا! چلچراغِ عشق افسرد
هزاران جنگلِ پروانه پژمرد
دريغا! نيْنواي عاشقان را
دلِ سردِ زمين در خود فروبرد
علي بداغي
دايه مَنْديْرِ چِني؟
تيْ رَهِ شيرِ نَرِتْ دا چِه نِشِسْتي؟
كه صيادْ، لَوِ خَندونْ، دَمِ صُحوْ
مِنِ رَه زيْ و گُدَشت
دايه دَردِتْ وِ سَرُمْ
مُ چه بُگُم؟
دَردِ تو خِيلي زيادتر زِ هُنِه
كه مُ حَرفي بِزَنُم
دا!
دِلِتْ، چي يه مُرغي كه بِوُرِنْ سَرِسِه نِصْوِه
اِدونُم چه كَشِه
دا!
تو نَوني كه هَرسا اِنِشيني و اِخوني
چِطَور
اَنْجِنِنْ جونُمِه بِيتات، اي دا!
دا!
دِلُم مثلِ كَموتَر
يَه وُلا نَه
دو وُلا نَه
چه بُگُم دا؟
چَندِ ميا كه تو كَنْدي زِ سَرِت
تير خَرْدِه
چَنْدِ زَحْما كه تو وَندي مِنِ ريت
مِنِ خين دِر خَرْدِه
دا!
دِلِت خينِه
بُخون!
دا!
دِلُمْ تَنگِه
بُخون!
”چِه خووِه بِه شَوِ مَه يارِتْ وابات بو“ نِه بُخون!
”بِزني دَورِ دُنْيا تا جون وِ پات بو“ نِه بُخون!
دا!
دِلُم خينه
بُخون!
دا!
دِلِت تَنگِه
بُخون!
علي بداغي
نازنينُم!
كاشكي
اِتَرِسْتُمْ بِدِرارُمْ حاري
كه تِكِسْتِه وِ دِلِت
وِ نُوخونِ جونُمْ
سَرْوِ نازُمْ!
تيُمْ هَرْسا كه ايُفْتِه وِ تيات
تَشْ ايُفْتِه وِ دِلُمْ
تَشْ بيُفْتِه وِ دِلِس
كِه مِنِ دَشْتِ تيات
گُلِ غم كِشْتْ گُلُم
اي عزيزُم!
هَرْفَكْ
كِه مُ سِيلِتْ اِكُنُم
يادِ اَفْتَوْ دَهْرَوْ يُوفْتِه دِلُم
خينْ اِبووِه
خين وِ دِلْ با هَمُ كِه
گُلِ اَفْتَوْنِه دِرَوْ كِه دَمِ صُحوْ
زِ مِنِ دَشتِ دِلِتْ
وُ وِ جاس كِشْت تُخمِ شَوِنِه
نازِنينُم!
امّا
گُلِ سُهرِ دِلِتِه، نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
كِه زِمِستون و پُوييز
كِرْدِنِه دَسْت يكي
بِپِلاسْنِنْ گُلِ سُهرِ دِلِتِه
تا نَيوفتِه تيِسْ هَرْجِكْ وِ بُهار
سَرْوِ نازُمْ!
بِگِريوْ!
تَنْگدل بو وُ بِنال!
وِ دو تا تيتْ
كِه اَفْتَوْ وِ حياسون اِوَنِه سَر وا زير
بِنِشين حَرْس بِوار
نازَنينُم!
امّا
گُلِ سُهرِ دِلِتِه
نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
گُلِ سُهرِ دِلِتِه
نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
علي بداغي
خَوْ گِرِه يارُمِه، مِرْزِنْگاسْ ري يَكْ سِهْرِسْتْ
داد و فِرياد وُرِسْتادْ كه: اَفْتَوْ گِهْرِسْتْ
علي بداغي