لابهلاي اين همه استعاره و تصوير
پِرِسشدهام
باور كن
سلامهايمان حتّي
استعاره از تبسّمِ سنگ است
- هيسسس! -
ميداني؟
اگرچه هرگز نشد ترانهاي بشنويم و اشكمان امان بدهد
و اگرچه در تمامِ ترانهها تنها
جاي لبخندِ سادهاي خالي است
با اينهمه
چهقدْر
چهقدْر
دلم براي ترانهاي تنگ است
علي بداغي
حالا گيريم
هي به استعاره و تصوير
طوفان را
به سروقتِ بابونهها ببرم
و به استعانت سنگي
كبوتر را
از خاطراتِ نمناكِ آسمان
پاك گردانم
هيچ كس پِي به اندوهِ اين دلِ صاحبْمرده خواهد برد؟
آه!
ديگر طاقتم طاق است
آخر
هر كجاي اين سالهاي بيترانه كه مينگرم
پروانهاي
به سنجاق است
علي بداغي
وقتي كه پنجرهها و پردهها
به اصراري غريب
پلك بر هم نهادهاند
ستارهها و پرستوها
چه سادهاند
علي بداغي
ديگر
خو گرفتهام
به دوخوانيِ زنجير و زنجره
يادش بهخير!
خوابهايمان حتّي
از پرستو بود و
پنجره
علي بداغي
زيرِ اين سرگشته جاويدِ كبود
ناگزير از بلبشوي نان و
درهمميكشدْهردَمسگرمهْ آسمان و
هي سلام از روي عادت
در حصارِ سربيِ سيمان و دود
دلْخوشيمان
هي به مشتي خواب و رويا و
همين آوازهاي ساده بود.
بود
چندرغازِ روياهايمان را هم
ربود!
علي بداغي
- خب پدر!
خسته نباشي و
نباشد تن و جانت كسل!
ماحصلِ آن همه دلواپسي
كودكت آمد به در از آب و گل.
- حوصله كن نازنين!
تازه رسيديم به بنبستِ دل.
علي بداغي
يادِ آن رويا به خير!
تا دو چشمِ خيس و خسته
در پسِ پرچينِ پلكم
تازه مأوا ميگرفت
دل
گريبان غبارآلودِ آن بيچارهها را
ميگرفت
علي بداغي
چشمم
به شب و
پنجره و
دو چشمِ خوابيدهي دلدادهبهمهتابِ تو بود
واماندم
در كوچهي آسمانِ آبي
آخر
ماه
با سبدي ستاره
بيتابِ تو بود
علي بداغي
بر سپيدِ صخرهي صعبالعبورِ لاجرم ليزِ تصاويرِ خيال
ازنفَسافتاده آهوبرهاي
با سگان صيد و ...
در خوابي سبك
بهمني بالقوه چون غولي عظيم ...
شاعري آشفته بر تيغِ تخيّل
دل دو نيم
علي بداغي
بيا و
براي يك بار هم كه شده
از رختخوابِ رخوتناكِ خاطراتِ خلسهآورت
برخيز!
تماشايي ست
واپسين بوسههاي بيصداي نسيم
بر انگشتانِ كشيدهي باغ و
بيقراريِ باران و
شكوهِ شاعرانهي اين وداعِ شورانگيز.
تو را
به تمامِ ترانهها!
نهـهـهـه!
به فراسوي صعبالصعودِ سوسويِ استعارهها
برخيز!
برخيز!
همين روزها ست
كه كوچ ميكند از تمامِ كوچهها
پاييز.
علي بداغي
- يادش به خير آمدشدِ گهواره و لالايي و افسانهها و قصّهها!
- از زندگي سيرم نكن!
- هي پرسه در بيانتهاي كوچهي بارانيِ پروانهها!
- پيرم نكن!
- گيريم من ساكت شوم امّا تو ...
- تحقيرم نكن!
بگذار و عَد پاي ستونِ سختِ بارانخوردهي احساس
زنجيرم نكن!
در اين خيابانهاي خالي از خداي مرگ بر يا زنده بادا نان
زمينگيرم نكن!
دردت به جانم
بگذر و
زين بيشتر
خون در دلِ
آهوي كركس در پيِ
صحراي تصويرم
نكن!
علي بداغي
گرچه جمعه ست و
به ظاهر
كوچهاي در وحشتِ آمدشدِ نفرتبرانگيزِ قُرُقچيهاي قوماً انكرالاصوات آب و
نوچههاي نعشهي نان نيست
هيچ كس
گوشش
بدهكارِ
صداي پچپچِ پاييزيِ پروانهها
با باد و باران نيست
علي بداغي
شاعر كه شدي
خستهاي از هر جنگي
آن گونه
كه حتّي اگرت
دشنه ببارد
فلك و
زمين
به دشنام آيد
دستت
بنميرود
به سوي سپري
يا
سنگي
ديگر
تويي و
تراكمِ
دلْتنگي
علي بداغي
دودكشِ درهمِ هيديدهبهديدارِدود!
كاش
هميشه
كَمكي سرد بود!
علي بداغي
كودكي
پاشيده بر ديوار
گنجشكي
به سنگ
...
شاخه نجوا ميكند:
”نفرين به جنگ!“
علي بداغي
به عبورِ آبيِ ابري
اعتباري نبود.
پس
نشستيم در معبرِ طوفان
حتّي بشارتِ غباري نبود.
خسته و خاموش
رو به آفاقِ افسانه آورديم
شيههي هيچ اسبِ بيسواري نبود.
كه ميداند؟
شايد
اشتباه فهميديم
و از نخست
قراري نبود.
علي بداغي
ماه
آن بالا
چه حالي ميكند!
شيشهي شيرِ شبش را
كودكي
در دهانِ گربه
خالي ميكند.
علي بداغي
در شهر
وِلوِلهاي برپا ست
خانههاي نهچندانسالخورده را حتّي
ميستيزند و
ميسازند
و ديوانهاي نشسته روي درخت
رد پاي پرسشش
بر جبينهاي خيسِ عابران جاري ست:
”راست ميگويند
كه ديوانگان تنها ساكنانِ كوچههاي سبزِ پروازند؟“
...
ميستيزند و
ميسازند
علي بداغي
آسمان
پيشانياش را
زد به سنگ.
دستِ كودك
رنگي و
در دفترِ او
يك تفنگ.
علي بداغي
متراكم شدهام.
تُنُك آبي تاريك
ترْكِ تكرارِ تكاني تَكوتوك
كه اگر ماتَرَكِ تَرْكِ تَكَلّم تَرَكي بردارد
ميتَرَكم.
تَرْكم كن!
علي بداغي
در شگفت از شاپركهاي به چشمِ كودكان شايد شرير
دخترك
در كوچهاي
هِنهِن كنان
ميگذارد دست بر زنگِ دري.
شاپركها همچنانِ آه و
ميريزد عرق
در حصارِ دستِ او
نيلوفري.
ميشود در باز و
روي بسترش
مادري خم گشته
ميگويد:
پري!
علي بداغي
مانده آيا در خيالت
هيچ از آن با هم نشستن
در نشيبِ آبشاران و
شقايقهاي شاد؟
يا همين را نيز
نان
رخصت نداد؟
خوش به حالت!
خوش به حالت!
كاش ما را نيز
سهمي از بسيارِ نسيان بود و
دل دادن به باد!
نفرت و نفرين به ... بگذر!
باز فوجي از كبوترهاي گفتمرفتهياد
گام بر پرچينِ چشمانم نهاد!
علي بداغي
كوچه از خِشخِشِ دامانِ استعارهاي
لبريز.
پنجرا را باز ميكنم:
پاييز!
علي بداغي
كودكي
دلْنگران
زلزده در بركهي آب.
لبِ گل ميزي گرد
ماهيِ كوچكِ نازي
در خواب.
مات و مبهوتِ تماشا
مهتاب.
علي بداغي
كودكي
در امتدادِ جويِ باريكي
روان
با نگاهي دردناك و
گامهايي پُرشتاب
...
نعشِ گنجشكي
بر آب
علي بداغي
شاعر هم كه نباشي و
اهلِ آباديِ باد و باران و دلْتنگي
مگر ميشود
بي ترانه تاب آورد
در غباري
كه قُمريِ عاشق
در منتهياليه غربتي غمْبار
با ترديد
مينشيند
روي پرچينِ پيرِ بيرنگي
و دست از دامنِ زمين
رها نميكند
با تمامِ تلاشِ كودكان
سنگي؟
علي بداغي
حاصلِ حوصلهام را
گردبادِ بيقراري
برد.
باز
در كوچهپسكوچههاي خيال
چشمم
به خاطرهي خيس و كهنهسالي
خورد.
علي بداغي
كاش
يك تنگِ غروب
كه من از كوچهي آشتي كنان
ميگذشتم خاموش
گونهام رد قدمهاي ”مگر خاطرههم ميميرد!؟“
تو از آن سويِ همان كوچه ...
خدايا!
نفسم ميگيرد!
علي بداغي
ساده دل
چون غنچه
گُلْبرگِ تنش را
از هراسِ تلخِ طوفانِ نگاهي ناگهان
با حجابِ سبزِ روياهاي خود
پوشيده بود
بيخبر
از اين كه احساسم
زلالِ عشق را
در نميدانم كدامين سوي صحراي خيال
از ميانِ چشمهي ترديدِ چشمانش
شبي
لاجرعه
از فرطِ عطش
نوشيده بود
علي بداغي
كودكم
وارفتهبود.
گربه
از حوضِ بزرگِ خانهي همسايه
بالا رفته بود.
علي بداغي
پاسِ احساسي
كه خارستانِ خاموشِ خيالم را
بهخاكستركشيد و
ريخت
در شريانِ تنگِ شعرهايم
باز
شور زندگي
شاخهاي مريم
برايش بردم و
شرمندگي
علي بداغي
راستي!
گيريم
هر خنجر كه در پهلوي باورها نشست
نوشداروي شرابي
شيوني
شعري
به كارش ميكني
دل كه چركين شد
چه كارش ميكني!؟
علي بداغي
بر نميآيد به غير از ”دوستت ميدارم“ از دستم
حس و حالي هست
پس
هستم
علي بداغي
باورم كن
باورم كن
رهگذارِ كوچههاي خيسِ رويا و خيال و خاطرات و حيرت و موسيقي و حسّ و كلام
باورم كن
باورم كن
از فشارِ بغض
ديگر
در نميآيد صِدام.
با نگاهت
ايمنم كن
تا بگويم:
”دوستت دارم!“
همين و
والسلام!
علي بداغي
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
خيالت
سطرْ سطرِ خيسِ احساسِ تو را
از دفترِ ترديدِ چشمانت
نميشد خواند؟
ديوانه!
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
نميداني ولي شايد
تماشاي تو در بيانتهاي كوچهي بارانيِ رويا
چه دنيايي ست!
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
نميدانم ولي
آيا تو هم
باريكه راههاي خيال و خاطراتم را
ستونِ يادبود خنجر و خون و جراحت ميكني يا ...
يگذريم!
اين دمِ آخر
خيالم را
با كلامي خيس
راحت ميكني؟
علي بداغي
هي نپرس آخر چرا
اين همه پروانه و پرواز را
لابهلاي دفترِ خيسِ تصاويرِ خيالي خسته
در سيلابْگيرِ خندهاي خاكستري
جا كردهاي
باغِ طوفانْرُفته را
آيا
تماشا كردهاي؟
علي بداغي
بيتو باران
ديگر آن پيغامدارِ لحظههاي ناب نيست
خشكسالان خيالم را ببين
هيچ
الّا
بيدريغا ريزِ هرگز
روي بامِ خواب نيست
علي بداغي
شاعر كه ميشوي
برادرت
باد است و
خواهرت
بنفشهاي بيقرار
در غروبِ غربتآلودِ گندمزاران.
و خانهات؟
خانهام؟
ميدانم كه نميآيي
امّا بنويس:
حوالي ديروز
كوچهي شهيدْ شقايقِ پيشين
يك در مانده به انتهاي آخرين بنبست
شمارهي
باران.
علي بداغي
ذرّهبين
مبهوت و
در آشوبِ انگشتانِ كودك
شاپرك
آزردهخاطر
در تلاش و پيچ و تاب
با دلي پُردرد
در مرزِ سَحر
ميكند اين پا و آن پا
آفتاب
علي بداغي
شاعري
سردرگريبان
در كنارِ تخته سنگي
در مسيرِ ماسهها
افتاده بود.
قهرمانش را
لبِ دريا
به كشتن داده بود.
علي بداغي
نگهبان
در سوتِ خود دميد و
كودك دو پا قرض كرد
تا خانه.
ديدني بود
رقصِ پروانه!
علي بداغي
بوي جنگي سخت با نان ميدهند
رفتني ديگر به ميدان ميدهند
پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست
چشمهايت بوي باران ميدهند
علي بداغي
پيرزن، شببو به گيسوها و دست
گرمِ لالايي، لبِ دريا نشست
ماهيان در خواب و، دريا بيقرار
چنگزد پيراهنش را موجِ مست
علي بداغي
از جنسِ ترانهها و باران بودي
بيشايدي از عشيرهي جان بودي
هر عابرِ خيسِ گونهام ميگويد
كوتاهترين معنيِ مهمان بودي
علي بداغي
لحظههايم همه باراني بود
بودنم بُعدِ غزلخواني بود
آخرين دست تكاندادنِ تو
اوّلين نقطهي ويراني بود
علي بداغي
يادِ آن روزي كه اين جا خانه بود
جاي جولانِ دلي ديوانه بود
پاي آن شب بوي وحشي، پلكهام
پيلههاي پارهي پروانه بود
علي بداغي
آمد شب و يك ستاره بر در كوبيد
بر پنجره مهتاب فراتر كوبيد
انگار به ميلههاي مژگانم باز
پروانهي خيس و خستهاي سر كوبيد
علي بداغي
دلي از ”هرچه بادا باد!“ دارم
خيالي خالي از فرياد دارم
كنارِ خطِ پايانِ شقايق
فقط نامِ تو را در ياد دارم
علي بداغي
در خاليِ خانه خِشخِشِ بيداد است
هر خاطرهاي فلاخنِ فرياد است
در كوچه صدايي آشنا ميآيد
پرميكشم و پنجره را وا ... باد است
علي بداغي
يك عمر گذشت و بي تو تابآوردم
بيچاره دلم را بهعذابآوردم
هر بار كه طفلكي هوايت را كرد
او را به خرابههاي خواب آوردم
علي بداغي
شعر شايد شورشي بيحاصل است
تركشِ تنهايي و نعشِ دل است
يا ... نميدانم ... فقط حسميكنم
بغضِ دريا در گلوي ساحل است
علي بداغي
بوي جنگي سخت با نان ميدهند
رفتني ديگر به ميدان ميدهند
پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست
چشمهايت بوي باران ميدهند
علي بداغي
كاش باور كرده بودم باد را
آن چه اين جا اتّفاق افتاد را
بر تمامِ كوچههاي خيسِ دل
مينوشتم ”زنده باد اعداد!“ را
علي بداغي
از دستِ تو با ترانههايت شاعر!
آن عاطفهي سربههوايت شاعر!
تا كي بزنم وصله به تنهاييِ خويش؟
ديوانه شدم به آن خدايت شاعر!
علي بداغي
پيرزن شببو به گيسوها و دست
گرمِ لالايي لبِ دريا نشست
ماهيان در خواب و دريا بيقرار
چنگ زد پيراهنش را موجِ مست
علي بداغي
بر تَركِ نگاهي تَرَكآلود و خراب
از مرزِ ستارهها گذشتم بهشتاب
انگشت به كهكشان كشيدم كه كسي
فرياد زد اي واي و ... پريدم از خواب
علي بداغي
از جنسِ ترانهها و بارن بودي
بيشايدي از عشيرهي جان بودي
هر عابرِ خيسِ گونهام ميگويد
كوتاهترين معنيِ مهمان بودي
علي بداغي
لحظههايم همه باراني بود
بودنم بُعدِ غزلخواني بود
آخرين دستتكاندادنِ تو
اوّلين نقطهي ويراني بود
علي بداغي
ميآيي و با يك ”بيا“ ازدستوپايمميبري
ديشب كه بردي تا خدا، امشب كجايم ميبري؟
بر بالِ احساسي كه از تصويرها تنميزند
يكراست تا سرچشمهي خوابِ خدايم ميبري
بر پشتِ ماهم مينشاني با نگاهي ناز و باز
تا دوردستِ آبيِ بيانتهايم ميبري
در سنگلاخِ ”دوستت دارم“ بنازم نازنين
با اين همه تاول، تماشايي بهپايم ميبري
در زيرِ باراني كه نجوا ميكند با برگها
با چترِ گيسويت به سوي قهقرايم ميبري
در كوچههاي كودكي چيزي به دستت ميدهم:
”تا روزِ تنگِ عاطفه اين را برايم ميبري؟“
چون كودكانِ سرزمينِ سادهي افسانهها
با سِحرِ نايِ خود، به غاري بيصدايم ميبري
اين بار وقتي آمدي، بغضم اگر مهلت نداد
از پيشتر ميگويمت: ” تا جلجتايم ميبري؟“
هرچند ميدانم به جشنِ گريههايم ميبري
ميآيي و با يك ”بيا“ ازدستوپايمميبري؟
علي بداغي
با نگاهي در دلم جا كرد و رفت
مشتِ احساسِ مرا وا كرد و رفت
در هزاران توي تاريكِ خيال
آذرخشي بود و غوغا كرد و رفت
با صداي سادهاش جوري غريب
واژهها را خواند و معنا كرد و رفت
نعشِ نيمهجانِ مرغِ عشق را
با تحسّر رو به گلها كرد و رفت
با شكوهِ شانهها شوري غريب
در دلِ آيينه بر پا كرد و رفت
بارشِ ”با“ از لبش، خون در دلِ
لشكرِ ناباورِ ”تا“ كرد و رفت
چيزَكي در عمقِ احساسم... ترق!
در شگفتي ماند و حاشا كرد و رفت
آمد و در كوچههاي بيكسي
گريههايم را تماشا كرد و رفت
خواستم چيزي بگويم، ناگهان
پلكهايم را ز هم وا كرد و رفت
علي بداغي