«پنج وارونه چه معني دارد؟»
خواهر كوچكم از من پرسيد
من به او خنديدم.
كمي آزرده و حيرتزده گفت:
«روي ديوار و درختان ديدم»
بازهم خنديدم.
گفت: «ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد.»
آن قدَر خنده بَرَم داشت
كه طفلك ترسيد.
بغلش كردم و
بوسيدم و
با خود گفتم:
«بعدها
وقتي باريدنِ بيوقفهي درد
سقفِ كوتاهِ دلت را خم كرد
بيگمان ميفهمي
پنج وارونه چه معني دارد.»
رفت و سيبي آورد
نصف كرديم.
دمي خيره بر آن نيمه به نجوا ميگفت:
«نكند يعني ... يعني ... همين نيمهي سيب !؟»
تنِ آن نيمه، تبِ خواهش بود.
گاز زد.
خندهي لبهاي خدا را چيدم.
خيره بر نيمهي گنديدهي خود خنديدم.
علي بداغي
سر به دوشِ غم نهادم
گفت: آه!
گريهام خنديد.
افتادم به راه ...
علي بداغي
برگها باريدند
بيدريغ و يكريز
تا مبادا
شود آزردهدل از بيكسيِ خود
پاييز
علي بداغي
رهگذر!
لَختي تأمّل كن!
رساتر از سكوتِ سنگها آيا صدايي هست؟
علي بداغي
چهرهها آيينه بود!
باز
ابر
روي بومِ باد
باران ميسرود.
علي بداغي
باد
پا بر شانهي پاييز نهاد
به شاخهها آويخت.
باغ
بر سر و روي خود ميزد
برگها ميريخت
علي بداغي
غمِ مرغك كم بود!
قفسش هم بينابينِ دو آيينه نشست.
دلي از ديده گشود.
بُغضِ آيينه دمي تاب نياورد و شكست.
علي بداغي
بوسه ميداد
گلي را باد
...
دست در دست او نهاد
راه افتاد
علي بداغي
كاش ميشد بكشم فرياد:
خورشيد تويي!
ميهراسم ز غروب.
علي بداغي
بغضِ رنگها
بر بومِ نقّاشي
به هم گره ميخورْد
سر به دامانِ زنبقي مبهوت
مرغكي ميمرد
علي بداغي
ختمِ آواز و، برگريزان بود.
جاي جايِ بيشه بر هر دار
بلبلي
به گلي
آويزان بود
علي بداغي
باد
از حاشيهي باغ گذشت.
شاخهاي سيب تعارف ميكرد.
پيچكِ پچپچه در پاچهي پرچين پيچيد
و به شاخه
تف كرد.
علي بداغي
گل، پرپر و
بلبل، همه خونين جگر و
باغ، به داغ است.
بر سفرهي پاييز
خدا!
سورِ كلاغ است.
علي بداغي
راستي!
گيريم بلبل نكند پردهدري!
گُلِ تندادهبهشبتاب!
چه خونين جگري!
علي بداغي
قابكي بيرنگ
مرغكي دلتنگ
سالها بيدار
جلوهي ديوار
آسمان بسته
بالها خسته
آن همه پرواز
عاقبت آغاز
علي بداغي
استخوان، ارزاني!
گرگ و
سرگرداني ...
علي بداغي
تبري ميناليد.
شاخهاي ميلرزيد.
تبر، انديشهي روزي شاخه.
شاخه، انديشهي يك روز تبر.
علي بداغي
خوابِ در و پنجره آشفته است.
باز
كس از باد
سخن گفتهاست؟
علي بداغي
چكيدنِ ماشه
تپيدنِ گنجشك
تنفّرِ درخت
تعجّبِ كودك.
چكيدنِ ماشه
پريدنِ گنجشك
تبسّمِ درخت
تعجّبِ كودك.
علي بداغي
بر تنهي درخت
كرمي
در امتدادِ تيرِ فرورفته به قلبي
ميخزيد.
...
پروانه پر كشيد.
علي بداغي
من ايمان را
تو نان را برگزيدي
من از خويش و
تو از انسان بريدي
علي بداغي
شكارچي نشانه رفت
درست بر سينهگاهِ كبوتري
غنوده بر شاخهي خيال.
هراسان و آسيمه
باد
خود را ميانِ شاخهها افكند
و بههمراهِ تصويرِ پرنده
در جويبارِ پاي باغ افتاد.
علي بداغي
كودك
غمگنانه كز كرد ميانِ برف
كنارِ گنجشككِ زخمي.
هر چه نيرو داشت
پرنده
به بالِ خود بخشيد
تا خندهي او را
به پروازِ خود بياويزد
كودك
دستافشان
به خانه واردشد
و در آن سوي كوچه
پرندهي كوچك
ميانِ جوي آب افتاد.
علي بداغي
دوشِ احساسي كجا ست
بيدريغش تا نهي سر - پر زدرد.
چشمهي مهري؟
كه شويي غمْغبارِ فصلِ زرد.
شعلهي عشقي؟
كه گيرد بر بلندِ برفگيرِ حنجره.
دستِ ايثاري؟
كه آواي نسيم،
بگذرد از قابِ غمبارِ غبارِ پنجره.
وامصيبت! اي پرستوي غريب!
آشياني نيست.
جاني.
يا كه ايماني.
دريغ!
خرمنِ انسان و داسِ نان.
همين.
علي بداغي
باد، خسته و زخمي و غبارآلود
تنوره ميكشيد و راه ميپيمود
چشمها: طنينِ ويراني
زوزهها: قاصدِ پريشاني
خوني بود!
امّا رود
آغوش بر هجومِ ديوانهوارهاش بگشود
خار از پاي او گرفت و
غبار از سر و رويش زُدود
...
شرمنده و آرام
از آن دست
نسيم
با رود
وداعميكرد
علي بداغي
غربتِ آدمي
چيزه تازهاي نبوده و نيست.
اين همه قصّه!
اين همه شعر!
اين همه تصوير!
اين همه نقش!
...
بگذر!
دست عاطفه هميشه زخمي و
پاي انديشه پُر تاول.
شكيبا باش!
شكيبا باش!
كه اين تنهايي شايد
سنگيني نگاهي است
كه از قلّه ميپايد.
علي بداغي
باد پيچيد به باغ
شاخهاي واداد
خم گشت
شكست
آشياني پاشيد
بيضهاي از هم شد
جوجهاي پرپر زد
باغ را گريه ربود
...
به تسلاي دل باغ
اگر ميدانست شاخه
بر شانهي هيزمشكني
روز دگر ميآيد!
علي بداغي
آسمان، تختهي سنگ.
...
سر به زانو
تنِ زخمي
دلِ تنگ
پرسه ميزد بيتاب
بر نگاهي بيرنگ
با خيالِ مهتاب
در هزاران فرسنگ
خسته امّا بيخواب
غربتآزرده پلنگ.
...
رخنهاي هيچ در آن تخنه نبود
بالها خسته شدند
پلكها بسته شدند.
كمكَمك
تخته تَرَكبرميداشت
خندهاي روي لبانش ميكاشت:
آه! مهتابِ قشنگ!
و دريغا كه تفنگ
خواب و رويا را
پاشيد
به سنگ!
...
آسمان، تختهي ننگ.
علي بداغي
آسمان در رقص بود.
...
”اي خدا!“
- پيچيد در شام سياه -
- زهره بر چنگش خميد -
”اي خدا!“
- رنگ روي ماه كمكم ميپريد -
”اي خدا!“
- هر ستاره در شكافي ميخزيد -
”اي خدا!“
- آسمان رو در نقابي ميكشيد -
”اي خدا!“
آخر بگو اين قصّه را:
آدمي كار تو بود!؟“
آسمان
آهسته
بغضش
ميگشود.
علي بداغي
تنت، ارزانيِ آرزوهاي حقيرت باد!
با جانت به گفتوگو نشستهام اينك
بشايستهتر نبود آيا
شباويزِ دلشكستهاي بودن
و بيآشيانگي را بر شاخسارِ سرما لرزيدن
آسمان را غريبانه كاويدن
و رويايي را در دوردستِ افق بهدردْ پاييدن
و از ناي دلتنگي، خونْترانه پاليدن
ناليدن
ناليدني چاوشيخوانِ باليدن.
فكرت ارزانيِ سوداهايت!
با عاطفهات سخن ميگويم
بشايستهتر نبود آيا
بر مدارِ انتظار گرديدن
مهر ورزيدن
و به عشق ارزيدن
و باوري را بنفروختن به نان
مردن و ماندن
نه ماندن و مردن
آه! نه!
اين تو ارزانيِ تو باد!
ارزانيِ بينواييها!
من و آن تويي كه هنوز
آذرخشِ احساسش
جنگلِ خاطرهها را ميسوزاند
و ابرِ عاطفهاش باريدهست
در تماميِ طولِ شب با من
در سوگِ سياوشاني كه هنوز
حكايتشان بر لبانِ شعلهها جاريست
و عاشقاني كه همچنان بر صليبِ رنج ميرقصند
بر بلنداي جلجتاي تنهايي
- كه هر ميخ، بالِ پروازيست از دريچههاي زخم
رو به آسمانِ رهاييِ انسان -
من و آن تويي كه عشق زاييدش
در تو افسرد
در من زيست
بيآنكه تو هرگز بداني كيست
آن تويي كه در ترانههاي من جاريست
آن تويي كه جز من نيست
آن تويي كه در آن روي صليبِ رنج
بيآنكه ببينمش
بهيقين توانمگفت
كه با هر عاشقي هميشه ميرقصد
...
اين ناكجا آباد
ارزانيِ تو باد!
علي بداغي
كاش تيغِشتِ تيا تو بِه دِلُم تَشْ نيْوَند!
اَيَرَم وَنْد و بُريدي زُم پا
وا خيالُم نيْمَند!
چه بُگُم؟
كيْ اِبَرِه رَه بِه دِلُم؟
فادِه چِه داره شَو و رو
هِي سُرو گُهْدن و وا سر زِيدن!
زندهيي دادن و غم اِسْتِيدن!
بالِ رو هِي دِل و بِهدِلْ كِردن!
حين زِ تيْ رِحْدِن و قاغِذ دِرْدن!
سَر بِكَش اِي دِلِ تِينا بِه گِريوونِ خُت و دُنْگ مَدِه!
خَوِ مَرْگ وَسْتِه بِه مال، هَي خَشِخار بُنْگ مَدِه!
علي بداغي
يه روزي
يه رورگاري
يه پرنده بود
فقط عشقُو ميفهميد و محبّت، ديگه هيچ
لبِ هر بومي ميشَست
چشِ خيسشو ميبست
كلافِ قلبشُو وا ميكرد و ميداد به صدا
بادبادك ميرفت هوا
”آدما! آي آدما!
چي شده مهر و وفا!؟
پرِ پروازِ شما رُو چي شكست!؟
لبِ آوازِ شماها رُو چي بست!؟
آخه ...“
يهو تيزيِ دردي تو بالش مينشست
خودشُو كشونكشون
به پناهي ميرسوند
بادبادك از تو هوا
ول ميشد روي زمين
زيرِ پاي آدما
قهقهه، شادي و، دشنام ميرفت توي هوا:
”آخرش دخلشو ديدين كه اُورديم، بسشه!
ديگه تا اون باشه، پيداش نميشه!“
”چرا آخه!؟ آدما!“
از تو لونهي سگي
كه پناه اُورده بود
زل و زل نگاه ميكرد
خدا رُو صدا ميكرد
هي چرا چرا ميكرد:
”مگه جز مهر و محبّت آخه حرفي ميزنم!؟
مگه جز قصّه پرواز چيزي رفت از دهنم!؟“
تهِ لونه غرولند سگ پيچيد:
”تا يه استخوني رُو درببريم
ما سگا بلكه يه وقتي بپريم
رد شو بذا باد بياد!
نذا روي آدمم بالا بياد!“
طفلكي خزون پرون
خودشو كشوند تو خون
تا رسوند پاي ستون
چشش افتاد به يه بچّه كه با ترس و دلهره
هل ميداد بادبادكو قايمكي تو پيرهنش
غلغلي افتاده بود توي تنش
آسه آسه رفت رو بوم
تا اونو نخش بده تا به خدا
كه يهباره بيهوا
سِيلي از سيلي و فحش و عربده رسيد ز راه
همه چيز رفت رو هوا
اون پرنده كوچولو
پلكاشو رو هم كشيد
سرشو برد زيرِ بال
اشك و خون تو هم دويد
نالهها كه از دلش پا ميگرفت
مثِ خنجر تو گلوش جا ميگرفت:
”چرا آخه!؟ آدما!
چرا آخه!؟ آدما!“
...
مدتي گذشت و خيل آدما
يا ميلوليد توي هم يا ميچريد
هر سري توي يه آخور ميچميد
هر كسي كارِ خودش بارِ خودش آتيش به انبارِ خودش
هر كسي گليمِ خودْشُو بايد از آب بكشه
هر كسي كلاه خودْشُو بگيره باد نبره
هر كي بايد بخوره اگه نه خودش خورده ميشه
هر كسي گرگ بشه
اونقده گرگ
كه حتّي گرگاي راسراسكي هم
جا بخورن
وا بمونن
برن و با برّهها صيغهي دوستي بخونن
توبهاي كنن كه مرگ توش نباشه
با خدا واردِ دردِ دلك و گِله بشن
سگاي گَله بشن
...
توي اين حال و هوا
يه روزِ باروني سرد و سياه
كه همه لم داده بودن پاي آتيش، تو لحاف
داروي خوابآورِ دخترِ شاهِ پريون خورده بودن
خواب! چه خوابي! انگاري مرده بودن!
يه دفه پيچيد دوباره تو هوا
صداي خيسِ پرنده تا خدا:
”آدما! آي آدما!
تا كي اينجوري نشستن!؟ تا به كي!؟
پرِ پروازُو شكستن!؟ تا به كي!؟
آخه از قند و قفس سير نشدين!؟
از خور و خواب و هوس خسته و دلگير نشدين!؟
آخه بس نيس ديگه حرفِ اين و اون!؟
كيكيَك يا چيچيَك يا كه فلون!؟
پهلوون پنبهي اخلاق شدن!؟
توي رجّالهگري طاق شدن!؟
روي آيينهي جون پردهكشي!؟
درِ دالونكِ دل نردهكشي!؟
آدما! آي آدما!
شماها رُو به خدا!
پرِ پروازِ شما رُو چي شكست!؟
لبِ آوازِ شماها رُو چي بست!؟“
آتيش از هر طرف اومد رو سرش
سنگ و چوب
فحش و فغون
داد و هوار
توي بارون ميپريد امّا پرنده، بيقرار
صدا با خون قاطي شد
خون با بارون قاطي شد
توي بارونكِ خون
توي اون رنگينكمون
پر ميزد ناله كنون:
”آدما! آي آدما!“
آدما پاك همه ديوونه شدن:
”بزنيدش نپره!
پردهها رو ندره!
بالشو نشون برين!
اونو از هم بدرين!
صداشُو گِل بگيرين!
صداشُو گِل واق و واق!
واق و واق و واق و واق!“
- سگه اومد درِ لونه
با نگاهِ پر سؤال
بُهْتِشُو تكوند و رفت -
يهوي پرنده افتاد رو زمين
”آدما!... آي!... آدما!...“
نعرهها رفت به هوا:
”حالشُو خوب جا اُورديم، مگه نه؟
پايين از بالا اُورديم، مگه نه؟
ديگه تا اون باشه زرزر نكنه!
قصّهي محبّت و مهر نكنه!
آخه پرواز مگه نون و آب ميشه!؟
آخه آواز مگه جاي خواب ميشه!؟“
بعدشَم يكي يكي
پا گذاشتن رو پرنده
پركشيدن
تو لحاف
سينههاشون همه صاف
داروي خوابآورِ دخترِ شاهِ پريون
كيكيَك با بيبي جون
...
ادامهي شعر در پايين
كمكَمك خواب توي پوستش نميگنجيد و
ميپاشيد تو هوا
طفلكي بچه چشاش رو هم و
روحش خيسِ خيس
پرسه ميزد زيرِ بارونِ خدا
روبهراه بود ديگه كاروانِ خواب
نه تكوني، نه صدايي، نه شتاب
مثِ حركت تو بيابونِ يه قاب
بچّه پلكاشُو گشود
ديگه توي قاب نبود
تنشُو رسوند به روح
جايي كه پرنده مونده بود بهجا
تا نشس، ابرِ نگاش تو هم دويد
يه چيزي تو مَلمَلِ دلش خليد
تو گلوش چيزَكي جابهجا شكست
دلشُو اَتو چشاش آسه تكوند
اونقده تا تو تنش هيچي نموند
...
يه دفه اَ پسِ اشك
يه پرنده پركشيد
نگاه كرد روي زمين
طفلكي هيچي نديد
اولش يه كمي هاج، يه كمي واج
بعد يهو خنده كشيد پر رو لباش
گريه ماسيد تو نگاش
سركشيد تو آسمون
يه پرنده پَرزَنون
صداش هي دورتر و دور:
”آدما! آي آدما!
پرِ پروازِ شما رو چي شكست!؟
لبِ آوازِ شماها رو چي بست!؟
آدما!
آي!
آدما!“
علي بداغي