سلام اي از تبارِ خستهي من!
پرستوي اسيرِ سنگ و آهن!
قرارِ ما و باران، روزِ جمعه
به يادِ بيقراريهاي بهمن
علي بداغي
اينك تو و من، ترانهاي بهتر از اين؟
گردآمدِ عاشقانهاي بهتر از اين؟
ابري ست نگاهمان، خجالت نكشيم!
بارانكِ بيبهانهاي بهتر از اين؟
علي بداغي
كم بگو ”من“ ، اين منِ ابليسِ با ”ما“ دشمن است
هرچه بدبختي در اين دنياست كارِ اين ”من“ است
هر ”من“ي آتشْبيارِ معركهي اهريمن است
جز ”من“ ِ ”بهمن“ كه الحق در خورِ آبهمن است
علي بداغي
من ... نه! ”ما“! از نسلِ انگار از دماغِ فيل افتادهستِ ”من“، ما خستهايم
من ... نه! ”ما“! در به روي نسلِ دائم دشنه در جيب و به لب لبخندِ ”من“، ما بستهايم
من ... نه! ”ما“! راستي رحمت به شيرِ گاوِ مادرمرده، الّا ”ما“ ندارد بر زبان
”ما“ ... آري ”ما“! به پاسِ بيقراريهاي بهمن، با قرارِ ”دوستت دارم“ به هم پيوستهايم
علي بداغي
ايلِ در تاريخِ تنهايي به جرئت بيبديل!
ايلِ رنجشهاي زود و گريههاي بيدليل!
نسلِ ”ما“ در انتظارِ پاسخِ نسلِ ”من“ است:
خانعموي ما كجا، اين جا كجا، ايلِ جليل؟
علي بداغي
كاش قومِ عاشقان هم سرزميني داشتند
تا مگر اسطورههاشان را در آن ميكاشتند
راستي! بابا! عمو بهمن كجا، اين جا كجا!؟
بخشي از تاريخِ ما را سرسري انگاشتند
علي بداغي
بنْگ بُكُن ايلِنه هَم با بُهار محرمِ اين قومِ ندارد قرار!
هيمه بِنِه هَم مِنِ چاله دِلا سرد شده وارِ نياكانِ ما
مر تو بِشُگْني به غَريوي زِنو عشق به دلها بدهد رنگ و بو
نهْل وِل اُبوهه سَرْاَوْسارِمون وحشتمان بازكشد تا جنون
علْق نَداره تَوِ حَرْفا تُونه درد به دوشِ دلِ عاشق بنه
لحْد بُكُن او دلِ دالِنْجِتِه بلكه بفهمد كرِ دنيا چته
ار بِشِرَقْني و زِنو دَرْوَني خوشهي ”ما“ سر كشد از هر ”من“ي
اوْرِ تياته بِتُرُكْن و بِوار تا بهسرآيد عطشِ انتظار
لوْدَگِه دارِه زَنِه زَرْده هَني يخ زده تاراز ز بيبهمني
ديمه نيا وا خُو كه واكِل زَنِه اسب، تو را ميطلبد، يكتنه
يادِ تُو تَشْ وَنْدِه بِه باوينِهها رستمِ دلنازكِ آيينهها!
نشْتْ بيَشْنِنْ تُونه اي روزِگار يوسُفِ ”ما“ را به ”زليخا“ چه كار!؟
علي بداغي
به پاسِ هر قطرهْ اشك و
تسلْاي دلِ انبوهِ بهماتمْبرخاستگانِ بيناموآوازه
در فِراقِ آن خَلوتْگُزينِ بيهمْطرازوآوازه
كه ابري بود و
بر باغِ احساساتِ ما باريد
باريد
باريد
...
تا شكوهِ شگفتِ شكوفهي عشق
در خشكْْْنشينِ چشمهسارانِ چشمهاي هميشهمشكوكمان
تَر گشت.
و دريغا!
دريغا دريغ!
مهربانْ بهارا كه بهمن بود!
و گداي دلگرفتهي پاييز
از درِ سبز و بيچفتوبستِ احساسش
چه دستِپُر
برگشت!
علي بداغي
بعضيها
به هيچ كس تعلّق ندارند و
به همه
مِثلِ بهمن.
بعضيها
به هيچ كس
تعلّقِ خاطر ندارند و
به همه
مثل بهمن.
بعضيها
بازتابِ
بغض و
بيقراريهاي غريبِ يك قوماند
خسته از غبارِ قرون
مثل بهمن.
بعضيها
من و تو را
كه بر سفرهي حقيرِ روزمرِگي
وِلو شدهايم
ازجاميكَنند و
پَر ميدهند و
كجاها كه نميبَرند!
مثل بهمن.
بعضي ها
چند صباحي
فقط چند صباحي
براي دلِ تنگِ ديگران و
جيبِ گشادِ خويش
ميخوانند و
نِميمانند
مثل خيليها.
و بعضيها
يك عمر
يك عمر آزگار
نجيبانه
براي دلِ پاكْ بيچِرامبتلاي خويش
ميخوانند و
ميمانند
مثل بهمن.
و سرانجام
اين كه
بعضيها
همين حالا
درست همين حالا
جسمشان از اين پايين و
روحشان از آن بالا
قلندرانه
در ما درمينگرند و
تسليت ميگويند
مثل بهمن
آ بهمن
آه! بهمن!
علي بداغي
بيتابترين معنيِ باران بودي
هموارهغريبِ اين دياران بودي
مخملتر از آهنگِ صدايت كه شنيد؟
نجواگرِ بغضِ بيقراران بودي
علي بداغي
خواندي و انگشتبهدندان شديم
عاشقِ بابونه و باران شديم
دلخوشيِ ما به صداي تو بود
باز، يتيم و ول و ويلان شديم
علي بداغي
تارَكِ تاراز،تَرَك خورده بود
كبك به اشكَفت پناهبردهبود
ابر، سراسيمه، فقط ميگريست
ايلِ بزرگي، به شبي، مُرده بود
علي بداغي
بغضِ غريبانهي گلها شكست
پشتِ سرِ فاجعه پلها شكست
ابر از البرز به تاراز رفت
پشتِ همه ساز و دهلها شكست
علي بداغي
امشب چه غريبِ كوچهي من شدهام
تاريكترين معنيِ روشن شدهام
بر خاك نشسته زيرِ باراني تند
دلْتنگِ ترانههاي بهمن شدهام
علي بداغي
تا مگر گُل بدهد بوتهي خار
پاره ابري شد و نگرفت قرار
پس، به سنگش ننويسيد، مگر:
”ايلِ بابونه و باران و بهار“
علي بداغي
خسته از اين دايرهي دلْگسل
دخمهي دنياي دروغ و دغل
خرد و خراب آمدهام روي خاك
تا بگشايي تو به رويم بغل
علي بداغي
تو از ايل و تبارِ آب بودي
زلالِ چشمهي مهتاب بودي
چرا وقتي خدا هم گريه ميكرد
تو در قابِ غريبي خواب بودي
علي بداغي
آمد و پروانه زنو جان گرفت
كوچهي گُل ها سروسامان گرفت
پنجرهي ابريِ دل را گشود
تا همه جا بوي بهاران گرفت
علي بداغي
ز چشمانِ بهرام و تارا ببار
بر آلامِ سكّينه مرهم گذار
بشو - گَر به ما رخصتي مهر،داد -
دلم را ز بهمن به اسفند،يار
علي بداغي
با وسوسه هاي اهرِمن دشمن شد
تا تَك اَبَر اَختري چنين روشن شد
در سايهي آسمانيِ رستمِ عشق
بر رخشِ ترانه تاخت تا بهمن شد
علي بداغي
تا غولِ غريبِ قصّهها بر در زد
هر گوشهي شب ستارهاي بر سر زد
بهمن مَهِ مهرِ آذرْآبادْدلان
آدينهي بارانيِ آبان پر زد
علي بداغي
- من از بيغوله مي آيم،و خسته - مُ زِ دارا بِه سا يَك دي نِشَسته
- من از اشك و نگاه هاي مچاله - مُ زِ مالا كِل و اَيلاقِ گالِه
- من از قلبِ غروبِ غربت و درد - مُ زِ هُمساگَري باوينه و بَرد
- من از آن سوي ديوارِ تنفر - مُ زِ بالِ اَو و بارونِ شُرشُر
- من از عقل و سلام از روي عادت - مُ زِ پُي ليوِه بيدِن تا قيامَت
- من از خاكسترِ احساس و،هِن هِن - مُ زِ انگِشتِ سُحْرِ سينه بَهمِن
- من از ... - بِلْ وا اَمون،دارِن زَنِن ساز اِبو هَم باز وُرْگَردي بِه تاراز