تماشا را
اگر طاقت نداري
- كه داري -
چرا در خلوتم پا ميگذاري؟
آسمان، ابري و، من، منتظرِ بارانم
سخت دلواپسِ اين بازيِ بيپايانم
دشنه ميبارد و دشنام! به دادم برسيد!
گربهي ـ ماندهزيكشيرْبهجا ـ ايرانم!
با كينه ميانهاي نداريم و ... سلام!
جز عاطفه خانهاي نداريم و ... سلام!
هر كس به بهانهاي در اين جا بند است
جز عشق بهانهاي نداريم و ... سلام!
ابرها را لحظهاي تنپوش كن!
گوشهايت را ببند و گوش كن!
دوستت دارم! صدايم ميرسد؟
لعنتي! «من!» را دمي خاموش كن!
خدا، يعني نگاههاي تَرِ ما
دلِ پروانهدرخونپرورِ ما
خدا، يعني دعاي خيرِ پرواز
براي آن كه ميچيند پرِ ما
شبيخون برزند گر بر دلِ ما
به يغما ميرود اين حسِّ زيبا
اگر خواهانِ خوارزمِ خدايي
نگيري دستِ كم چنگيزِ ”من!“ را
بيا باران كه حالِ ما خراب است
فقط حرفِ زمين حرفِ حساب است
تمامِ پردهها افتاده، باران!
بيا، دستم به دامانت، ثواب است
مسيح؟ سوشيانت؟ مهدي؟ يار؟ آقا؟
ندارم من به نامت كار، آقا!
در اين بازي دمارِ دل درآمد
نقاب از روي ما بردار، آقا!
پرسيد: ”كجاي اين خرابْآبادي؟“
گفتم: ”تهِ بنبستِ ندارد شادي!“
پرسيد: ”دواي تو؟“ و بغضم تركيد:
”يك لقمه خدا و جرعهاي آزادي“
ضحّاك، ظهورِ عكسِ اهريمنِ ما ست
تنديسِ ابوالهول، طنينِ تنِ ما ست
بر دامنِ دروازهي اسطوره ببين
اسبِ تروا، كنايتي از ”من!“ ِ ما ست
كاش از بارانِ بحران ميگذشت
از سوناميهاي عصيان ميگذشت
تايتانيكِ باشكوهِ قلبِ ما
از كنارِ صخرهي نان ميگذشت
يادِ ”جز باران نياموزي!“ بهخير!
”آتشي جايي نيفروزي!“ بهخير!
آتش از گهوارهها گُرميكشد!
يادِ مادرهاي ديروزي بهخير!
يك طرف، آباديِ اخفشنشين
يك طرف، انكارِمطلقكردهزين
روي برگردان، خداي نازنين!
آدمِ عصرِ تمدّن را ببين!
عود را باوركنم يا كود را؟
كينه يا بايد خدايي بود را؟
مرجعِ تقليدِ من قلب شما
برف را باوركنم يا دود را؟
دلت آسماني كه شد،عاشقي
پُر از پهلواني كه شد،عاشقي
جوابت به هر كَلكَلِ روزگار
«فقط مهرباني!» كه شد،عاشقي
بيا رخشِ دل را زنو زين كنيم
به جمشيدِ «من يا تو!» نفرين كنيم
فريدونِ «ما!» را به «نفرت بس!»ي
مداواي اين زخمِ چركين كنيم
گفتم كه مگر شعري شيوا و شهين باشد
تا باعثِ تسكينِ اين خستهترين باشد
كوشيدم و بيخود بود، رفتم به درِ خواجه:
”كِي شعرِ تر انگيزد خاطر كه حزين باشد؟“
گذشت آن سالهاي پرترانه
كه عاشق ميشد آدم، بيبهانه
تمامِ كوچهها دفترچهاي خيس
پر از پيكان و قلبِ كودكانه
خيابانها به يك جا ميرسيدند
به بيبنبستِ احساس و فسانه
نه زنجير و نه آژير و نه قفلي
تمامِ خانهها چون قهوهخانه
لبِ هر چينه و ايوان و بامي
كبوترْبچّهاي ميكرد لانه
نگاهِ مادران از جنسِ باران
پدرها، سبزهايي بيكرانه
سلامِ هر كسي بوي خدا داشت
و شعر از هر طرف ميزدجوانه
نه دعوايي سرِ دنيا و دين بود
نه نفريني به نامردِ زمانه
بيا باران و مهمانِ دلم شو
كشيده آتش از هر سو زبانه
بپاشان چكّه شعري روي قلبم
كه زخمي باز نگشايد دهانه
نگاهِ كودكم ميگويدم:”هيس!“
و تيري ميكند در من كمانه
كه او هم مثلِ من روزي بگويد:
”گذشت آن سالهاي پرترانه!“
علي بداغي
ساختن نام با حروفِ اوّلِ مصراعها را توشيح ميگويند.
توشيحهاي كتابهاي چاپشده:
ﻣهربان
ﻟبخند بيآلايشت
ﻳاسِ احساس مرا بر صخرههاي سنگيِ سرما شكوفا ميكند
ﻧوبرِ نابِ نگاهت
انتظارم را چه زيبا ميكند!
ﺳالهاي پرسه در پسكوچهي باران و
رنگارنگِ رويا در ملسْخوانانِ ناقوس و اذان
ﻳادش بهخير!
ﻧغمههاي غنچهي داوديِ دل در كنارِ هفت سين و پاي سرو و ...
ﻫايهاي رفته بر بادش بهخير!
ﺳادهاي و
ﻋابرِ هي سربهزيرِ كوچهي باران و حسّي نازنين
ﻳك بغلْ ياسِ سپيدي
در سكوتِ سربيِ سردِ بلااحساسِ سنگ و سازه و ساروج و سيمان و ...
ﻫمين
ﺻدامان ميكند باران
ﺑبين ديوانه دنيايي ست!
ﺍگر ... امّا ... چه رويايي ست!
ﻣجالِ عشق
ﻳا
ﺗكرارِ چندشناكِ خود چون لاكپشتي گِردِ مشتي”حيف!“؟
رويا هم تماشايي ست
از باران بپرس و ياكريمكها
ﻣلالي نيست - يعني نيست ديگر جاي شكوايي
رفاقت همچنان چون كاخِ سردرآسمانِ قصّههاي كودكي گرم است و رويايي
جز اين كه بي تو،شهبانوي شبهاي شهابانگيز،گاهي مينشينم زيرِ باران و ...
از اخترهاي خيس و خسته و سردرنشيبِ شيوني خاموش ميپرسم:
ﻧميآيي؟
بيتابترين معنيِ باران بودي
ﻫموارهغريبِ اين دياران بودي
ﻣخملتر از آهنگِ صدايت كه شنيد؟
ﻧجواگرِ بغضِ بيقراران بودي
شايد ز شب و اشاره ميشد پرسيد
هر بار ز استعاره ميشد پرسيد
ﻟﺍ يوصَف و ليك يُدرَكِ چشمت را
از حيرتِ يك ستاره ميشد پرسيد
باز اين دلِ پارهپاره افتاد و نمرد
از شانهي يك ستاره افتاد و نمرد
با اين دلِ ديوانه چه كردي اي عشق
كز اين همه استعاره افتاد و نمرد
مهتاب شبي دوباره پيدايم كرد
روياي رهايي شد و رسوايم كرد
يلداي دلم بود و خيالي خالي
موّاجترين معنيِ دريايم كرد
ﻣﻌﺼومترين معنيِ عصياني تو
ﻫامونِ نشسته زيرِ باراني تو
ﺳجّادهي خيسِ انتظارت يعني
از ايل و تبارِ بيقراراني تو
ول كن دلِ ديوانه گريبان مرا
ﻳﻌﻘﻮﺏ نكن رستمِ چشمان مرا
دستِ منِ درمانده به دامانت،دل!
از بيخ نكن بوتهي ايمان مرا
ﻓرياد نزن،فاصلهها ميشنوند
روياهايت را به دمي ميدروند
ﮔل باشي و گريه باغبانت باشد
ﻟاهوت گريزان به لبت ميگروند
ﻧاقوسِ غريبِ سهرهساراني تو
از نسلِ بلافصلِ هَزاراني تو
رهتوشهي كوچ تا بهاراني تو
همسايهي سربهزيرِ باراني تو
ﻣيناي دلت غروب را ميماند
وقتي كه غريبانهي غم ميخواند
ﻧقّاشِ نگاهِ ماندهدرترديدت
انگار تمام قصّه را ميداند
ﻧمناكترين ترانهي انساني
ﺟوبارِ هميشه جاريِ عرفاني
ﻣيخانهي معصومِ نگاهت يعني
ﻫموارهخرابِ كوچهي باراني
ﺳرد است؟ چراغِ گريه را روشن كن
ﻣاهوتِ گذشته را كمي بر تن كن
ﻳادت نرود خاطرم ار ميخواهي
ﻫر خاطره را هزار پيراهن كن
ميآيي و پروانهترين مهماني
در پيلهي پاكِ پيكرم پنهاني
ﻳادآورِ ريشههاي تاريخيِ من
از جنسِ بهار و بوسه و باراني
هي منتظرِ حضرتِ فردا بوديم
اين گونه نميماندِ دنيا بوديم
در هيئتِ تحريريهي تنهايي
ﻳك عمر،قلمْبهمزدِ رويا بوديم
آرامشِ آيههاي انساني تو
ﻳاسِ تهِ كوچهباغِ عرفاني تو
دروازهي سبزِ آسمانِ احساس
از طايفهي شاعرِ باراني تو
ﺷاعر نه،كه نقّاشِ تماشاي توام
ﺑارانِ نفسگيرِ نفسهاي توام
ﻧيليتَرَك از ترانهي چشمانت
ﻣرطوبترين مصرعِ معناي توام
ﺑاراني و من خيسِ نفسهاي توام
هي راهيِ آباديِ روياي توام
ﻳاسي تو و سينهام قدمگاهِ غمت
ﻧقّارهزنِ شعرِ تماشاي توام
آرامشِ چشمت چه خيالانگيز است
ﺗركيبِ بهار و اندكي پاييز است
ﻧجواي نجيبانهي انگشتانت
از شُرشُرِ عاشقانهها لبريز است
زلالِ جاريِ احساس و شوري
هنوزي از غزلزارِ حضوري
رها در كهكشاني بيسرآغاز
الم نشرح ...تر از آياتِ نوري
ﺷكوه شمع را باور نداري
ﻫواي سوختن در سر نداري
رفو كن بالهاي كودكي را
ﻫميشه فرصتي ديگر نداري
ﻧگاهت چكچكِ ”أَمَّن يُجيب ...“ است
ﺳرابُستانِ احساسي عجيب است
ﯾقين دارم كه قرمزناكِ قلبت
ﻣدارِ امنِ عذرايي نجيب است
ﻣلايم مثل ضربْآهنگِ باران
ﺣريرِ نازكِ انجيل و قرآن
ﻣدارِ خاطراتي خيس و خاموش
دروني ابري و نامي فروزان
ﭘرستوي قشنگِ قصّههايي
رها در پهنهي پاكِ خدايي
ﻳقينِ ”دوستت دارم“،ولي نه!
امانتدارِ نازِ كبريايي
ﺑلاترديدِ احساسي اصيلي
ﻫنوزِ بغضهاي بيدليلي
ﻳكي بودِ قشنگِ قصّهي عشق
ﻧقاهتگاهِ دلهاي عليلي
بهارم باورم باغم بهينم
هواي هايهايي اين چنينم
يقينِ دوستتدارم ... ولمكن
نميآيدكلامِ آخرينم
ﺣضوري از زلالِ كوثري تو
ﻣناجاتِ گلِ نيلوفري تو
ﻳقينِ ياكريمي زيرِ باران
ﺩل از جنسِ رضاي مادري تو
ﺣضورش پارگيها را به هم دوخت
از اين دنيا بهجز باران نيندوخت
ﻣگر كارون چه گفت آن شب،كه حامد
دلِ هيبيقرارش اين قدَر سوخت؟
فصلِ سرما و سكوت و انتظار
اسبِ احساسات و از هر سو حصار
طرح و تصوير و خيال و خاطره
مه اگر ميرفت ... شايد آن سوار ...
آب يعني آبيِ آوازِ تو
ﺫرّههاي زندگي در نازِ تو
ﻳاد كن از كشتيِ چشمانِ من
ﻧيستش جا غيرِ باراندازِ تو
زورقِ زيباي تنهايي تويي
ﻫمسفر با روحِ رويايي تويي
رقصِ اعجابآورِ رنگينكمان
ﻫفتْپشتِ شورِ شيدايي تويي
ﺳيماي تو سجّادهي هر جانوري نيست
ﻳاسِ نفَست سايهي هر رهگذري نيست
ﻣوّاجِ نگاه تو - بپرس از همه عالم -
ارزانيِ هر زورقِ زهتاببري نيست
ﺑرگي و،من محوِ تماشاي تو
ﻳاسي و،باغِ نفَسم جاي تو
ﺗردِ نگاهت همهي هستيام
ﺍبري و،من عاشق دنياي تو
زندگي، شورِ شقايق در همين شعرِ من است
هاجوواجِ طفل در بحبوحهي گُل دادن است
راست ميگويم به جانِ باد و باران! زندگي
هايهايِ شاعري در ماتمِ يك سوسن است
ﺑرايم صدايت سبكباري است
ﻫمآغوش هر خواب و بيداري است
دلم را تو روشنترين آيهاي
اگر آسمان،تار و تكراري است
در امنِ دلت پر زنانِ هزار
ﺑهينْ باورِ ”دوستم داري“ است
در آغوشِ چشمت بخوابان مرا
از انديشههايم جنون جاري است
ﻏريبانه در خود فروريختم
ﻳواشم بزن زخمهها كاري است
ﻣاهي و من محوِ تماشاي تو
ﻫوري و من هُرمِ نفَسهاي تو
راهي و من عابرِ تنهاي تو
ﻧسترﻧي سينهي من جاي تو
وهمي و من در پيِ معناي تو
ﺷﻌري و من شُرشُرِ شيواي تو
همواره زلالِ چشمهساراني تو مهتابيِ كوچهي هَزاراني تو
ﻳادآورِ نور و نغمه و نيلوفر ﻓوّارهي رنگينِ بهاراني تو
روياي رها در آسمانهايي دور ﺗنديسِ بلورِ بيقراراني تو
از هر نفَست ترانهاي ميرويد وسواسِ شكوهِ آبشاراني تو
در واژه نميگنجي و خود ميداني ﻧاگفتهتَرين قصّهي باراني تو
آمدي و سنگ صبورم شدي ﻓرْوَهَرِ شادي و شورم شدي
زندگيام ظلمتِ يخبسته بود رقصِ شگفتآورِ نورم شدي
ابريِ قلبم سرِ باران نداشت ﺷرشرِ شريانِ شعورم شدي
داشتم از شبپره پُر ميشدم ﻳوسفِ زيباي ظهورم شدي
ﻫر نفسم شك به دري ميكشيد دبدبهي آتشِ طورم شدي
ﺑه چشمم چشمهي آب حياتي ﺣضور دايمِ حسِّ نجاتي
ﻫواي پرسه در رويا و باران ﻣدارِ امن و بازِ خاطراتي
ز يُمنِ”كَلّميني يا حميرا ﻳقينِِ رَستن از هر كيش و ماتي
اگر گاهي دل از دنيا بگير رگم را بيدريغِ التفاتي
دلم تا با علي،زهرانورد است اگر كفر است ميگويم،صلاتي
ﺑليطا و كُنارا تيبهرَهْتِن
ﻫني مَنْديرِ او ري جورِ مَهْتِن
ﻣگُو وابا گُل و مالا نيايي
ﻧيَشْنِن،تيرَهِ شال و كُلَهْتِن
ﺣونهخراوِ غَمِه و،بي كَسِه ﻣرْ دِلِمون بَرْدِه؟ خُدا! دي بَسِه
اوْرُيي بَرْدَم اِرِه مَرْ دِل چِنِه دسْت به خِفْتِسْ هَمه دَم غَم بِنِه
ﻣرْدِه سَرِ مُرْدِه و،غَم،بارِ غَم دنْگْ دِراوُرْدِه وابامون سِتَم
دي نَتَرِه دِل كُنِه هِي دي وُلا ﻳا كه بُكُشْ يا كه بُگُشْ زي وُلا
علي بداغي
بر من كه صبوحيزدهام، خرقه حرام است
اي مجلسيان! راهِ خرابات كدام است؟
حضرت سعدي(سلام الله عليه و علي من اليه)