تبليغاتX
ديندامال
ادبیات

 

 

تماشا را

اگر طاقت نداري

- كه داري -

چرا در خلوتم پا مي‌گذاري؟

 

 

 

آسمان، ابري و، من، منتظرِ بارانم

سخت دلواپسِ اين بازيِ بي‌پايانم

دشنه مي‌بارد و دشنام! به دادم برسيد!

گربه‌ي‌ ـ‌‌ مانده‌زيك‌شيرْبه‌جا ـ ايرانم!

 

 

 

 

با كينه ميانه‌اي نداريم و ... سلام!

جز عاطفه خانه‌اي نداريم و ... سلام!

هر كس به بهانه‌اي در اين جا بند است

جز عشق بهانه‌اي نداريم و ... سلام!

 

 

ابرها را لحظه‌اي تن‌پوش كن!

گوش‌هايت را ببند و گوش كن!

دوستت دارم! صدايم مي‌رسد؟

لعنتي! «من!» را دمي خاموش كن!

 

 

خدا، يعني نگاه‏هاي تَرِ ما

دلِ پروانه‏درخون‏پرورِ ما

خدا، يعني دعاي خيرِ پرواز

براي آن كه مي‏چيند پرِ ما

 

 

شبيخون برزند گر بر دلِ ما

به يغما مي‌رود اين حسِّ زيبا

اگر خواهانِ خوارزمِ خدايي

نگيري دستِ كم چنگيزِ من!“ را

 

 

بيا باران كه حالِ ما خراب است

فقط حرفِ زمين حرفِ حساب است

تمامِ پرده‌ها افتاده، باران!

بيا، دستم به دامانت، ثواب است

 

 

مسيح؟ سوشيانت؟ مهدي؟ يار؟ آقا؟

ندارم من به نامت كار، آقا!

در اين بازي دمارِ دل درآمد

نقاب از روي ما بردار، آقا!

 

 

پرسيد: ”كجاي اين خرابْ‌آبادي؟“

گفتم: ”تهِ بن‌بستِ ندارد شادي!“

پرسيد: ”دواي تو؟“ و بغضم تركيد:

”يك لقمه خدا و جرعه‌اي آزادي“

 

 

ضحّاك، ظهورِ عكسِ اهريمنِ ما ست

تنديسِ ابوالهول، طنينِ تنِ ما ست

بر دامنِ دروازه‌ي اسطوره ببين

اسبِ تروا، كنايتي از من!“ ِ ما ست

 

 

كاش از بارانِ بحران مي‌گذشت

از سونامي‌هاي عصيان مي‌گذشت

تايتانيكِ باشكوهِ قلبِ ما

از كنارِ صخره‌ي نان مي‌گذشت

 

 

يادِ ”جز باران نياموزي! به‌خير!

”آتشي جايي نيفروزي! به‌خير!

آتش از گهواره‌ها گُرمي‌كشد!

يادِ مادرهاي ديروزي به‌خير!

 

 

يك طرف، آباديِ اخفش‌نشين

يك طرف، انكارِ‌مطلق‌كرده‌زين

روي برگردان، خداي نازنين!

آدمِ عصرِ تمدّن را ببين!

 

 

عود را باوركنم يا كود را؟

كينه يا بايد خدايي بود را؟

مرجعِ تقليدِ من قلب شما

برف را باوركنم يا دود را؟

 

 

دلت آسماني كه شد،عاشقي

پُر از پهلواني كه شد،عاشقي

جوابت به هر كَل‌كَلِ روزگار

«فقط مهرباني!» كه شد،عاشقي

 

 

بيا رخشِ دل را زنو زين كنيم

به جمشيدِ «من يا تو!» نفرين كنيم

فريدونِ «ما!» را به «نفرت بس!»ي

مداواي اين زخمِ چركين كنيم

 

 

گفتم كه مگر شعري شيوا و شهين باشد

تا باعثِ تسكينِ اين خسته‌ترين باشد

كوشيدم و بي‌خود بود، رفتم به درِ خواجه:

”كِي شعرِ تر انگيزد خاطر كه حزين باشد؟“

 

 

 

 

 

 

 

گذشت آن سال‏هاي پرترانه

كه عاشق مي‏شد آدم، بي‌بهانه

تمامِ كوچه‏ها دفترچه‏اي خيس

پر از پيكان و قلبِ كودكانه

خيابان‏ها به يك جا مي‏رسيدند

به بي‏بن‏بستِ احساس و فسانه

نه زنجير و نه آژير و نه قفلي

تمامِ خانه‏ها چون قهوه‏خانه

لبِ هر چينه و ايوان و بامي

كبوترْبچّه‌اي مي‌كرد لانه

نگاهِ مادران از جنسِ باران

پدرها، سبزهايي بي‌كرانه

سلامِ هر كسي بوي خدا داشت

و شعر از هر طرف مي‏زد‏جوانه

نه دعوايي سرِ دنيا و دين بود

نه نفريني به نامردِ زمانه

بيا باران و مهمانِ دلم شو

كشيده آتش از هر سو زبانه

بپاشان چكّه شعري روي قلبم

كه زخمي باز نگشايد دهانه

نگاهِ كودكم مي‏گويدم:”هيس!“

و تيري مي‏كند در من كمانه

كه او هم مثلِ من روزي بگويد:

”گذشت آن سال‏هاي پرترانه!“

 

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:0  توسط بداغی 

 

 

ساختن نام با حروفِ اوّلِ مصراع‌ها را توشيح مي‌گويند.

توشيح‌هاي كتاب‌هاي چاپ‌شده:

 

هربان

بخند بي‏آلايشت

اسِ احساس مرا بر صخره‏هاي سنگيِ سرما شكوفا مي‏كند

وبرِ نابِ نگاهت

انتظارم را چه زيبا مي‏كند!

 

ال‏هاي پرسه در پس‏كوچه‏ي باران و

رنگارنگِ رويا در ملسْ‏خوانانِ ناقوس و اذان

ادش به‏خير!

غمه‏هاي غنچه‏ي داوديِ دل در كنارِ هفت سين و پاي سرو و ...

اي‏هاي رفته بر بادش به‏خير!

 

اده‏اي و

ابرِ هي سر‏به‏زيرِ كوچه‏ي باران و حسّي نازنين

ك بغلْ ياسِ سپيدي

در سكوتِ سربيِ سردِ بلااحساسِ سنگ و سازه و ساروج و سيمان و ...

مين

 

دامان مي‏كند باران

بين ديوانه دنيايي ست!

گر ... امّا ... چه رويايي ست!

 

جالِ عشق

ا

كرارِ چندشناكِ خود چون لاك‏پشتي گِردِ مشتي”حيف!“؟

رويا هم تماشايي ست

از باران بپرس و ياكريمك‏ها

 

لالي نيست - يعني نيست ديگر جاي شكوايي

رفاقت هم‏چنان چون كاخِ سردرآسمانِ قصّه‏هاي كودكي گرم است و رويايي

جز اين كه بي تو،شهبانوي شب‌هاي شهاب‌انگيز،گاهي مي‌نشينم زيرِ باران و ... 

از اخترهاي خيس و خسته و سردرنشيبِ شيوني خاموش مي‏پرسم:

مي‏آيي؟

 

بي‌تاب‌ترين معنيِ باران بودي

مواره‏غريبِ اين دياران بودي

خمل‏تر از آهنگِ صدايت كه شنيد؟

جواگرِ بغضِ بي‏قراران بودي

 

شايد ز شب و اشاره مي‌شد پرسيد

هر بار ز استعاره مي‌شد پرسيد

ﺍ يوصَف و ليك يُدرَكِ چشمت را

از حيرتِ يك ستاره مي‌شد پرسيد

 

باز اين دلِ پاره‌پاره افتاد و نمرد

از شانه‌ي يك ستاره افتاد و نمرد

با اين دلِ ديوانه چه كردي اي عشق

كز اين همه استعاره افتاد و نمرد

 

مهتاب شبي دوباره پيدايم كرد

روياي رهايي شد و رسوايم كرد

يلداي دلم بود و خيالي خالي

موّاج‌ترين معنيِ دريايم كرد

 

ﻌﺼوم‏ترين معنيِ عصياني تو

امونِ نشسته زيرِ باراني تو

جّاده‏ي خيسِ انتظارت يعني

از ايل و تبارِ بي‏قراراني تو

 

ول كن دلِ ديوانه گريبان مرا

ﻌﻘﻮﺏ نكن رستمِ چشمان مرا

دستِ منِ درمانده به دامانت،دل!

از بيخ نكن بوته‏ي ايمان مرا

 

رياد نزن،فاصله‏ها مي‏شنوند

روياهايت را به دمي مي‏دروند

ل باشي و گريه باغبانت باشد

اهوت گريزان به لبت مي‏گروند

 

اقوسِ غريبِ سهره‏ساراني تو

از نسلِ بلافصلِ هَزاراني تو

ره‏توشه‏ي كوچ تا بهاراني تو

همسايه‏ي سربه‏زيرِ باراني تو

 

يناي دلت غروب را مي‏ماند

وقتي كه غريبانه‏ي غم مي‏خواند

قّاشِ نگاهِ مانده‌درترديدت

انگار تمام قصّه را مي‏داند

 

 

مناك‏ترين ترانه‏ي انساني

وبارِ هميشه جاريِ عرفاني

يخانه‏ي معصومِ نگاهت يعني

مواره‏خرابِ كوچه‏ي باراني

 

رد است؟ چراغِ گريه را روشن كن

اهوتِ گذشته را كمي بر تن كن

ادت نرود خاطرم ار مي‏خواهي

ر خاطره را هزار پيراهن كن

 

مي‌آيي و پروانه‏ترين مهماني

در پيله‏ي پاكِ پيكرم پنهاني

ادآورِ ريشه‏هاي تاريخيِ من

از جنسِ بهار و بوسه و باراني

 

هي منتظرِ حضرتِ فردا بوديم

اين گونه نمي‏ماندِ دنيا بوديم

در هيئتِ تحريريه‏ي تنهايي

ك عمر،قلم‌ْبه‌مزدِ رويا بوديم

 

آرامشِ آيه‌هاي انساني تو

اسِ تهِ كوچه‌باغِ عرفاني تو

دروازه‏ي سبزِ آسمانِ احساس

از طايفه‏ي شاعرِ باراني تو

 

اعر نه،كه نقّاشِ تماشاي توام

ارانِ نفس‏گيرِ نفس‏هاي توام

يلي‏تَرَك از ترانه‏ي چشمانت

رطوب‏ترين مصرعِ معناي توام

 

اراني و من خيسِ نفس‏هاي توام

هي راهيِ آباديِ روياي توام

اسي تو و سينه‏ام قدمگاهِ غمت

قّاره‏زنِ شعرِ تماشاي توام

 

آرامشِ چشمت چه خيال‏انگيز است

ركيبِ بهار و اندكي پاييز است

جواي نجيبانه‏ي انگشتانت

از شُرشُرِ عاشقانه‏ها لبريز است

 

زلالِ جاريِ احساس و شوري

هنوزي از غزل‌زارِ حضوري

رها در كهكشاني بي‌سرآغاز

الم نشرح ...‌تر از آياتِ نوري

 

كوه شمع را باور نداري

واي سوختن در سر نداري

رفو كن بال‏هاي كودكي را

ميشه فرصتي ديگر نداري

 

گاهت چك‏چكِ ”أَمَّن يُجيب ...“ است

رابُستانِ احساسي عجيب است

قين دارم كه قرمزناكِ قلبت

دارِ امنِ عذرايي نجيب است

 

لايم مثل ضربْ‏آهنگِ باران

‌ريرِ نازكِ انجيل و قرآن

دارِ خاطراتي خيس و خاموش

دروني ابري و نامي فروزان

 

رستوي قشنگِ قصّه‏هايي

رها در پهنه‏ي پاكِ خدايي

قينِ ”دوستت دارم“،ولي نه!

امانت‏دارِ نازِ كبريايي

 

لاترديدِ احساسي اصيلي

نوزِ بغض‏هاي بي‏دليلي

كي بودِ قشنگِ قصّه‏ي عشق

قاهتگاهِ دل‏هاي عليلي

 

بهارم باورم باغم بهينم

هواي هاي‌هايي اين چنينم

يقينِ دوستت‌دارم ... ولم‌كن

نمي‌آيدكلامِ آخرينم

 

ضوري از زلالِ كوثري تو

ناجاتِ گلِ نيلوفري تو

قينِ ياكريمي زيرِ باران

ل از جنسِ رضاي مادري تو

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:55  توسط بداغی 

 

ضورش پارگي‌ها را به هم دوخت

از اين دنيا به‌جز باران نيندوخت

گر كارون چه گفت آن شب،كه حامد

دلِ هي‌بي‌قرارش اين قدَر سوخت؟

 

فصلِ سرما و سكوت و انتظار

اسبِ احساسات و از هر سو حصار

طرح و تصوير و خيال و خاطره

مه اگر مي‌رفت ... شايد آن سوار ...

 

آب يعني آبيِ آوازِ تو

رّه‌هاي زندگي در نازِ تو

اد كن از كشتيِ چشمانِ من

يستش جا غيرِ باراندازِ تو

 

زورقِ زيباي تنهايي تويي

م‌سفر با روحِ رويايي تويي

رقصِ اعجاب‌آورِ رنگين‌كمان

فتْ‌پشتِ شورِ شيدايي تويي

 

يماي تو سجّاده‏ي هر جانوري نيست

اسِ نفَست سايه‏ي هر رهگذري نيست

وّاجِ نگاه تو - بپرس از همه عالم -

ارزانيِ هر زورقِ زه‏تاب‏بري نيست

 

رگي و،من محوِ تماشاي تو

اسي و،باغِ نفَسم جاي تو

ردِ نگاهت همه‏ي هستي‏ام

بري و،من عاشق دنياي تو

 

زندگي، شورِ شقايق در همين شعرِ من است

هاج‌و‌واجِ طفل در بحبوحه‌ي گُل دادن است

راست مي‌گويم به جانِ باد و باران! زندگي

هاي‌هايِ شاعري در ماتمِ يك سوسن است

 

رايم صدايت سبكباري است

م‏آغوش هر خواب و بيداري است

دلم را تو روشن‏ترين آيه‏اي

اگر آسمان،تار و تكراري است

در امنِ دلت پر زنانِ هزار

هينْ باورِ ”دوستم داري“ است

در آغوشِ چشمت بخوابان مرا

از انديشه‏هايم جنون جاري است

ريبانه در خود فروريختم

واشم بزن زخمه‏ها كاري است

 

اهي و من محوِ تماشاي تو

وري و من هُرمِ نفَس‌هاي تو

راهي و من عابرِ تنهاي تو

سترﻧي سينه‌ي من جاي تو

وهمي و من در پيِ معناي تو

ﻌري و من شُرشُرِ شيواي تو

 

همواره زلالِ چشمه‌ساراني تو         مهتابيِ كوچه‌ي هَزاراني تو

ادآورِ نور و نغمه و نيلوفر             وّاره‏ي رنگينِ بهاراني تو

روياي رها در آسمان‏هايي دور           نديسِ بلورِ بي‏قراراني تو

از هر نفَست ترانه‏اي مي‏رويد               وسواسِ شكوهِ آبشاراني تو

در واژه نمي‏گنجي و خود مي‏داني          اگفته‏تَرين قصّه‏ي باراني تو

 

آمدي و سنگ صبورم شدي          رْوَهَرِ شادي و شورم شدي

زندگي‏ام ظلمتِ يخ‏بسته بود      رقصِ شگفت‏آورِ نورم شدي

ابريِ قلبم سرِ باران نداشت          رشرِ شريانِ شعورم شدي

داشتم از شب‏پره پُر مي‏شدم        وسفِ زيباي ظهورم شدي

ر نفسم شك به دري مي‏كشيد      دبدبه‏ي آتشِ طورم شدي

 

ه چشمم چشمه‏ي آب حياتي           ضور دايمِ حسِّ نجاتي

واي پرسه در رويا و باران                 دارِ امن و بازِ خاطراتي

ز يُمنِ”كَلّميني يا حميرا         قينِِ رَستن از هر كيش و ماتي

اگر گاهي دل از دنيا بگير                    رگم را بي‏دريغِ التفاتي

دلم تا با علي،زهرانورد است      اگر كفر است مي‏گويم،صلاتي

 

ليطا و كُنارا تي‏به‏رَهْتِن

ني مَنْديرِ او ري جورِ مَهْتِن

گُو وابا گُل و مالا نيايي

يَشْنِن،تي‏رَهِ شال و كُلَهْتِن

 

ونه‌خراوِ غَمِه و،بي كَسِه          رْ دِلِمون بَرْدِه؟ خُدا! دي بَسِه

اوْرُيي بَرْدَم ا‌ِرِه مَرْ دِل چِنِه     دسْت به خِفْتِسْ هَمه دَم غَم بِنِه

رْدِه سَرِ مُرْدِه و،غَم،بارِ غَم            دنْگْ دِراوُرْدِه وابامون سِتَم

دي نَتَرِه دِل كُنِه هِي دي وُلا       ا كه بُكُشْ يا كه بُگُشْ زي وُلا

 

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:50  توسط بداغی 

 

سرزده وارد نشو! ميكده، حمام نيست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:45  توسط بداغی  | 

 

بر من كه صبوحي‌زده‌ام، خرقه حرام است

 

اي مجلسيان! راهِ خرابات كدام است؟

 

حضرت سعدي(سلام الله عليه و علي من اليه)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:30  توسط بداغی  |